#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳: حسادت سلطنتی
جونگ‌کوک پشت در ایستاده بود.
دستش هنوز روی دستگیره بود.
و نگاهش… مستقیم روی جین.
«اون از من محافظت نمی‌کنه.»
جمله سوآ هنوز در سرش می‌چرخید.
جین اما انگار حضورش را حس کرده بود.
لبخند خیلی کمرنگی زد، بدون اینکه برگردد.
لعنتی، حتی اعصاب خرد کردنش هم باکلاس بود.
سوآ هنوز متوجه جونگ‌کوک نشده بود.
دست به سینه روبه‌روی جین ایستاده بود.
— و اگه محافظت کنه هم، به شما ربطی نداره.
جین ابرو بالا انداخت.
— اوه؟
— اوه نداره. شما زیادی سؤال می‌پرسین.
جین خندید.
— جالبه… دقیقاً همون حرفیه که جونگ‌کوک درباره تو زد.
سوآ چشم‌هایش را ریز کرد.
— صبر کن… شماها پشت سر من درباره‌م حرف می‌زنین؟!
در همان لحظه صدای سردی از پشت سرشان آمد.
— متأسفانه بعضیا بیش از حد وقت آزاد دارن.
سوآ سریع برگشت.
جونگ‌کوک وارد سالن شد.
و حالا سطح اکسیژن اتاق رسماً صفر شده بود.
جین خیلی آرام به او نگاه کرد.
— فکر کردم رفته بودی.
جونگ‌کوک:
— برگشتم.
سوآ زیر لب گفت:
— متوجه شدیم، ممنون.
جونگ‌کوک بدون توجه به او مستقیم به سمت میز طراحی رفت.
چند طرح سوآ را برداشت و نگاه کرد.
— اینا رو تو کشیدی؟
سوآ کمی جا خورد.
— آره… چرا؟
جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— بد نیستن.
سوآ شوکه خیره ماند.
— شما… الان ازم تعریف کردین؟
جونگ‌کوک نگاهش نکرد.
— زیادی هیجان‌زده نشو.
سوآ دستش را روی قلبش گذاشت.
— وای خدای من. لحظه تاریخی ثبت شد. ولیعهد از یه انسان تعریف کرد.
جین خندید.
جونگ‌کوک نگاه تیزی سمتش انداخت.
— چیزی خنده‌داره؟
جین لبخندش را جمع نکرد.
— فقط جالبه.
— چی؟
جین آرام به سوآ اشاره کرد.
— اینکه تو کنار اون… فرق می‌کنی.
سکوت*
سوآ حس کرد دمای اتاق افتاد.
جونگ‌کوک آرام طرح‌ها را روی میز گذاشت.
— مراقب حرف زدنت باش.
جین چند قدم جلو آمد.
— چرا؟ حقیقت ناراحتت می‌کنه؟
سوآ سریع بینشان پرید.
— اوکی! عالیه! ممنون! ولی من واقعاً دوست ندارم امروز شاهد قتل باشم.
جونگ‌کوک بدون برداشتن نگاهش از جین گفت:
— برو بیرون.
سوآ پلک زد.
— من؟!
— نه. اون.
جین آه کوتاهی کشید.
— چقدر بی‌ادب.
جونگ‌کوک:
— هنوز مؤدبم.
جین خندید.
— نه، جونگ‌کوک. تو فقط حسودی.
سوآ تقریباً خفه شد.
«اوووووووه خدای من گفتش گفتش گفتششش»
جونگ‌کوک برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
و همین سکوت از هر جوابی خطرناک‌تر بود.
جین لبخند محوی زد.
— جالبه، نه؟
بعد نگاهش را به سوآ داد.
— فکر نمی‌کردم یه نفر بالاخره بتونه ولیعهد یخی قصر رو عصبی کنه.
سوآ خیلی آرام گفت:
— منم فکر نمی‌کردم زنده بمونم.
جونگ‌کوک ناگهان به سمتش برگشت.
— سوآ.
— هوم؟
— بیا.
سوآ گیج نگاهش کرد.
— کجا؟
جونگ‌کوک کت مشکی‌اش را مرتب کرد.
— باید یه چیزی نشونت بدم.
سوآ اخم کرد.
— الان؟
— الان.
جین با کنجکاوی نگاهشان کرد.
— میشه منم بیام؟
جونگ‌کوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
— نه.
سوآ این بار واقعاً خنده‌اش گرفت.
جین دستش را روی قلبش گذاشت.
— درد داشت.
جونگ‌کوک بی‌تفاوت گفت:
— تحمل کن.
بعد بدون توضیح بیشتر، دست سوآ را گرفت.
و از سالن بیرون برد.
سوآ در حالی که دنبال او کشیده می‌شد گفت:
— صبر کنین! حداقل بگین کجا داریم میریم!
جونگ‌کوک بدون اینکه برگردد گفت:
— جایی که جین بهش دسترسی نداره.
و برای اولین بار…
سوآ واقعاً حس کرد
این فقط یک بازی ساده بین دو مرد نیست.
بلکه جنگیه که کم‌کم داشت دور او شکل می‌گرفت.
「ادامه دارد…」
***
شرایط پارت بعدی:
35 لایک
20 کامنت
5 بازنشر
***
اتفاقات هیجان انگیز در راهه
دیدگاه ها (۳۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴: پشت درهای بستهسوآ هنوز دستش در دست جونگ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲: دعوت ناخواستهصبح روز بعدنور خورشید از پ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱: اشتباه در بدترین زماناتاق در سکوت کامل ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط