¹²

¹²
انقدر نزدیک شده بود که اگه حرف میزدیم لبامو به هم برخورد میکرد
چشمامو محکم بستم
که خندید و گفت:

واقعا فکر کردی میبوسمت هوم؟

هولش دادم عقب گفتم:
_کثافت

بعد از اتاق خارج شدم که دیدم یونا دم در وایستاده

یه حسی بهم میگه یه ریگی تو کفششه‌

بیخیال رفتم سمت مبل و دراز کشیدم
تو بالشت جیغ کشیدم

ای خدا چیکار کنم‌
که دیدم جونگکوک داره یونا رو بدرقه میکنه

که یونا لپشو‌ میبوسه
عی‌ چندش

بعد یونا رفت جونگکوک به سمت اتاقش داشت میرفت که گفتم :

جونگکوک گشنمه

کلافه نفسی بیرون داد و گفت :

خوب یه چیزی بخور

داد زدم گفتم:
گاو ی اجوما نیست

گقت:
خودت درست کن

با خشمم‌گفتم:
من بلد نیستم

که بخیال گفت:
به من چه

بعد رفت تو اتاقش‌

رو مخ

بلند شدمو به سمت آشپز خونه رفتم و تمام تواناییم‌ رو به کار گرفتم

و کیمچی درست کردم

هاهاهاااا.... چههههه.....بویه ... خوبی میدههههه

شروع کردم به خوردن وقتی تموم شد رفتم‌گرفتم خوابیدم
دیدگاه ها (۱)

¹³فردا صبح که بیدارشدم‌ رفتم پاین که جونگ کوک رو ندیدم یعنی‌...

¹⁴سعی کردم بيدار بمونم‌ولی سیاهی ویو جونگکوک___صبح وقتی پا ش...

😂😂

نمیدونم برايه من فقط اینجوریه یا نه برايه شما هم دایرکت بالا...

ܝ݆ߺܢܚܝ‌ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ #boy in love#ᴘᴀʀᴛ‌:۱۰_حرف دهنتو بفهم دختریه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط