*راز دل*

*راز دل*
*ادامه*

کیهان:
نیمه شب بود برگشتیم خونه تو ماشین موندم واز نازنین خواستم بمونه بچه ها که رفتن داخل گفت: چی شده کیهان
بهش اشاره کردم بره اونطرف رفت یه طرف صندلی پیاده شدم رفتم کنارش نشستم
نازنین : چیه کیهان ؟!
نازنین برگشتیم ایران می خوام با خانوادم حرف بزنم
نازنین : در مورد چی ؟!
- در موردخودمون دیگه
نازنین : چرا
- می خوام که خانمم بشی
متحیر نگام کرد وگفت : یعنی چی
- مگه منو دوست نداری ؟
نازنین : چراخیلی هم دوستت دارم ولی خوب می دونی....تو شرایط منو نمی دونی
- چه شرایطی
نازنین : نمی تونم بگم
- چرا مگه غریبه ام
نازنین : نمیشه فعلا بهم فرصت بدی
- من دوست دارم مال خودم بشی .
نازنین : من مال توه ام شک نکن ولی ازدواج ...نمی تونم
- خیلی خوب
خواستم پیاده بشم دستمو گرفت وگفت : چرا ناراحت میشی عزیزم
- چون دوری از تو برام سخته همینک میگی برگردیم ایران ....من خیلی دلتنگ خانوادم هستم ولی دوست ندارم برگردم
نازنین : تو انقدر منو دوست داری
- بیشتر از جونم
نازنین : وای کیهان تو چرا انقدر خوبی
اومد تو بغلم وگفت : میشه همینجا بمونیم
خندیدم وگفتم : نچ کار دست خودمون میدم بریم داخل
پیاده شدیم ورفتیم داخل در رو باز کردم برم داخل
نازنین : کیهان
برگشتم نگاش کردم
نازنین : میشه یه سوالی بپرسم
- بگو عزیزم
نازنین : تو چرا می ترسی بیای طرف من ویه جورایی فرار می کنی
- یعنی چی ؟!
نازنین نگاهم کرد وگفت : هیچی بریم بخوابیم
اون رفت بالا منم رفتم داخل ورفتم تو اتاقم خودمو پرت کردم روی تخت می دونستم منظور نازنین چیه ولی دوست نداشتم تا مال خودم نشده بهش دست بزنم
صبح بانوازش موهام چشام باز کردم نازنین کنارم نشسته بود خندید وخم شد چشامو بوسید وگفت: دیشب خوابتو دیدم اومدم کنارت ببینم چطوری
بهش لبخند زدم
انگشتشو رو سینم کشید وبا شیطنت گفت : بوی عطرت عالیه آدم رو جذب می کنه اسمش چیه؟
- BLEU
خندید وگفت : برای کی از این عطرها می زنی بدجنس
- همیشه اینو استفاده می کنم
نازنین : خیلی خوبه من خیلی دوسش دارم
دستشو گرفتم ونگاش کردم تو چشام نگاه کرد وگفت : چی شد ؟
- این کارو نکن
نازنین : برات صبحانه آماده کردم بیارم برات
- تو بری منم میام
نازنین : چرا بیرونم می کنی ؟
- لباسم بده برو دیگه‌
اخمی کرد وگفت : تو دیگه خیلی متفاوتی
پرید رو شکمم خم شد بوسیدم
- نازنین تازه بیدارشدم
توجه ای نکردنمی خواستم ناراحتش کنم همراهیش کردم ولی یه حس بد داشتم اینکه چرا نازنین انقدر رفتاراش عادی بود واصلااز من خجالت نمی کشید چرا خودش میومد طرفم ؟ ولی صدای تپش قلبش آرامشی بود که تا حالا تجربه نکردم
دیدگاه ها (۶)

*راز دل**ادامه*کیهان: موهای بلندشو بو کشیدم وبوسیدم لبخند زد...

*راز دل**ادامه*کیهان: برای برگشتنم مامان یه جشن کوچلو گرفت ا...

*راز دل**ادامه*کیهان :قرار بود امشب با دخترا واحسان شام بریم...

*رازدل**ادامه*کیهان:متعجب نگاش کردم وگفتم : چی فکر کردی نازن...

#پری #part18 ـ چشام باز کردم دیدم داخل یک انبار هستم که یک م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط