برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند،

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند،
يوسف لبـخندي زد.
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟
اينجا که جاي خـنده نيـست!
يوسـف گفت:
روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه
برادران نيرومندي دارم!
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد،
تا بدانم که
نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد
دیدگاه ها (۷)

هی میگین رزمنده جانباز مفقود الاثر شهید !خب میخواستن نرن!کسی...

کینه و سیب زمینی معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخ...

ﺑﺎﺭﺍﮎ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ ، ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺍﯾﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻘﺪ...

زنی که یک کودکش را داد و ۸۰ کودک گرفت !!!اما داستان او بر می...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

اول مهرماه و منتخبی از کلاس درس دوست

پارت پنج

I want to love you forever part 2

007-پنهان در مه - پارت ۷۸

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وپنجم | آخرین رنگِ عشق ...

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط