ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱۴

عمارت جدید. سرد. ساکت. برفی روی مبل خواب بود. پیرتر از قبل. نفسش آرام بود. نگاهش به در بود. انگار منتظر بود کسی بیاید که نمی‌آمد.

سئول کتابچه را برداشت. دوباره خواند. خط به خط. کلمه به کلمه. هیچ چیز جدیدی نبود. همان جملات. همان رمز. همان در. همان کلید گمشده.

«چیزی نیست پدر. همه چیز همونیه که خوندم.»

تهیونگ نشست کنارش. «مطمئنی؟ شاید یه چیزی رو جا انداختی.»

«نه پدر. همینه. همه چی. مادرم نوشته برو زیرزمین. پشت قفسه شراب. کلید زیر کمد. ما رفتیم. کلید نبود. مادرم رو ندیدیم. تموم.»

تهیونگ کتابچه را گرفت. خودش خواند. انگشتش را کشید روی خطها. دنبال چیزی می‌گشت که شاید سئول ندیده باشد. چیزی نبود.

همون لحظه، زنگ در.

سئول رفت در را باز کرد. مردی ایستاده بود. کت و شلوار خاکستری. موهای سفید. چشمان مهربان. تهیونگ از پشت سر نگاه کرد. لبخند زد.

«جیمین؟»

مرد وارد شد. پارک جیمین. دوست قدیمی تهیونگ. همون کسی که سالها پیش باهاش کار می‌کرد. حالا دیگه بازنشسته بود. کسی که تهیونگ همیشه بهش اعتماد داشت.

«تهیونگ... چند ساله ندیدمت.»

بغلش کرد. محکم. دو مرد. که روزی اسلحه به دست داشتند. حالا دستهایشان خالی بود. از جنگ. از پول. از همه چیز. جز خاطره.

نشستند. سئول چای آورد. برفی بیدار شد. نگاه کرد. دم تکان داد. پیر بود، اما هنوز مهمان‌نواز بود.

جیمین نگاه کرد به سئول. «پسرته؟»

«آره. سئول.»

«شبیه مادرشه. چشماش. همون نگاه.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط چای را برداشت.

جیمین ادامه داد: «شنیدم چی شده. از هیونگ-سو. کل ماجرا. از کتابچه. از اسپانیا. از اون شب که بهت زنگ زدم گفتم نیا، ولی تو نیومدی.»

تهیونگ چای را گذاشت زمین. «نیومدم که. اومدم اینجا. پیش تو.»

جیمین خندید. «همیشه لجباز بودی.»

سئول نگاه کرد به پدر. «پدر، این کیه؟»

تهیونگ نگاه کرد به دوستش. به چشمان مهربان. به دستهایی که روزی اسلحه داشتند. حالا فقط چای.

«جیمین... اون کسی بود که سالها پیش بهم گفت مادرت رو پیدا کن. اون روز که رفتم زیرزمین عمارت پدرم، اون بود که بهم نقشه داد. بدون اون، هیچوقت نمی‌تونستم مادربزرگت رو نجات بدم.»

سئول نگاه کرد به جیمین. «پس شما می‌دونید قضیه چیه؟»

جیمین شانه بالا انداخت. «نمی‌دونم. ولی می‌تونم کمک کنم بفهمم.»

تهیونگ بلند شد. رفت سمت قفسه کتاب. یک پوشه قدیمی برداشت. برگشت. گذاشت روی میز. «این پوشه رو سالها پیش درست کردم. همه مدارک. همه عکسها. همه چیز درباره ناپدید شدن جونگ کوک. تا حالا کسی غیر از خودم ندیده.»

جیمین پوشه را باز کرد. ورق زد. نگاه کرد. چند دقیقه بعد، یه عکس را برداشت. قدیمی. زرد شده.

«این کیه؟»

تهیونگ نگاه کرد. عکس یک مرد بود. کت مشکی. کلاه. صورتش توی سایه.

«نمی‌دونم. توی یکی از دوربینهای عمارت قدیمی پیدا کردم. روزی که جونگ کوک رفت.»

جیمین ذره‌بینی از جیبش درآورد. عکس را چند دقیقه نگاه کرد. بعد گذاشت زمین. «این رو من می‌شناسم. اسمش چیه؟»

«نمی‌دونم.»

«این کسیه که برام کار می‌کرد. سالها پیش. قبل از اینکه تو به دنیا بیای. بهش می‌گفتند «سایه». آدم‌ربای حرفه‌ای. هیچکس صورتش رو ندیده بود. ولی من یک بار دیدمش. همین عکس. همین کلاه. همین سایه.»

تهیونگ و سئول نگاه هم کردند. سئول گفت: «پس اون کسی که مادرم رو دزدید، سایه بوده؟»

جیمین سرش را تکان داد. «نه. سایه فقط ابزار بوده. کسی که سفارش داده، پدر خودت بوده. کیم جون-هو. سایه فقط کارش رو کرده. ولی...»

«ولی چی؟»

جیمین عکس را برداشت. «ولی سایه همیشه یه کارت ویزیت جا می‌ذاشته. شاید توی اسپانیا جا گذاشته. شاید اینجا. اگه پیداش کنیم، می‌تونیم پیداش کنیم.»

تهیونگ و سئول دوباره امیدوار شدند. نه مثل قبل. ولی کافی بود که بلند شوند. کافی بود که برفی دم تکان دهد. کافی بود که روزی برسد که همه چی درست شود. حتی اگه دیر شده بود.
دیدگاه ها (۵)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۳یک هفته گذشت.سئول روی تخت خواب...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۲سئول را سوار ون مشکی کردند.هر ...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۷ ظهر بود. سئول روی مبل نشسته بو...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۴سه روز بعد، تهیونگ خونه موند.صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط