VAMPIRE
VAMPIRE
Part 21
×یعنی توی خونه مونده(آروم)
_چیزی شده؟
×گ...گوشیم کجاست؟(بی حال)
_توی اتاق بود
×گوشیمو لازم دارم
_الان حالِت مهم تر از گوشیته
×ولی من لازمش دارم
(هیونجین گوشیشو از جلوی ماشین برداشت و به سمت ا/ت گرفت)
_بیا...هرکار میخوای با گوشی من بکن
×باید به بابام حداقل یه پیامی بدم و حالش رو بپرسم
_هه توی این وضعیت هم استرس حال پدری رو داری که آبروش رو به تو ترجیح داد؟
(سکوت)
×ولش کن دیگه نمیخوام
ویو هیونجین
رسیدیم بیمارستان و ا/ت رو با کمکم از ماشین پیاده کردم و رفتیم داخل براش یه اتاق رزرو کردم و و یه پرستار اونو برد به اتاقش منم رفتم کار های بیمارستانشو انجام بدم....
ویو ا/ت
با کمک پرستار روی تخت دراز کشیدم...
پرستار: چیزی لازم ندارین؟
×ببخشید میشه گوشیتونو قرض بگیرم گوشی خودمو توی خونه جا گذاشتم باید به خواهرم بزنم
پرستار:اوه بله حتما(گوشیو از توی جیب لباسش در اورد) بفرمایید
×ممنونم
سریع با همون شماره ای که سویون بهم داده بود بهش زنگ زدم....
سویون: الو؟
×(صداشو صاف کرد) اونی کجایی؟
سویون: اوه ا/ت تو الان بیمارستانی؟
×اره ولی نگران نباش حالم خوبه(داشتن رمزی حرف میزدن)
سویون: من الان میام توی کدوم بیمارستانی؟
×لازم نیست بیای
سویون: لطفاً بگو کجایی من اینجا نگرانت میشم
×بیمارستان بونگ دانگ
سویون: باشه اومدم
×باشه (قطع کرد)
بعد از اینکه شماره ی سویون رو از توی گوشی حذف کردم گوشی رو به پرستار دادم و برای تشکر تعظیم کوتاهی کردم
و بعد پرستار رفت بیرون
استرس زیادی داشتم و قلبم تند تند میزد داشتم از روی تخت با استرس به بیرون از پنجره نگاه میکردم که گرمی دست یکی رو روی دستم حس کردم سریع رومو برگردوندم که هیونجین بود
_خوبی؟
×آ...آره کی اومدی؟
_همین الان اومدم مثل اینکه زیادی ذهنت درگیر بود
×ن..نه چیزی نیست(لبخند)
یلحظه چشمم افتاد به در اتاق که دیدم سویون پشت در وایستاده(روی در اتاق یک شیشه ی مستطیلی هست که میشه بیرون و داخل اتاق رو دید)
×میگم هیونجین.....
_هوم؟
×من یهویی هوس کیمچی کردم میشه برام بگیری؟
_مگه حامله ای؟
×حامله کجا بودد(عصبی)
_باشه الان سفارش میدم
×نه (محکم)
_چیزی شده؟
×سفارش نده برو برام بخر
_چرا؟
×چون معلوم نیست وقتی سفارش میدی چی برامون بیارن
_مگه میخوایم لباس سفارش بدیم؟(گیج)
×نه ولی ببین توی خیابون{.......} یه کیمچی فروشی خیلی خوب هست میشه از اونجا برام بگیری؟
_عامممم باشه
×ممنون (لبخند)
_پس من میرم برات بگیرم
×(سرشو تکون داد)
ادامه دارد🦇.........
Part 21
×یعنی توی خونه مونده(آروم)
_چیزی شده؟
×گ...گوشیم کجاست؟(بی حال)
_توی اتاق بود
×گوشیمو لازم دارم
_الان حالِت مهم تر از گوشیته
×ولی من لازمش دارم
(هیونجین گوشیشو از جلوی ماشین برداشت و به سمت ا/ت گرفت)
_بیا...هرکار میخوای با گوشی من بکن
×باید به بابام حداقل یه پیامی بدم و حالش رو بپرسم
_هه توی این وضعیت هم استرس حال پدری رو داری که آبروش رو به تو ترجیح داد؟
(سکوت)
×ولش کن دیگه نمیخوام
ویو هیونجین
رسیدیم بیمارستان و ا/ت رو با کمکم از ماشین پیاده کردم و رفتیم داخل براش یه اتاق رزرو کردم و و یه پرستار اونو برد به اتاقش منم رفتم کار های بیمارستانشو انجام بدم....
ویو ا/ت
با کمک پرستار روی تخت دراز کشیدم...
پرستار: چیزی لازم ندارین؟
×ببخشید میشه گوشیتونو قرض بگیرم گوشی خودمو توی خونه جا گذاشتم باید به خواهرم بزنم
پرستار:اوه بله حتما(گوشیو از توی جیب لباسش در اورد) بفرمایید
×ممنونم
سریع با همون شماره ای که سویون بهم داده بود بهش زنگ زدم....
سویون: الو؟
×(صداشو صاف کرد) اونی کجایی؟
سویون: اوه ا/ت تو الان بیمارستانی؟
×اره ولی نگران نباش حالم خوبه(داشتن رمزی حرف میزدن)
سویون: من الان میام توی کدوم بیمارستانی؟
×لازم نیست بیای
سویون: لطفاً بگو کجایی من اینجا نگرانت میشم
×بیمارستان بونگ دانگ
سویون: باشه اومدم
×باشه (قطع کرد)
بعد از اینکه شماره ی سویون رو از توی گوشی حذف کردم گوشی رو به پرستار دادم و برای تشکر تعظیم کوتاهی کردم
و بعد پرستار رفت بیرون
استرس زیادی داشتم و قلبم تند تند میزد داشتم از روی تخت با استرس به بیرون از پنجره نگاه میکردم که گرمی دست یکی رو روی دستم حس کردم سریع رومو برگردوندم که هیونجین بود
_خوبی؟
×آ...آره کی اومدی؟
_همین الان اومدم مثل اینکه زیادی ذهنت درگیر بود
×ن..نه چیزی نیست(لبخند)
یلحظه چشمم افتاد به در اتاق که دیدم سویون پشت در وایستاده(روی در اتاق یک شیشه ی مستطیلی هست که میشه بیرون و داخل اتاق رو دید)
×میگم هیونجین.....
_هوم؟
×من یهویی هوس کیمچی کردم میشه برام بگیری؟
_مگه حامله ای؟
×حامله کجا بودد(عصبی)
_باشه الان سفارش میدم
×نه (محکم)
_چیزی شده؟
×سفارش نده برو برام بخر
_چرا؟
×چون معلوم نیست وقتی سفارش میدی چی برامون بیارن
_مگه میخوایم لباس سفارش بدیم؟(گیج)
×نه ولی ببین توی خیابون{.......} یه کیمچی فروشی خیلی خوب هست میشه از اونجا برام بگیری؟
_عامممم باشه
×ممنون (لبخند)
_پس من میرم برات بگیرم
×(سرشو تکون داد)
ادامه دارد🦇.........
- ۹.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط