چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم

‏چشمِ خود بستم که دیگر چشمِ مستش ننگرم

ناگهان
دل داد زد:
«دیوانه!
من
می‌بینمش»
دیدگاه ها (۲۲)

عشقهمین خنده های ساده توستوقتیبا تمام غصه هایتمی خندیتا از ت...

"شب بخیر" ...از زبان کسی که دوستش داری...یعنی یک روز دیگر هم...

تنها راهی که می شود تو را از ذهنم بیرون کنمشلیک گلوله ای به ...

انگشتم را بر سیاهی شب می کشم...در قحطی ستاره ها...در فقر آسم...

وچه قشنگ گفت شهریار :چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرمناگه...

شعرمون نشه?

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط