جادویی عشق part 15
جادویی عشق part 15
ابروهامو بالا انداختم.راین همه ممنوعیت و منع واسه يه كتابچه كوچيك و
ساده مسخره است..
هیچ وقت این قضیه که محدودیت اشتياق و کنجکاوي
میاره رو باور نداشتم ولي الان..
قفل و زنجیر، جادو این برگه همه و همه داشتن بیشتر منو
براي باز کردن این کتاب مرموز مشتاق میکردن. یه حس عجیب داشتم..
انگار آهنربا بود.. انگار این کتاب تمام این مسیر از خونه تا اینجا منو به
سمت خودش کشیده بود تا بازش کنم
شكستي دقيقا تو همین نقطه از کف خونه رو هم نمیشه اتفاقی دونست..
همه چیز دست به دست هم داده بود تا بازش کنم. جلدش رو ورق زدم و به اولین صفحه اش نگاه کردم.
از زور تاريکي به زور خوندمش..
نوشته شده بود; بعد از خواندن این کتاب دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نخواهید شد. پس اگه به آرامش و زندگي الان خود وفادارین کتاب رو تا جای ممکن از خود دور كنين
چشمامو باريك كردم
ضربان قلبم از استرس و کنجکاوي تند شده بود.. يعني چي؟
مگه این کتاب چیه؟چه اتفاقی ممکنه بیوفته که اینطور نوشته؟
اینور و اونورش کردم این فقط یه کتابه و اینا همش یه شوخي و مسخره بازيه..
سریع قبل از اینکه ترس تو قلبم راه پیدا کنه شانسي يه صفحه رو بازش کردم
اخم کردم. سفید بود..
سریع باز ورق زدم و صفحه ديگه اي رو باز کردم.
بازم سفید بود. نفسم رو شدید بیرون دادم.
نفسم رو شدید بیرون دادم مسخره هاا..
فك كردم چی هست حالا..
میدونستم مسخره بازيه ولي نه در این حد.. هه...بفرما...
انداختمش زمین که شانسي صفحه اي باز شد که نوشته داشت. واه..
متعجب با چشمای گرد کتاب رو بلند کردم
یه صفحه دقيقا وسط کتاب نوشته داشت و بقیه کتاب کلارخالي بود..
تاريك بود و خوب نمیتونستم بخونم
چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و کنارم رو زمین گذاشتم و شروع کردم به خوندم اون صفحه جملات زیر را پشت سر هم بخوانید
ابرو بالا انداختم و شروع کردم به خوندن جملات.. يه سري جمله عجيب و غريب و بي معني.. اصلا نمیفهمیدم چین معني دار نبودن چشمم
خط اخر رو نوشته قرمزي میدید که از بقیه
خطاهاي مشكي خيلي دورتر و ریزتر بود و خوندن این جملات بي معني رو ادامه میدادم تا به اون برسم و شاید
اون معني داشته باشه...جمله ها تموم شد..
چراغ قوه گوشیم خاموش شد.
سریع به گوشیم نگاه کردم که حس کردم صدایی از بیرون اومد..
شاید کسي اومده..لرزون کتاب به دست بلند شدم.
لرزون کتاب به دست بلند شدم.
صداي ترك برداشتن چيزي به گوشم خورد.. انگار از پشت سرم بود
اخم کردم و سمت پنجره پشت سرم چرخیدم ترك بزرگي روي شيشه پنجره بود..
دقیق نگاش کردم قبلا اینطور بود؟ فك نكنم..
صداهاي خيلي خيلي ريزي ازش میومد و کم کم ترکش داشت شدیدتر میشد
گنگ نگاش کردم که یه دفعه شیشه با صداي خيلي بلندي توي صورتم خرد شد و چوبهاي روي زمين شروع به خرد شدن کردن و پرتاب شدن سمتم.
با ترس جيغ خيلي بلندی کشیدم و صورتم رو توي دستام گرفتم و با وحشت قدمی عقب برداشتم که پام به همون سوراخ توي زمین گیر کردم و با کمر خوردم زمین و سرم به زمین برخورد کرد و با درد خیلی شدیدي چشمام روي هم افتاد..
ابروهامو بالا انداختم.راین همه ممنوعیت و منع واسه يه كتابچه كوچيك و
ساده مسخره است..
هیچ وقت این قضیه که محدودیت اشتياق و کنجکاوي
میاره رو باور نداشتم ولي الان..
قفل و زنجیر، جادو این برگه همه و همه داشتن بیشتر منو
براي باز کردن این کتاب مرموز مشتاق میکردن. یه حس عجیب داشتم..
انگار آهنربا بود.. انگار این کتاب تمام این مسیر از خونه تا اینجا منو به
سمت خودش کشیده بود تا بازش کنم
شكستي دقيقا تو همین نقطه از کف خونه رو هم نمیشه اتفاقی دونست..
همه چیز دست به دست هم داده بود تا بازش کنم. جلدش رو ورق زدم و به اولین صفحه اش نگاه کردم.
از زور تاريکي به زور خوندمش..
نوشته شده بود; بعد از خواندن این کتاب دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نخواهید شد. پس اگه به آرامش و زندگي الان خود وفادارین کتاب رو تا جای ممکن از خود دور كنين
چشمامو باريك كردم
ضربان قلبم از استرس و کنجکاوي تند شده بود.. يعني چي؟
مگه این کتاب چیه؟چه اتفاقی ممکنه بیوفته که اینطور نوشته؟
اینور و اونورش کردم این فقط یه کتابه و اینا همش یه شوخي و مسخره بازيه..
سریع قبل از اینکه ترس تو قلبم راه پیدا کنه شانسي يه صفحه رو بازش کردم
اخم کردم. سفید بود..
سریع باز ورق زدم و صفحه ديگه اي رو باز کردم.
بازم سفید بود. نفسم رو شدید بیرون دادم.
نفسم رو شدید بیرون دادم مسخره هاا..
فك كردم چی هست حالا..
میدونستم مسخره بازيه ولي نه در این حد.. هه...بفرما...
انداختمش زمین که شانسي صفحه اي باز شد که نوشته داشت. واه..
متعجب با چشمای گرد کتاب رو بلند کردم
یه صفحه دقيقا وسط کتاب نوشته داشت و بقیه کتاب کلارخالي بود..
تاريك بود و خوب نمیتونستم بخونم
چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و کنارم رو زمین گذاشتم و شروع کردم به خوندم اون صفحه جملات زیر را پشت سر هم بخوانید
ابرو بالا انداختم و شروع کردم به خوندن جملات.. يه سري جمله عجيب و غريب و بي معني.. اصلا نمیفهمیدم چین معني دار نبودن چشمم
خط اخر رو نوشته قرمزي میدید که از بقیه
خطاهاي مشكي خيلي دورتر و ریزتر بود و خوندن این جملات بي معني رو ادامه میدادم تا به اون برسم و شاید
اون معني داشته باشه...جمله ها تموم شد..
چراغ قوه گوشیم خاموش شد.
سریع به گوشیم نگاه کردم که حس کردم صدایی از بیرون اومد..
شاید کسي اومده..لرزون کتاب به دست بلند شدم.
لرزون کتاب به دست بلند شدم.
صداي ترك برداشتن چيزي به گوشم خورد.. انگار از پشت سرم بود
اخم کردم و سمت پنجره پشت سرم چرخیدم ترك بزرگي روي شيشه پنجره بود..
دقیق نگاش کردم قبلا اینطور بود؟ فك نكنم..
صداهاي خيلي خيلي ريزي ازش میومد و کم کم ترکش داشت شدیدتر میشد
گنگ نگاش کردم که یه دفعه شیشه با صداي خيلي بلندي توي صورتم خرد شد و چوبهاي روي زمين شروع به خرد شدن کردن و پرتاب شدن سمتم.
با ترس جيغ خيلي بلندی کشیدم و صورتم رو توي دستام گرفتم و با وحشت قدمی عقب برداشتم که پام به همون سوراخ توي زمین گیر کردم و با کمر خوردم زمین و سرم به زمین برخورد کرد و با درد خیلی شدیدي چشمام روي هم افتاد..
- ۴۶۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط