فلش بک سال پیش

(فلش بک، ۱۴ سال پیش)
امروز یک روز مهم بود که آیریس را بی اندازه خوشحال می‌کرد. مگر می‌شود کسی برای تولد خواهرش خوشحال نباشد؟
آیریس در آن روز حتی بهتر از قبل هم با آلینا رفتار می‌کرد و بیشتر زمانشان را به بازی های مورد علاقه آلینا گذراندند. آماده شدن برای مهمانی خسته کننده ولی نتیجه آن خوشایند بود. پیراهن بند دار سفید با طرح گیلاس های کوچک قرمز برای آلینای ۱۰ ساله مناسب و زیبا بود و پیراهنی کوتاه و سبز که ربانی هم رنگ با خود داشت هم بیشتر از چیزی که آیریس تصور می‌کرد مناسبش بود.
مهمانی در محیط آزاد خانه برگزار می‌شد چون آلینا فضاهای باز و طبیعی را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشت ولی بارانی که غیر منتظره شروع به بارش کرد، باعث شد همه مجبور به ادامه دادن مهمانی تولد در فضای داخل خانه باشند.
با وجود این ضد حال بزرگ، آلینا باز هم حال خوبی داشت. او فکر می‌کرد که آسمان و ابر ها با فرستادن باران و صدای آهنگین برخوردش با زمین، تولدش را به او تبریک گفته اند.
دقایقی از زمانی که آلینا برای پیدا کردن گل سرش بیرون رفته بود می‌گذشت و لحظه ای که آیریس قصد رفتن برای کمک به آلینا را داشت، چند شخص غریبه وارد شدند. کمی زمان برد تا آیریس متوجه شود که خواهرش همراه همان غریبه ها است؛ البته یک همراهی اجباری‌.
وقتی پدر و مادرش اسم آنها را گفتند یادش آمد که آنها افراد یکی از مافیاهای دشمن هستند و پدر و مادرش ماموریت آسیب زدن به آن مافیا را داشتند که ماموریتشان موفقیت آمیز بود.
از بین صدا ها و بحث هایی که بین آنها و پدر و مادرش به وجود آمده بود، فقط صدای گریه خواهرش را می‌شنید. تنها چیزی که باعث شد تکانی به خود بدهد، صدای شلیک گلوله و افتادن آلینا بر روی زمین بود. هنگامی که او را در آغوشش گرفت، دیگر نفس نمی‌کشید و فقط خون بود که به پوست رنگ پریده اش، رنگ می‌بخشید.
در آن همهمه و هیاهو آیریس تنها به یک چیز فکر می‌کرد: تو خیلی ضعیفی.
آیریس در آن شب و تا مدت ها بعد از خیلی ها شاکی بود ولی بیشتر از همه این حس را نسبت به خودش داشت. در هر لحظه صدایی به او می‌گفت اگر قدرت بیشتری داشت می‌توانست خواهرش را نجات دهد نه اینکه فقط در جایش بایستد و تقلا ها و مرگش را تماشا کند. از این حس ضعف و ناتوانی ای که وجودش را فرا گرفته بود، متنفر بود.
و همان زمان بود که به خودش و خواهرش قول داد قدرتی که برای محافظت از خانواده اش لازم است را به دست بیاورد و هیچ وقت، به هیچ قیمتی نگذارد که کسی بتواند به آنها کوچک ترین آسیبی برساند‌.

MH🤍
دیدگاه ها (۳۱)

《من...نمی‌تونم باور کنم. تو کی هستی؟ همون آیریسی که همه به ع...

با اینکه کار سختی بود ولی چند دقیقه صبر کردم تا کار بار زدن ...

برای گرفتن نوشیدنی از اتاق کارم خارج شدم که اتفاقی فیلیپ رو ...

سلاممم من بالاخره برگشتم.الان که رسیدم خونه تازه فهمیدم چقدر...

نام فیک: مافیا جذاب منChapter: 1Part: 1بهش زنگ زدن و گفتن که...

رمان_فصل اول: زندگی با دشمنم _صفحه ی اول 1و۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط