پارت ۹۹
پارت ۹۹
ادای احترام کرد و خم شد:آه ای جنگجوی دلیر!من در مقابل تو مبارز کم توانی هستم،لطفا بر من آسانگیر باش!(نمایشی)
_پاشو و کم چرت بگو.دلم میخواد صدای شمشیرمو بشنوم.(لبخند)
+هرچی تو بخوای.(نیشخند)
گارد گرفت و حمله کرد.بعد از چند ثانیه شمشیر ها به سمت همدیگه مقاومت میکردن.پریدم عقب و پشتک زدم،بلافاصله دوباره حمله کردم.چیزی نمونده بود که با یه حرکت،شمشیرمو پرت کنه.ولی شمشیر تو لحظه آخر تو دستم موند،دقیقا نوک انگشتام.
یه چرخ زدم و از بی حواسیش استفاده کردم و یه اگد محکم به قفسه سینش زدم.یه قدم رفت عقب،همزمان شمشیرمو جلو بردم و شمشیرشو به سمت بالا پرتاب کردم.چند قدم اون طرفتر توی زمین گیر کرد.نوک شمشیرمو جلوی صورتش گرفتم:ببینم قیافه کریهتو!میخوام اگه دفعه بعد دیدمت یادم باشه.(نیشخند)
دستاشو به عنوان تسلیم بالا برد:باااشه باشه،اون تیغه ی درخشان رو ببر کنار،خطرناکه.(لبخند خونسرد)
سرشو رو به زمین گرفت و با یه دستش نصف صورتشو پوشوند و سرشو برد عقب تا بدون برداشت کلاه صورتش معلوم شه.پوزخند زده بود.
+راستی!یه پیغام هم برات دارم.اون گفت منتظره تا به دیدنش بری.با شمشیرت.تا یه رویای ناتموم دیگه باقی بزاره!هاهاهاها.(خنده سرخوش)
_امیدوارم منظورش از رویای ناتموم،مال خودش باشه!(لبخند حیلهگر)
شمشیرمو غلاف کردم:از دیدنت خوشحال نشدم مهمون ناخونده.البته که امیدوارم دیگه نبینمت،ولی جوابمو بهش بگو.بگو:میام و رویایی که ازش حرف میزنی رو برات ناتموم باقی میزارم.(لبخند خونسرد)
به اسب دستور تاخت دادم.
یه کله تا خود قلعه تازوند.یجوری که انگار تازه از اصطبل در اومده بااینکه اینطور نبود.
موقع شام بود که رسیدم به قلمرو خودی.کسی نبود جز نگهبان ها.به اسب که رسیدگی لازم رو رسوندم،سمت اتاقم روون شدم.
_عه!قبلش باید به فرمانده مین گزارش میدادم!(شوک)نههه حوصله جوگیر شدن کوک رو ندارمممم.(گریه)الان فقط وان اب داغ و خواب و دیگه هیچییی.(مست)
بدون هیچ مزاحمتی،رفتم حموم و برگشتم.الان که موهام تو حولس بزار صبح میرم گزارش میدم.حوصله ندارم برم شام بخورم.حتما تا الانم دیگه تموم شده.ولش کن میخوام بخوابم.
خودمو انداختم رو تخت و صورتمو که تو بالش بود چرخوندم.سعی کردم با پاهام پتو رو باز کنم و بندازم رو خودم.نصفه و نیمه موفق شدم.مدت زیادی نگذشت که خوابم ببره.
ادای احترام کرد و خم شد:آه ای جنگجوی دلیر!من در مقابل تو مبارز کم توانی هستم،لطفا بر من آسانگیر باش!(نمایشی)
_پاشو و کم چرت بگو.دلم میخواد صدای شمشیرمو بشنوم.(لبخند)
+هرچی تو بخوای.(نیشخند)
گارد گرفت و حمله کرد.بعد از چند ثانیه شمشیر ها به سمت همدیگه مقاومت میکردن.پریدم عقب و پشتک زدم،بلافاصله دوباره حمله کردم.چیزی نمونده بود که با یه حرکت،شمشیرمو پرت کنه.ولی شمشیر تو لحظه آخر تو دستم موند،دقیقا نوک انگشتام.
یه چرخ زدم و از بی حواسیش استفاده کردم و یه اگد محکم به قفسه سینش زدم.یه قدم رفت عقب،همزمان شمشیرمو جلو بردم و شمشیرشو به سمت بالا پرتاب کردم.چند قدم اون طرفتر توی زمین گیر کرد.نوک شمشیرمو جلوی صورتش گرفتم:ببینم قیافه کریهتو!میخوام اگه دفعه بعد دیدمت یادم باشه.(نیشخند)
دستاشو به عنوان تسلیم بالا برد:باااشه باشه،اون تیغه ی درخشان رو ببر کنار،خطرناکه.(لبخند خونسرد)
سرشو رو به زمین گرفت و با یه دستش نصف صورتشو پوشوند و سرشو برد عقب تا بدون برداشت کلاه صورتش معلوم شه.پوزخند زده بود.
+راستی!یه پیغام هم برات دارم.اون گفت منتظره تا به دیدنش بری.با شمشیرت.تا یه رویای ناتموم دیگه باقی بزاره!هاهاهاها.(خنده سرخوش)
_امیدوارم منظورش از رویای ناتموم،مال خودش باشه!(لبخند حیلهگر)
شمشیرمو غلاف کردم:از دیدنت خوشحال نشدم مهمون ناخونده.البته که امیدوارم دیگه نبینمت،ولی جوابمو بهش بگو.بگو:میام و رویایی که ازش حرف میزنی رو برات ناتموم باقی میزارم.(لبخند خونسرد)
به اسب دستور تاخت دادم.
یه کله تا خود قلعه تازوند.یجوری که انگار تازه از اصطبل در اومده بااینکه اینطور نبود.
موقع شام بود که رسیدم به قلمرو خودی.کسی نبود جز نگهبان ها.به اسب که رسیدگی لازم رو رسوندم،سمت اتاقم روون شدم.
_عه!قبلش باید به فرمانده مین گزارش میدادم!(شوک)نههه حوصله جوگیر شدن کوک رو ندارمممم.(گریه)الان فقط وان اب داغ و خواب و دیگه هیچییی.(مست)
بدون هیچ مزاحمتی،رفتم حموم و برگشتم.الان که موهام تو حولس بزار صبح میرم گزارش میدم.حوصله ندارم برم شام بخورم.حتما تا الانم دیگه تموم شده.ولش کن میخوام بخوابم.
خودمو انداختم رو تخت و صورتمو که تو بالش بود چرخوندم.سعی کردم با پاهام پتو رو باز کنم و بندازم رو خودم.نصفه و نیمه موفق شدم.مدت زیادی نگذشت که خوابم ببره.
- ۶۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط