پارت اخر
پارت اخر
پارت ۲۰
#پشت غرورت
بارون آروم روی شیشههای بیمارستان میزد.
اِما و لیام بعد از چند ساعت بالاخره از بیمارستان بیرون اومدن.
چند قدم کنار هم راه رفتن.
اما ساکت بود.
خیلی ساکت.
لیام بالاخره گفت:
«اِما؟»
اما ایستاد.
«چرا؟»
لیام برگشت سمتش.
«چی چرا؟»
اِما با ناراحتی گفت:
«چرا از همون اول بهم نگفتی؟»
لیام چیزی نگفت.
«چرا نگفتی دنبالم بودی؟ چرا اصلاً تو باید میومدی دنبال من؟ چرا باید منو وارد این همه ماجرا میکردی؟»
لیام آهسته گفت:
«چون نمیخواستم بترسونمت.»
اِما با عصبانیت گفت:
«ولی من حق داشتم بدونم!»
لیام سرش رو پایین انداخت.
«میدونم.»
اِما ادامه داد:
«اگه از همون اول بهم میگفتی، این همه اتفاق نمیافتاد!»
لیام چیزی نگفت.
اِما با ناراحتی ضربهی آرومی به بازوش زد.
«تو واقعاً منو دیوونه کردی!»
لیام با تعجب نگاهش کرد.
«اِما...»
«چی؟»
«درد داره.»
اِما با اخم گفت:
«خوبه!»
لیام با وجود درد، لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره عصبانی شدی.»
اِما اخم کرد و
ا دوباره خواست چیزی بگه که لیام ناگهان گفت:
«چون دوستت داشتم.»
سکوت.
اِما کاملاً بیحرکت موند.
لیام خودش هم تازه فهمیده بود چه چیزی از دهنش پریده.
«من...»
اِما آروم پرسید:
«چی گفتی؟»
لیام نگاهش رو ازش گرفت.
«هیچی.»
اِما لبخند خیلی کوچیکی زد.
«نه. شنیدم.»
لیام چیزی نگفت.
بارون کمی شدیدتر شده بود.
اِما آروم گفت:
«از کی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«نمیدونم.»
بعد بهش نگاه کرد.
«شاید از همون وقتی که فهمیدم نبودنت بیشتر از چیزی که باید برام مهمه.»
اِما لبخند زد.
«پس اون همه دفعه که میگفتی فقط میخوام مراقبت باشم...»
لیام گفت:
«بهونه بود.»
اِما خندید.
گفت: وقعا باورم نمیشه
لیام گفت : اما یچیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟
اِما : بپرس
لیام: اونموقع که اون دختره نزدیک من شد برا مهمونی دعوتم کنه راستشو بگو چرا اخم کردی
اِما: اممم چیزه یعنی خب .. تو همه چیو الان بم گفتی منم بهت میگم ام خب منم دوستت دارم یعنی یچیزی اونور تر از دوست داشتن
نمیدونم از کی شروع شد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم خیلی برام مهم شدی
لیام یه لبخند عمیق زد و چشماش برقی زد و فقط سکوت کرد
چند لحظه فقط صدای بارون بینشون بود.
لیام آرام گفت:
«اِما...»
«هوم؟»
«من نمیخوام دوباره چیزی رو ازت پنهون کنم.»
اِما نگاهش کرد.
«منم.»
چند ثانیه نزدیک هم ایستادن.
هیچکدوم عجلهای نداشتن
لیام خیلی آروم نزدیک شد.
اِما هم عقب نرفت
و زیر بارون، بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودن، آروم لب های داغ لیام روی لب های اِما قرار گرفت آرام و عمیق بدون هیچ عجله ای بینشون شکل گرفت.
وقتی از هم فاصله گرفتن، هر دو لبخند کوچیکی داشتن.
اِما گفت:
«فقط یه چیز.»
لیام پرسید:
«چی؟»
«بازم اگه چیزی رو ازم پنهون کنی، خودت میدونی.»
لیام خندید.
«قول میدم.»
اِما راه افتاد.
لیام هم کنارش رفت.
این بار...
نه به خاطر یک پرونده.
نه به خاطر یک تهدید.
نه برای اینکه مجبور بودن.
فقط چون هر دو میخواستن کنار هم باشن.
و شاید بعد از تمام آن اتفاقات...
پارت ۲۰
#پشت غرورت
بارون آروم روی شیشههای بیمارستان میزد.
اِما و لیام بعد از چند ساعت بالاخره از بیمارستان بیرون اومدن.
چند قدم کنار هم راه رفتن.
اما ساکت بود.
خیلی ساکت.
لیام بالاخره گفت:
«اِما؟»
اما ایستاد.
«چرا؟»
لیام برگشت سمتش.
«چی چرا؟»
اِما با ناراحتی گفت:
«چرا از همون اول بهم نگفتی؟»
لیام چیزی نگفت.
«چرا نگفتی دنبالم بودی؟ چرا اصلاً تو باید میومدی دنبال من؟ چرا باید منو وارد این همه ماجرا میکردی؟»
لیام آهسته گفت:
«چون نمیخواستم بترسونمت.»
اِما با عصبانیت گفت:
«ولی من حق داشتم بدونم!»
لیام سرش رو پایین انداخت.
«میدونم.»
اِما ادامه داد:
«اگه از همون اول بهم میگفتی، این همه اتفاق نمیافتاد!»
لیام چیزی نگفت.
اِما با ناراحتی ضربهی آرومی به بازوش زد.
«تو واقعاً منو دیوونه کردی!»
لیام با تعجب نگاهش کرد.
«اِما...»
«چی؟»
«درد داره.»
اِما با اخم گفت:
«خوبه!»
لیام با وجود درد، لبخند کوچیکی زد.
«بالاخره عصبانی شدی.»
اِما اخم کرد و
ا دوباره خواست چیزی بگه که لیام ناگهان گفت:
«چون دوستت داشتم.»
سکوت.
اِما کاملاً بیحرکت موند.
لیام خودش هم تازه فهمیده بود چه چیزی از دهنش پریده.
«من...»
اِما آروم پرسید:
«چی گفتی؟»
لیام نگاهش رو ازش گرفت.
«هیچی.»
اِما لبخند خیلی کوچیکی زد.
«نه. شنیدم.»
لیام چیزی نگفت.
بارون کمی شدیدتر شده بود.
اِما آروم گفت:
«از کی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«نمیدونم.»
بعد بهش نگاه کرد.
«شاید از همون وقتی که فهمیدم نبودنت بیشتر از چیزی که باید برام مهمه.»
اِما لبخند زد.
«پس اون همه دفعه که میگفتی فقط میخوام مراقبت باشم...»
لیام گفت:
«بهونه بود.»
اِما خندید.
گفت: وقعا باورم نمیشه
لیام گفت : اما یچیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟
اِما : بپرس
لیام: اونموقع که اون دختره نزدیک من شد برا مهمونی دعوتم کنه راستشو بگو چرا اخم کردی
اِما: اممم چیزه یعنی خب .. تو همه چیو الان بم گفتی منم بهت میگم ام خب منم دوستت دارم یعنی یچیزی اونور تر از دوست داشتن
نمیدونم از کی شروع شد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم خیلی برام مهم شدی
لیام یه لبخند عمیق زد و چشماش برقی زد و فقط سکوت کرد
چند لحظه فقط صدای بارون بینشون بود.
لیام آرام گفت:
«اِما...»
«هوم؟»
«من نمیخوام دوباره چیزی رو ازت پنهون کنم.»
اِما نگاهش کرد.
«منم.»
چند ثانیه نزدیک هم ایستادن.
هیچکدوم عجلهای نداشتن
لیام خیلی آروم نزدیک شد.
اِما هم عقب نرفت
و زیر بارون، بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودن، آروم لب های داغ لیام روی لب های اِما قرار گرفت آرام و عمیق بدون هیچ عجله ای بینشون شکل گرفت.
وقتی از هم فاصله گرفتن، هر دو لبخند کوچیکی داشتن.
اِما گفت:
«فقط یه چیز.»
لیام پرسید:
«چی؟»
«بازم اگه چیزی رو ازم پنهون کنی، خودت میدونی.»
لیام خندید.
«قول میدم.»
اِما راه افتاد.
لیام هم کنارش رفت.
این بار...
نه به خاطر یک پرونده.
نه به خاطر یک تهدید.
نه برای اینکه مجبور بودن.
فقط چون هر دو میخواستن کنار هم باشن.
و شاید بعد از تمام آن اتفاقات...
- ۳۳۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط