ضربان قلب توپارت
ضربان قلب تو🫀پارت ۱۵
ناگهان فریادی شنیده شد. یونا، دخترک گیسبافته، روی زمین نشسته بود و پایش را در دست گرفته بود. صورتش از درد در هم رفته بود.
همه به سمتش دویدند. جونگکوک اولین نفری بود که به او رسید.
"چی شده یونا؟"
"پام... پام درد میکنه." اشک در چشمانش حلقه زده بود.
جونگکوک به آرامی پایش را بررسی کرد. مچ پا کمی متورم شده بود. احتمالاً روی سنگ پیچ خورده بود.
"نیاز به یخ داریم." هوسوک گفت.
"من میرم از کیوسک یخ بگیرم." جیمین دوید.
جونگکوک همچنان کنار یونا زانو زده بود. "میشه بشمری با من یونا؟ از ده تا یک؟"
یونا با اشک شروع به شمردن کرد. جونگکوک به آرامی مچ پایش را فشار میداد. "خوبه. استخون سالمه. فقط یک پیچخوردگی سادهست."
حدیث کنارش زانو زده بود و دستش را روی شانهٔ یونا گذاشته بود. "قهرمان ما یه کم زخمی شده. اما دکتر جونگکوک خوبش میکنه."
وقتی جیمین با یخ برگشت، جونگکوک آن را با دستمالی پیچید و روی مچ پا گذاشت. سپس از کیف کمکهای اولیه که آورده بودند، یک باند کشی درآورد و با مهارت بست.
"حالا میخوایم یه آزمایش خاص انجام بدیم." جونگکوک گفت. "فکر میکنی بتونی سه بار پات رو بالا ببری؟"
یونا آهسته پایش را بلند کرد.
"عالیه! حالا پنج بار."
یونا این بار راحتتر انجام داد.
"بینظیره! تو بهترین بیمار منی." جونگکوک یک برچسب قلب طلایی از جیبش درآورد و روی پیراهن یونا چسباند. "این مدال شجاعت قهرمانانهست."
اشکهای یونا خشک شده بود و حالا لبخند میزد.
حدیث به جونگکوک نگاه میکرد. نگاهش پر از احترام و چیزی نرمتر بود. در آن لحظه، ترس قدیمی از پزشکان و بیمارستان، در حضور این مرد مهربان که با چنین ملایمتی با یک کودک زخمی برخورد کرده بود، آب شد.
ناگهان فریادی شنیده شد. یونا، دخترک گیسبافته، روی زمین نشسته بود و پایش را در دست گرفته بود. صورتش از درد در هم رفته بود.
همه به سمتش دویدند. جونگکوک اولین نفری بود که به او رسید.
"چی شده یونا؟"
"پام... پام درد میکنه." اشک در چشمانش حلقه زده بود.
جونگکوک به آرامی پایش را بررسی کرد. مچ پا کمی متورم شده بود. احتمالاً روی سنگ پیچ خورده بود.
"نیاز به یخ داریم." هوسوک گفت.
"من میرم از کیوسک یخ بگیرم." جیمین دوید.
جونگکوک همچنان کنار یونا زانو زده بود. "میشه بشمری با من یونا؟ از ده تا یک؟"
یونا با اشک شروع به شمردن کرد. جونگکوک به آرامی مچ پایش را فشار میداد. "خوبه. استخون سالمه. فقط یک پیچخوردگی سادهست."
حدیث کنارش زانو زده بود و دستش را روی شانهٔ یونا گذاشته بود. "قهرمان ما یه کم زخمی شده. اما دکتر جونگکوک خوبش میکنه."
وقتی جیمین با یخ برگشت، جونگکوک آن را با دستمالی پیچید و روی مچ پا گذاشت. سپس از کیف کمکهای اولیه که آورده بودند، یک باند کشی درآورد و با مهارت بست.
"حالا میخوایم یه آزمایش خاص انجام بدیم." جونگکوک گفت. "فکر میکنی بتونی سه بار پات رو بالا ببری؟"
یونا آهسته پایش را بلند کرد.
"عالیه! حالا پنج بار."
یونا این بار راحتتر انجام داد.
"بینظیره! تو بهترین بیمار منی." جونگکوک یک برچسب قلب طلایی از جیبش درآورد و روی پیراهن یونا چسباند. "این مدال شجاعت قهرمانانهست."
اشکهای یونا خشک شده بود و حالا لبخند میزد.
حدیث به جونگکوک نگاه میکرد. نگاهش پر از احترام و چیزی نرمتر بود. در آن لحظه، ترس قدیمی از پزشکان و بیمارستان، در حضور این مرد مهربان که با چنین ملایمتی با یک کودک زخمی برخورد کرده بود، آب شد.
- ۳۴
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط