وقتی مافیاعه... Part.1
وقتی مافیاعه... Part.1
(sad end)
ویو ا.ت:
من و جونگکوک دو سال بود که ازدواج کردیم. خب... راستش جونگکوک یه مافیا هستش و ازدواج ما اول از سر اجبار بود و هیچ حسی به همدیگه نداشتیم. اما بعدش کم کم عاشق هم شدیم. البته این زندگی پر از عشق ما، پر از خطره. دشمنا و حسودایی که میخوان سر به تن هردوتامون نباشه؛ به همین دلیله جونگکوک اصلا اجازه نمیده که از خونه برم بیرون، مگر اینکه موضوع خیلی جدی ای پیش بیاد، تازه اونم فقط با یه عالمه بادیگارد هیکلی که مثل دیوار دورم می ایستن. خلاصه هم من بشدت عاشق جونگکوکم و هم جونگکوک به همون اندازه عاشقمه و با وجود زندگی سختی که داریم ولی بازم باهم سر میکنیم.
طبق معمول آخر شب بود و جونگکوک هنوز نیومده بود. اون همیشه بر خلاف میلش به من میگفت که شبا منتظرش نمونم، چون خیلی دیر میومد خونه؛ اما من امشب تصمیم گرفتم بیدار باشم و منتظرش بمونم. بالاخره منم حق دارم برای یک شب هم شده شوهرمو بیشتر ببینم، ندارم؟
ساعت از نیمه شب گذشته بود و صدا باز شدن در توسط بادیگارد ها، تو کل عمارت پیچید. بالاخره. خیلی سریع از پله ها اومدم پایین و دیدم جونگکوک اومده. "جونگکوک!"
سرشو بالا آورد تا نگاهم کنه: "ا.ت؟ تو چرا بیداری؟ مگه بهت نگفتم بخواب؟" با وجود حرفش یه بوسه به پیشونیم زد.
به شوخی حالت قهر کردن گرقتم و گفتم: "بالاخره منم حق دارم یکم تو رو بیشتر ببینم. صبح زود که من خوابم میری دفترت و آخر شب هم که بازم من خوابم برمیگردی. خب منم تو این خونه پوسیدم. از دوازده ماه سال هم که فقط چهار پنج روزشو کاملا تو خونه میمونی"
جونگکوک به آرومی خندید و به آرومی صورتمو تو دستاش گرفت. "باشه حالا قهر نکن، بالاخره محافظت از یه ملکه هم زحمت داره." منو کامل رو به خودش برگردوند و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. "میخوام اینو بدونی ا.ت، من هرکاری میکنم فقط بخاطر تو و زندگیمونه باشه؟ اما باشه، سعی میکنم یکم وقتمو بیشتر با تو بگذرونم"
لبخند کوچیکی رو لبم نشست: "باشه، حق با توعه، منم باید یکم شرایط شغلیت رو درک کنم" منو تو بغل خودش کشید و موهامو نوازش کرد، منم دستامو دورش حلقه کردم و اون شب بالاخره یه دل سیر بغلش کردم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
(sad end)
ویو ا.ت:
من و جونگکوک دو سال بود که ازدواج کردیم. خب... راستش جونگکوک یه مافیا هستش و ازدواج ما اول از سر اجبار بود و هیچ حسی به همدیگه نداشتیم. اما بعدش کم کم عاشق هم شدیم. البته این زندگی پر از عشق ما، پر از خطره. دشمنا و حسودایی که میخوان سر به تن هردوتامون نباشه؛ به همین دلیله جونگکوک اصلا اجازه نمیده که از خونه برم بیرون، مگر اینکه موضوع خیلی جدی ای پیش بیاد، تازه اونم فقط با یه عالمه بادیگارد هیکلی که مثل دیوار دورم می ایستن. خلاصه هم من بشدت عاشق جونگکوکم و هم جونگکوک به همون اندازه عاشقمه و با وجود زندگی سختی که داریم ولی بازم باهم سر میکنیم.
طبق معمول آخر شب بود و جونگکوک هنوز نیومده بود. اون همیشه بر خلاف میلش به من میگفت که شبا منتظرش نمونم، چون خیلی دیر میومد خونه؛ اما من امشب تصمیم گرفتم بیدار باشم و منتظرش بمونم. بالاخره منم حق دارم برای یک شب هم شده شوهرمو بیشتر ببینم، ندارم؟
ساعت از نیمه شب گذشته بود و صدا باز شدن در توسط بادیگارد ها، تو کل عمارت پیچید. بالاخره. خیلی سریع از پله ها اومدم پایین و دیدم جونگکوک اومده. "جونگکوک!"
سرشو بالا آورد تا نگاهم کنه: "ا.ت؟ تو چرا بیداری؟ مگه بهت نگفتم بخواب؟" با وجود حرفش یه بوسه به پیشونیم زد.
به شوخی حالت قهر کردن گرقتم و گفتم: "بالاخره منم حق دارم یکم تو رو بیشتر ببینم. صبح زود که من خوابم میری دفترت و آخر شب هم که بازم من خوابم برمیگردی. خب منم تو این خونه پوسیدم. از دوازده ماه سال هم که فقط چهار پنج روزشو کاملا تو خونه میمونی"
جونگکوک به آرومی خندید و به آرومی صورتمو تو دستاش گرفت. "باشه حالا قهر نکن، بالاخره محافظت از یه ملکه هم زحمت داره." منو کامل رو به خودش برگردوند و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. "میخوام اینو بدونی ا.ت، من هرکاری میکنم فقط بخاطر تو و زندگیمونه باشه؟ اما باشه، سعی میکنم یکم وقتمو بیشتر با تو بگذرونم"
لبخند کوچیکی رو لبم نشست: "باشه، حق با توعه، منم باید یکم شرایط شغلیت رو درک کنم" منو تو بغل خودش کشید و موهامو نوازش کرد، منم دستامو دورش حلقه کردم و اون شب بالاخره یه دل سیر بغلش کردم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۳۶۴
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط