عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمد

عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمد
زیر اندوه فراقت نفسم بند آمد
ایستادی لبه ی زندگی ام، از این روست
هر کسی رفت سراغت نفسم بند آمد
مو زدی شانه و ناخواسته عطری برخاست
مثل گل های اتاقت نفسم بند آمد
ساعت تازه ی خود را که نشان می دادی
چشمم افتاد به ساقت! نفسم بند آمد
موقع گفتن ِ این شعر کمی ترسیدم
خوش نیاید به مذاقت ؛ نفسم بندامد...
دیدگاه ها (۱۰)

ای نگاهت داد دستم ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻝ و ﭘﺮﯼدر تمام شعر هایم بی محابا ظ...

ای که با من لحظه ای هستی و عمری نیستیبی تو تاریکم، بیا و روش...

حال و احوال مرا از ظلمت شبها بپرساز تمام قلبهای بی کس و ...

نپرس قبل تو دل ساکن کجا بوده‌ستکه از قدیم به مهر تو آشنا بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط