#داستان_شب...

#داستان_شب...



نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.

موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند،قبل از ورود،نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.

چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،برای فرزندانش قصه گفت،و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

از آن جا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیر و دلیل این رفتار نجار را پرسید.

نجار گفت:«آه،این درخت مشکلات من است. موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید،اما این مشکلات،مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم،مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد،وقتی می خواهم سر کار بروم،دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم،خیلی از مشکلات،دیگر آن جا نیستند و بقیه هم خیلی سبک شده اند.»

👤 دین کونتز
#شب_خوش..
دیدگاه ها (۱۳)

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۵ آن روز تهیونگ برخلاف همیشه بیرون نرفت...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏در گوشه‌ای از سرزمین، جایی دور از هیا...

سیاسی اجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و پاسخ اعضای گروه را ب...

نکات پزشکیان در مصاحبه دیشب با تلویزیون 1. ما مشکلات زیادی...

توضیحات و مقدمه اکتبر ۱۹۹۹؛ در آرامش یک روستای دورافتاده، خا...

p15

وقتی سگ هار قلاده پاره کرده در سازمان ملل پیجر را بالا کرفت ...

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط