همه چیز برای اولین بار بود
همه چیز برای اولین بار بود..
برای اولین بار صبح یک روز پاییزی ما را از خانه هایمان جدا کردند. سخت بود دلتنگ می شدیم اما چاره چه بود. برای اولین بار نشستیم روی نیمکت های چوبی و معلم با صدای بلند از قوانین کلاسش گفت. قوانینی که گاهی باب میلمان هم نبودند اما مجبور به انجامش بودیم.
همه چیز برای اولین بار بود. اولین باری که بابت اشتباهمان تنبیه شدیم را یادمان نمی رود. از زنگ تفریح محروم شدیم، یک لنگه پا گوشه ی کلاس ایستادیم تا چوب اشتباهمان را خورده باشیم. اولین باری که حرف از امتحان آمد دل توی دلمان نبود. اگر با وجود همه ی تلاش ها نتیجه آن چیزی نمی شد که میخواستیم، اگر سخت تر از حد تصورمان بود، اگر مردود می شدیم...
همه چیز برای اولین بار بود اما سال های بعد؛ بزرگ تر که شدیم؛ مدرسه که تمام شد، همه چیز هزار بار دیگر تکرار شد. فقط سخت تر فقط واقعی تر... جدایی هایی که بند دلمان را پاره کرد اما چاره چه بود. شرایطی که باب میلمان نبودند اما زندگی ما را اجبار به پذیرفتنش می کرد؛ همه چیز را نمی شد تغییر داد؛ زندگی قانون های خودش را داشت. با کوچکترین اشتباه تنبیه شدیم و تاوان دادیم. چوب زندگی دردش زیاد بود. امتحان های کوچک و بزرگ غافلگیرمان می کردند حتی اگر آماده بودیم؛ حتی اگر تلاش می کردیم خیلی وقت ها نتیجه چیزی نمی شد که می خواستیم. در مدرسه ی زندگی همه چیز هزار بار دیگر تکرار میشد فقط سخت تر فقط واقعی تر...
..
برای اولین بار صبح یک روز پاییزی ما را از خانه هایمان جدا کردند. سخت بود دلتنگ می شدیم اما چاره چه بود. برای اولین بار نشستیم روی نیمکت های چوبی و معلم با صدای بلند از قوانین کلاسش گفت. قوانینی که گاهی باب میلمان هم نبودند اما مجبور به انجامش بودیم.
همه چیز برای اولین بار بود. اولین باری که بابت اشتباهمان تنبیه شدیم را یادمان نمی رود. از زنگ تفریح محروم شدیم، یک لنگه پا گوشه ی کلاس ایستادیم تا چوب اشتباهمان را خورده باشیم. اولین باری که حرف از امتحان آمد دل توی دلمان نبود. اگر با وجود همه ی تلاش ها نتیجه آن چیزی نمی شد که میخواستیم، اگر سخت تر از حد تصورمان بود، اگر مردود می شدیم...
همه چیز برای اولین بار بود اما سال های بعد؛ بزرگ تر که شدیم؛ مدرسه که تمام شد، همه چیز هزار بار دیگر تکرار شد. فقط سخت تر فقط واقعی تر... جدایی هایی که بند دلمان را پاره کرد اما چاره چه بود. شرایطی که باب میلمان نبودند اما زندگی ما را اجبار به پذیرفتنش می کرد؛ همه چیز را نمی شد تغییر داد؛ زندگی قانون های خودش را داشت. با کوچکترین اشتباه تنبیه شدیم و تاوان دادیم. چوب زندگی دردش زیاد بود. امتحان های کوچک و بزرگ غافلگیرمان می کردند حتی اگر آماده بودیم؛ حتی اگر تلاش می کردیم خیلی وقت ها نتیجه چیزی نمی شد که می خواستیم. در مدرسه ی زندگی همه چیز هزار بار دیگر تکرار میشد فقط سخت تر فقط واقعی تر...
..
- ۸۵۶
- ۰۱ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط