پارت هشت
پارت هشت
سوهو: چ...چی
کوک:شو..شوخی کردم بابا
سوهو رفت کوک هم رفت خونه یوری
ویو کوک
حالا واقعا بگم دوستش دارم مطمئنم باور نمی کنه چجوری تو چشماش نگاه کنم ( مطمئن باش قبول میکنه تو به این جذابی بعد حالا مگه چیکار کردی داداشش رو که نکشتی پسسسس اشکال نداره ) دلو زدم به دریا و در زدم
یوری: کیه
یوری: چرا جواب نمیدی
درو باز کرد
کوک: چیزه سلام
یوری: سلام چیزی شده( سرد )
کوک: باید باهات حرف بزنم یوری
یوری: کوک دیگه میخوای چیکار کنی من دیگه نابود شدم ببین دیگه خانواده هم ندارم
کوک: بهم اجازه میدی خانوادت بشم( بغض )
یوری: چیه فکر می کنی به اندازه کافی زجرم ندادی( داد و گریه)
کوک اومد داخل یوری رو بغل کرد یوری هر کاری کرد نتونست از بغل کوک بیاد بیرون
یوری: نه دیگه نمی خوام دوست داشته باشه نمی خواممممم
کوک: من اشتباه کردم بهت قول میدم جبران کنم لطفاً ببخشم لطفاً( گریه )
یوری: یه بار اعتماد کردم بس نبود لعنتی
کوک: لطفاً
یوری: یه هفته بهت وقت میدم خودت رو بهم ثابت کنی وگرنه
کوک: باشه هرچی تو بگی
یه هفته بعد
ویو یوری
توی این یه هفته بیشتر وابستش شدم و واقعا ثابت کرد که دوستم داره الان هم آماده شدم رفتم توی پارک تا بهش جواب بدم
کوک: سلام قشنگم
یوری: سلام
کوک: فقط یه سلام
یوری: باشه عزیزم خوبه
کوک: عالییی حالا بهم جواب میدی
یوری: چقدر عجله داری امممم خب
کوک: بگو دیگه لطفاً
یوری: خب من دوست دارم
کوک یوری رو بغل کرد
کوک: منم دوست دارم
یوری: قول میدی هیچوقت ولم نکنی
کوک: قول میدم اگر هم زدم زیر قولم بمیرم
یوری: اینجوری نگو خودم میکشمت
میسو: یسسسسس شما باهم اوکی شدین
جوک: یه خبر خوب هم من بدم
کوک: شما اینجا چیکار میکنین
جوک: تهجون زندستتت
همه: چ..چی
و بله جوک با یکی ازدواج کرد میسو و تهجون هم بهم رسیدن درسته عجیبه تهجون الکی این کارو کرد که یعنی مرده ولی زنده بود و فقط جوک میدونسته تا یوری و کوک آشتی کنن و یوری و کوک هم ازدواج کردن و الان دوتا بچه دارن و سوهو هم بیخیال یوری شد میدونم آخرش رو خراب کردم ولی خب کلی رمان جدید داریمممم
سوهو: چ...چی
کوک:شو..شوخی کردم بابا
سوهو رفت کوک هم رفت خونه یوری
ویو کوک
حالا واقعا بگم دوستش دارم مطمئنم باور نمی کنه چجوری تو چشماش نگاه کنم ( مطمئن باش قبول میکنه تو به این جذابی بعد حالا مگه چیکار کردی داداشش رو که نکشتی پسسسس اشکال نداره ) دلو زدم به دریا و در زدم
یوری: کیه
یوری: چرا جواب نمیدی
درو باز کرد
کوک: چیزه سلام
یوری: سلام چیزی شده( سرد )
کوک: باید باهات حرف بزنم یوری
یوری: کوک دیگه میخوای چیکار کنی من دیگه نابود شدم ببین دیگه خانواده هم ندارم
کوک: بهم اجازه میدی خانوادت بشم( بغض )
یوری: چیه فکر می کنی به اندازه کافی زجرم ندادی( داد و گریه)
کوک اومد داخل یوری رو بغل کرد یوری هر کاری کرد نتونست از بغل کوک بیاد بیرون
یوری: نه دیگه نمی خوام دوست داشته باشه نمی خواممممم
کوک: من اشتباه کردم بهت قول میدم جبران کنم لطفاً ببخشم لطفاً( گریه )
یوری: یه بار اعتماد کردم بس نبود لعنتی
کوک: لطفاً
یوری: یه هفته بهت وقت میدم خودت رو بهم ثابت کنی وگرنه
کوک: باشه هرچی تو بگی
یه هفته بعد
ویو یوری
توی این یه هفته بیشتر وابستش شدم و واقعا ثابت کرد که دوستم داره الان هم آماده شدم رفتم توی پارک تا بهش جواب بدم
کوک: سلام قشنگم
یوری: سلام
کوک: فقط یه سلام
یوری: باشه عزیزم خوبه
کوک: عالییی حالا بهم جواب میدی
یوری: چقدر عجله داری امممم خب
کوک: بگو دیگه لطفاً
یوری: خب من دوست دارم
کوک یوری رو بغل کرد
کوک: منم دوست دارم
یوری: قول میدی هیچوقت ولم نکنی
کوک: قول میدم اگر هم زدم زیر قولم بمیرم
یوری: اینجوری نگو خودم میکشمت
میسو: یسسسسس شما باهم اوکی شدین
جوک: یه خبر خوب هم من بدم
کوک: شما اینجا چیکار میکنین
جوک: تهجون زندستتت
همه: چ..چی
و بله جوک با یکی ازدواج کرد میسو و تهجون هم بهم رسیدن درسته عجیبه تهجون الکی این کارو کرد که یعنی مرده ولی زنده بود و فقط جوک میدونسته تا یوری و کوک آشتی کنن و یوری و کوک هم ازدواج کردن و الان دوتا بچه دارن و سوهو هم بیخیال یوری شد میدونم آخرش رو خراب کردم ولی خب کلی رمان جدید داریمممم
- ۱۸۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط