˙❥˙) معشوقه قراردادی من (˙❥˙)
˙❥˙) معشوقه قراردادی من (˙❥˙)
(˙❥˙)پارت ۳(˙❥˙)
جلو آسانسور ایستاد سپس بعد از فشار داد دکمه وارد آسانسور شد خود دو دختر در آن حضور داشتند ... دخترک با دیدن آن لباس ها و بعد به لباس های خودش کمی خجالت زده به زمین خیره شد ... لباس سفید به تن داشت با کفش های ساده دامن سفید تا زانو و همچنین بلیز بدون شانه موهای دم اسپی و رنگ مشکی بدون هیچگونه آرایش را میکاپی .. از آسانسور پیاده شد سپس در آن در شیشه ای گذشت همه دختر و پسر های جوون در حال چرخیدن بودن و مشغول کار های خودشان ..
دخترک کلافه رفت سمت راه رو ناگهانی پاشنه پاش سمت راست گیر کرد سپس به سمت مبل ها افتاد و جیغی کشید درست از پشت روی مبل افتاد ولی با گرفتن پا راستش اسیر یک دست مردانه سرش به زمین برخورد نکرد ... با ترس تند نفس کشید
پسره همان گونه ای که پلیس را به دست گرفته بود و مانع افتادنش شد گفت : حالت خوبه ؟
محترمی از صدایش هم معلوم بود ...
ات: خ...وبم
دامن سفیدش سر خورد تا به شکم اش پسرک برای لحظه اش چشم هایش از تعجب گشاد شد دخترک تند دست روی دامنش گذاشت تا حدی دامنش به پایین افتاد که لباس زیرش سفید رنگش قشنگ معلوم شد ... پسرک تند پای دخترک را به سمت خودش کشید که از آن لبه مبل بالا رفت و روی لبه نشست
پسره با احترام به اطراف نگاه کرد بلافاصله آروم گفت : چیزی نیست چشمامو بسته بودم
دخترک تا حدی خجالت زده به زمین خیره شد و به خوبی داغ بودن گونه هایش را حس کرد آروم گفت
ات: ممنون ..
چابک از لبه مبل به روی زمین ایستاد سپس سر خم کرد و زیر لب تشکر کرد بلافاصله با قدم های از جلو آن پسر با کت شلوار آبی رنگ رفت سمت راه رو ...
دخترک با خنده های اشوه دخترانه با آن لباس مشکی و بند از شانه آویزان روی صندلی جلو دوستش نشست ... آنی. : باورم نمیشه حتی لباس زیرتو هم دید
دخترک کلافه دستش را روی صورتش گذاشت سپس موهایش را هم چنگ زد
ات: نگو آنی از خجالت موردم پاهامو که ولکن حتیٰ
اخم کرد سپس به صندلی پشت اش تکیه داد آنی همچنان جرعی از اسپرسو را خورد سپس لبشرا تازه کرد
آنی : خوب کافه چی شد
(˙❥˙)پارت ۳(˙❥˙)
جلو آسانسور ایستاد سپس بعد از فشار داد دکمه وارد آسانسور شد خود دو دختر در آن حضور داشتند ... دخترک با دیدن آن لباس ها و بعد به لباس های خودش کمی خجالت زده به زمین خیره شد ... لباس سفید به تن داشت با کفش های ساده دامن سفید تا زانو و همچنین بلیز بدون شانه موهای دم اسپی و رنگ مشکی بدون هیچگونه آرایش را میکاپی .. از آسانسور پیاده شد سپس در آن در شیشه ای گذشت همه دختر و پسر های جوون در حال چرخیدن بودن و مشغول کار های خودشان ..
دخترک کلافه رفت سمت راه رو ناگهانی پاشنه پاش سمت راست گیر کرد سپس به سمت مبل ها افتاد و جیغی کشید درست از پشت روی مبل افتاد ولی با گرفتن پا راستش اسیر یک دست مردانه سرش به زمین برخورد نکرد ... با ترس تند نفس کشید
پسره همان گونه ای که پلیس را به دست گرفته بود و مانع افتادنش شد گفت : حالت خوبه ؟
محترمی از صدایش هم معلوم بود ...
ات: خ...وبم
دامن سفیدش سر خورد تا به شکم اش پسرک برای لحظه اش چشم هایش از تعجب گشاد شد دخترک تند دست روی دامنش گذاشت تا حدی دامنش به پایین افتاد که لباس زیرش سفید رنگش قشنگ معلوم شد ... پسرک تند پای دخترک را به سمت خودش کشید که از آن لبه مبل بالا رفت و روی لبه نشست
پسره با احترام به اطراف نگاه کرد بلافاصله آروم گفت : چیزی نیست چشمامو بسته بودم
دخترک تا حدی خجالت زده به زمین خیره شد و به خوبی داغ بودن گونه هایش را حس کرد آروم گفت
ات: ممنون ..
چابک از لبه مبل به روی زمین ایستاد سپس سر خم کرد و زیر لب تشکر کرد بلافاصله با قدم های از جلو آن پسر با کت شلوار آبی رنگ رفت سمت راه رو ...
دخترک با خنده های اشوه دخترانه با آن لباس مشکی و بند از شانه آویزان روی صندلی جلو دوستش نشست ... آنی. : باورم نمیشه حتی لباس زیرتو هم دید
دخترک کلافه دستش را روی صورتش گذاشت سپس موهایش را هم چنگ زد
ات: نگو آنی از خجالت موردم پاهامو که ولکن حتیٰ
اخم کرد سپس به صندلی پشت اش تکیه داد آنی همچنان جرعی از اسپرسو را خورد سپس لبشرا تازه کرد
آنی : خوب کافه چی شد
- ۱۷.۸k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط