حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت یازدهم
_باشه ولت نمیکنم.نفستو نگهدار میخوایم بریم زیر اب.
نفس گرفتم و سرمو بردم زیر اب.دستمو کشید و به سمت تاریکی شنا کرد.بیشتر ترسیدم.نکنه فقط یه دنیای تاریک بیشتر نباشه که منو به مرگ برسونه؟!هرچی نزدیکتر میشدیم تاریک تر بنظر میرسید.دست خودم نبود،یدفعه دستمو از دست جیمین کشیدم و بدون الگوی منظم فقط دست و پا میزدم و میخواستم برم روی اب.استرس مرگ باعث شده بود نفسی که گرفته بودم زودتر مصرف بشه و نیاز به هوا داشته باشم.هردوتا دستمو روی دهنم گذاشتم و بهشون نگاه کردم.از لای دستام حباب میزد بیرون.بدون اینکه بفهمم داشتم میرفتم پایین تر.همه اینا تو چند ثانیه اتفاق افتاد.جیمین سریع اومد سمتم.گفت:فقط یه لحظه نفست رو نگهدار و دستاتو بردار تا حلش کنم.
انتظار نداشتم زیر اب صدا قابل شنیدن باشه.اخم کردم که:چی؟نکنه میخوای همینجا از بی هوایی بمیرم؟!؟
_فقط کاری که میگم و بکن زودباش!اگه دلت نمیخواد بمیری این دفعه رو اعتماد کن بهم.
یه لحظه متوقف شدم.نه دم،نه بازدم.دستامو برداشت،دستشو پشت سرم گذاشت و سریع بهم نزدیک شد.تنها چیزی که دلم نمیخواست اتفاق بیوفته همین بود.هیچ فاصلهای نبود.گذاشت از هوای خودش استفاده کنم.چندبار نفس کشیدم و بعد دوباره نفس گرفتم و ادامه دادیم.(همونطور که درست فکر کردی،تنفس دهن به دهن داد)
ولی یچیزی بود که هانیز نفهمید.اینکه بعد از اون لحظه دیگه بیدار نبود.درواقع بیهوش شده بود.جیمین بردش کف دریاچه و از مرجان دریایی بعنوان ماسک اکسیژن استفاده کرد و کنارش نشست.دستشو گرفت و چشماشو بست.حالا به سمت همون تاریکی که هانیز می ترسید رسیده بودن.در عمق اون تاریکی،صدای موسیقی بلندی شنیده میشد.جاذبه برگشته بود و دیگه شناور نبودیم.یه کنسرت بود.یه سالن خیلی بزرگ پر از نور های بنفش.
+حالا میتونی نفس بکشی.
با نگاهم پرسیدم:مطمئنی؟
چشماشو برای تایید باز و بسته کرد.
اروم نفسمو ازاد کردم و میتونستم نفس بکشم!
معترضانه مشت به دست جیمین زدم:اون چه کاری بود کردی نگفتی من خفه میشم زیر اب جنازمم بیرون نمیره؟!
+من که بهت نفس دادم!خفه نمیشدی که!
_از بی هوایی نه،از یچیز دیگه!
+از چی؟
_هیچی،به درک،مهم نیست!(سرخ)
+چه تضاد قشنگی!(خنده)
سوالی نگاش کردم.
+صورتت سرخ شده و موهات ابیه.(خنده)
اخمام بیشتر تو هم رفت.
قسمت یازدهم
_باشه ولت نمیکنم.نفستو نگهدار میخوایم بریم زیر اب.
نفس گرفتم و سرمو بردم زیر اب.دستمو کشید و به سمت تاریکی شنا کرد.بیشتر ترسیدم.نکنه فقط یه دنیای تاریک بیشتر نباشه که منو به مرگ برسونه؟!هرچی نزدیکتر میشدیم تاریک تر بنظر میرسید.دست خودم نبود،یدفعه دستمو از دست جیمین کشیدم و بدون الگوی منظم فقط دست و پا میزدم و میخواستم برم روی اب.استرس مرگ باعث شده بود نفسی که گرفته بودم زودتر مصرف بشه و نیاز به هوا داشته باشم.هردوتا دستمو روی دهنم گذاشتم و بهشون نگاه کردم.از لای دستام حباب میزد بیرون.بدون اینکه بفهمم داشتم میرفتم پایین تر.همه اینا تو چند ثانیه اتفاق افتاد.جیمین سریع اومد سمتم.گفت:فقط یه لحظه نفست رو نگهدار و دستاتو بردار تا حلش کنم.
انتظار نداشتم زیر اب صدا قابل شنیدن باشه.اخم کردم که:چی؟نکنه میخوای همینجا از بی هوایی بمیرم؟!؟
_فقط کاری که میگم و بکن زودباش!اگه دلت نمیخواد بمیری این دفعه رو اعتماد کن بهم.
یه لحظه متوقف شدم.نه دم،نه بازدم.دستامو برداشت،دستشو پشت سرم گذاشت و سریع بهم نزدیک شد.تنها چیزی که دلم نمیخواست اتفاق بیوفته همین بود.هیچ فاصلهای نبود.گذاشت از هوای خودش استفاده کنم.چندبار نفس کشیدم و بعد دوباره نفس گرفتم و ادامه دادیم.(همونطور که درست فکر کردی،تنفس دهن به دهن داد)
ولی یچیزی بود که هانیز نفهمید.اینکه بعد از اون لحظه دیگه بیدار نبود.درواقع بیهوش شده بود.جیمین بردش کف دریاچه و از مرجان دریایی بعنوان ماسک اکسیژن استفاده کرد و کنارش نشست.دستشو گرفت و چشماشو بست.حالا به سمت همون تاریکی که هانیز می ترسید رسیده بودن.در عمق اون تاریکی،صدای موسیقی بلندی شنیده میشد.جاذبه برگشته بود و دیگه شناور نبودیم.یه کنسرت بود.یه سالن خیلی بزرگ پر از نور های بنفش.
+حالا میتونی نفس بکشی.
با نگاهم پرسیدم:مطمئنی؟
چشماشو برای تایید باز و بسته کرد.
اروم نفسمو ازاد کردم و میتونستم نفس بکشم!
معترضانه مشت به دست جیمین زدم:اون چه کاری بود کردی نگفتی من خفه میشم زیر اب جنازمم بیرون نمیره؟!
+من که بهت نفس دادم!خفه نمیشدی که!
_از بی هوایی نه،از یچیز دیگه!
+از چی؟
_هیچی،به درک،مهم نیست!(سرخ)
+چه تضاد قشنگی!(خنده)
سوالی نگاش کردم.
+صورتت سرخ شده و موهات ابیه.(خنده)
اخمام بیشتر تو هم رفت.
- ۵۸
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط