رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای
## رمان مافیایی نامجون: سایههای نقرهای
## قسمت ششم: طوفان در آسمان نقرهای
**مکان:** پنتهاوس و اتاق عملیات مخفی.
**زمان:** اوایل شب.
یک هفته از حضور شما در پنتهاوس میگذشت. شما و نامجون یک بازی خطرناک را شروع کرده بودید؛ او به شما آزادی بیشتری میداد تا با کنجکاویتان بازی کند، و شما با احتیاط از این فرصت استفاده میکردید تا سرنخهایی در مورد کلید USB و گذشتهتان پیدا کنید، در حالی که از تماس فیزیکی او دوری میکردید، هرچند که حضور سنگین و نافذش لحظهای رهایتان نمیکرد.
امشب، اتمسفر سنگینتر از حد معمول بود. نامجون، برخلاف شبهای دیگر که به مطالعه یا گوش دادن به موسیقی کلاسیک میپرداخت، در اتاق کنفرانس کوچک پنتهاوس ایستاده بود و با جیهوپ و دو نفر دیگر با زبان رمزی و صدایی که به ندرت از زمزمه فراتر میرفت، صحبت میکرد.
شما که حالا کمی به مسیرهای تردد افراد در پنتهاوس عادت کرده بودید، متوجه شدید که نگهبانان در سطحهای پایینتر، موضع دفاعی گرفتهاند. این یک تمرین نبود.
ناگهان، سیستمهای امنیتی پیشرفته پنتهاوس به صدا درآمدند. نه آژیر، بلکه یک صدای زنگ کوتاه و بم که فقط برای افراد کلیدی طراحی شده بود. نامجون سرش را بالا آورد. چشمانش دیگر شاعر نبود؛ آنها تبدیل به تیغههایی یخی شده بودند.
«اژدهای سیاه. حمله برقآسا به برج مرکزی.» او با صدایی سرد و بیاحساس دستور داد: «جیهوپ، پل ارتباطی را به کد امنیتی ۳ وصل کن. یوکی، سیستم دفاعی محیطی را به حالت اشغال کامل ببر. من خودم کنترل سطح ۱۲ تا ۱۵ را بر عهده میگیرم.»
او به سمت شما چرخید، انگار که حضور شما را برای اولین بار به یاد آورده باشد. «تو باید برگردی به اتاقت. این جایی نیست که یک مهمان عادی باید شاهد آن باشد.»
«من مهمان نیستم،» شما با صدایی که کمی لرزید اما محکم بود، پاسخ دادید. «من کلید هستم. و اگر اینجا میمانم، پس باید بدانم چه اتفاقی دارد میافتد.»
نامجون به شما خیره شد. در آن لحظه، تمام خوی فیلسوفگونهاش ناپدید شد و تنها **لرد نقرهای** باقی ماند؛ رهبری که در برابر دشمنانش ذرهای ضعف نشان نمیداد.
«پس آماده باش تا یک نمایش ببینی،» او زمزمه کرد و به سمت در رفت.
او با شتاب وارد اتاق عملیات اصلی شد. شما، با وجود دستور، پشت سرش رفتید و در ورودی ایستادید.
بر روی نمایشگرهای بزرگ، تصاویر ماهوارهای و دوربینهای امنیتی شهر نقش بسته بود. نیروهای زرهی "اژدهای سیاه" در حال نفوذ به طبقات زیرین بودند. آنها بیرحم و سازمانیافته بودند و هدفشان واضح بود: از بین بردن لرد نقرهای و به دست آوردن هر چه زودتر «کلید».
نامجون با آرامشی باورنکردنی، روی یک صندلی چرخدار نشست، در حالی که سلاحی براق را در دست داشت.
«ببین، ا.ت،» او آرام گفت، صدایش از طریق سیستم بلندگوهای اتاق تقویت شد. «آنها فکر میکنند با ربودن من میتوانند دنیا را به دست بگیرند. آنها فکر میکنند نظم من شکننده است.»
او به صفحه خیره شد، جایی که صدای تیراندازیهای دوردست شنیده میشد.
«تنها اشتباهی که آنها میکنند این است که هنوز نمیدانند من چطور میجنگم.»
نامجون با یک حرکت سریع، دستوری را از طریق میکروفون صادر کرد که در آن فقط چند کلمه به زبان روسی بود. در یک چشم بر هم زدن، سیستم دفاعی برج تغییر کرد.
ناگهان، تصاویر دوربینها از داخل برج، تغییر کرد. نیروهای مهاجم، به جای نفوذ به طبقات بالا، در یک تله مرگ افتاده بودند. صدای انفجارهای کنترلشدهای شنیده شد و سیستم تهویه برج به طور ناگهانی هوای طبقات حمله شده را تخلیه کرد و آنها را در معرض فشار شدید قرار داد.
آنها انتظار حمله هوایی یا زمینی را داشتند، اما انتظار نداشتند که خود ساختار برج، سلاح آنها شود.
نامجون ایستاد. دیگر هیچ سلاحی در دست نداشت.
«این نظم من است، ا.ت. هر سنگ، هر سیم، هر جریان هوا… همه بخشی از فلسفه من هستند.»
او به شما نگاه کرد، خستگی هنوز در چشمانش بود، اما اکنون رگههایی از غرور نیز دیده میشد. «میبینی؟ من شاعرم، اما اشعارم با خون نوشته میشوند. حالا، بیا و ببین که چطور این نظم را حفظ میکنم.»
در حالی که نیروهای دشمن در حال عقبنشینی و از دست دادن ساختار خود بودند، نامجون به سمت میز کنفرانس برگشت. او به شما اجازه نداد که از ترس فرار کنید، بلکه شما را در مرکز نمایش قدرت خود نگه داشت.
«تو در امان هستی،» او گفت، لحنش نرم شده بود اما همچنان قاطع بود. «آنها نمیتوانند به اینجا برسند. حالا، قسمت سخت کار شروع میشود. کلید را بیاور.»
## قسمت ششم: طوفان در آسمان نقرهای
**مکان:** پنتهاوس و اتاق عملیات مخفی.
**زمان:** اوایل شب.
یک هفته از حضور شما در پنتهاوس میگذشت. شما و نامجون یک بازی خطرناک را شروع کرده بودید؛ او به شما آزادی بیشتری میداد تا با کنجکاویتان بازی کند، و شما با احتیاط از این فرصت استفاده میکردید تا سرنخهایی در مورد کلید USB و گذشتهتان پیدا کنید، در حالی که از تماس فیزیکی او دوری میکردید، هرچند که حضور سنگین و نافذش لحظهای رهایتان نمیکرد.
امشب، اتمسفر سنگینتر از حد معمول بود. نامجون، برخلاف شبهای دیگر که به مطالعه یا گوش دادن به موسیقی کلاسیک میپرداخت، در اتاق کنفرانس کوچک پنتهاوس ایستاده بود و با جیهوپ و دو نفر دیگر با زبان رمزی و صدایی که به ندرت از زمزمه فراتر میرفت، صحبت میکرد.
شما که حالا کمی به مسیرهای تردد افراد در پنتهاوس عادت کرده بودید، متوجه شدید که نگهبانان در سطحهای پایینتر، موضع دفاعی گرفتهاند. این یک تمرین نبود.
ناگهان، سیستمهای امنیتی پیشرفته پنتهاوس به صدا درآمدند. نه آژیر، بلکه یک صدای زنگ کوتاه و بم که فقط برای افراد کلیدی طراحی شده بود. نامجون سرش را بالا آورد. چشمانش دیگر شاعر نبود؛ آنها تبدیل به تیغههایی یخی شده بودند.
«اژدهای سیاه. حمله برقآسا به برج مرکزی.» او با صدایی سرد و بیاحساس دستور داد: «جیهوپ، پل ارتباطی را به کد امنیتی ۳ وصل کن. یوکی، سیستم دفاعی محیطی را به حالت اشغال کامل ببر. من خودم کنترل سطح ۱۲ تا ۱۵ را بر عهده میگیرم.»
او به سمت شما چرخید، انگار که حضور شما را برای اولین بار به یاد آورده باشد. «تو باید برگردی به اتاقت. این جایی نیست که یک مهمان عادی باید شاهد آن باشد.»
«من مهمان نیستم،» شما با صدایی که کمی لرزید اما محکم بود، پاسخ دادید. «من کلید هستم. و اگر اینجا میمانم، پس باید بدانم چه اتفاقی دارد میافتد.»
نامجون به شما خیره شد. در آن لحظه، تمام خوی فیلسوفگونهاش ناپدید شد و تنها **لرد نقرهای** باقی ماند؛ رهبری که در برابر دشمنانش ذرهای ضعف نشان نمیداد.
«پس آماده باش تا یک نمایش ببینی،» او زمزمه کرد و به سمت در رفت.
او با شتاب وارد اتاق عملیات اصلی شد. شما، با وجود دستور، پشت سرش رفتید و در ورودی ایستادید.
بر روی نمایشگرهای بزرگ، تصاویر ماهوارهای و دوربینهای امنیتی شهر نقش بسته بود. نیروهای زرهی "اژدهای سیاه" در حال نفوذ به طبقات زیرین بودند. آنها بیرحم و سازمانیافته بودند و هدفشان واضح بود: از بین بردن لرد نقرهای و به دست آوردن هر چه زودتر «کلید».
نامجون با آرامشی باورنکردنی، روی یک صندلی چرخدار نشست، در حالی که سلاحی براق را در دست داشت.
«ببین، ا.ت،» او آرام گفت، صدایش از طریق سیستم بلندگوهای اتاق تقویت شد. «آنها فکر میکنند با ربودن من میتوانند دنیا را به دست بگیرند. آنها فکر میکنند نظم من شکننده است.»
او به صفحه خیره شد، جایی که صدای تیراندازیهای دوردست شنیده میشد.
«تنها اشتباهی که آنها میکنند این است که هنوز نمیدانند من چطور میجنگم.»
نامجون با یک حرکت سریع، دستوری را از طریق میکروفون صادر کرد که در آن فقط چند کلمه به زبان روسی بود. در یک چشم بر هم زدن، سیستم دفاعی برج تغییر کرد.
ناگهان، تصاویر دوربینها از داخل برج، تغییر کرد. نیروهای مهاجم، به جای نفوذ به طبقات بالا، در یک تله مرگ افتاده بودند. صدای انفجارهای کنترلشدهای شنیده شد و سیستم تهویه برج به طور ناگهانی هوای طبقات حمله شده را تخلیه کرد و آنها را در معرض فشار شدید قرار داد.
آنها انتظار حمله هوایی یا زمینی را داشتند، اما انتظار نداشتند که خود ساختار برج، سلاح آنها شود.
نامجون ایستاد. دیگر هیچ سلاحی در دست نداشت.
«این نظم من است، ا.ت. هر سنگ، هر سیم، هر جریان هوا… همه بخشی از فلسفه من هستند.»
او به شما نگاه کرد، خستگی هنوز در چشمانش بود، اما اکنون رگههایی از غرور نیز دیده میشد. «میبینی؟ من شاعرم، اما اشعارم با خون نوشته میشوند. حالا، بیا و ببین که چطور این نظم را حفظ میکنم.»
در حالی که نیروهای دشمن در حال عقبنشینی و از دست دادن ساختار خود بودند، نامجون به سمت میز کنفرانس برگشت. او به شما اجازه نداد که از ترس فرار کنید، بلکه شما را در مرکز نمایش قدرت خود نگه داشت.
«تو در امان هستی،» او گفت، لحنش نرم شده بود اما همچنان قاطع بود. «آنها نمیتوانند به اینجا برسند. حالا، قسمت سخت کار شروع میشود. کلید را بیاور.»
- ۳.۵k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط