در کوچه های تنهایی به او برخوردم

در کوچه های تنهایی به او برخوردم

گفت کیستی؟ گفتم دیوانه

گفت هم سفرم شو؟

گفتم تو را با دیوانه چکار؟

گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر
با هم همسفر شدیم در سرزمین عشق

در راه با کسی دیگر اشنا شد و گفت من میروم همسفر

گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت تو دیوانه ای بیش نیستی

خنده ای تلخ کردم و گفتم

( دیوانه هم صاحب وخدایی دارد)
دیدگاه ها (۱۵)

.ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﺨﺸﻢﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩﻥ ، ﻧﺒﻮﺩﯼ !ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ، ﻧﺪﯾﺪﯼ !ﻭﻗﺖ ﻋﺎﺷ...

روز اول گل سرخی برایم آوردیگفتی برای همیشه دوستت دارم. . . ....

برای خیانتهــــزار راه هــســــت!اماهـیــچ کــــدام به انـــ...

ﺳﺎﺩﮔﯽ ...ﺳﺎﺩﮔﯽﻭﺑﺎﺯﻡ ﺳﺎﺩﮔﯽﺑﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼﺩﺭﻭﻍﺧﯿﺎﻧﺖﭼﻘﺪ ﺳﺨﺘﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎ...

جادویی عشق part 27 با حرص بهشون خدمت کنم. با اخماي غلیظ گفت ...

(سناریو فرفره های انفجاری)(BL)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط