𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
(تعداد پارتشو یاپم رفت🤣)
سه روز بعد، جونگکوک و تهیونگ به یک کازینوی بزرگ در مرکز شهر رفتند. تایسون آنجا منتظر بود. مردی با کت سفید، سیگار برگ به دست، و لبخندی که هیچوقت از روی صورتش پاک نمیشد.
تایسون با صدای آرام و انگلیسی مخلوط گفت: جونگکوک، شنیدم شجاعی. ولی شجاعت بدون احمق بودن فرق داره. تو داری با من حرف میزنی، کسی که نیمی از باندهای آسیا رو کنترل میکنه.
جونگکوک روبرویش نشست و با خونسردی گفت: پس چرا به من نیاز داری؟ اگه اینقدر قدرتمندی، چرا منو تهدید میکنی؟
تایسون خندید و گفت: چون تو یه چیزی داری که من ندارم. یه خانواده. یه عشق واقعی. من فقط پول و قدرت دارم. ولی تو... تو میتونی بهم یاد بدی چطور آدم باشم. بیا به من بپیوند، جونگکوک. همه چی رو داری، هیچکس بهت تعرض نمیکنه.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت و گفت: من به کسی نمیپیوندم. من رئیس خودم هستم. اگه میخوای جنگ کنی، بجنگ. ولی بدون که خانوادم رو نمیذارم.
تایسون سیگارش را خاموش کرد و گفت: جالبه. ولی یه روز پشیمون میشی. به حرفم برس.
و جلسه تمام شد.
جونگکوک به خانه برگشت و یونا را با جونهو در آغوش دید. یونا پرسید: چی شد؟ جونگکوک با لبخندی گفت: هیچی، فقط یه دیوانه که فکر میکنه میتونه من رو بترسونه.
یونا با نگرانی گفت: جونگکوک... من از این اسم تایسون میترسم. بیا بریم یه جای دور، جایی که هیچکس پیدامون نکنه.
جونگکوک موهایش را نوازش کرد و گفت: اگه بریم، یعنی ترسیدیم. من نمیترسم. ولی برات یه پیشنهاد دارم: بیا بریم به یه سفر، به یه جزیرهی دور، فقط من و تو و جونهو. چند روزی آرامش داشته باشیم. بعد برمیگردیم و با تایسون روبرو میشیم.
یونا با خوشحالی گفت: واقعاً؟ چه عالی!
و همان هفته، جونگکوک و خانوادهاش به یک جزیرهی خلوت در جنوب رفتند. پنج روز آرامش مطلق، با شنهای سفید و آب آبی و خندههای جونهو. اما جونگکوک میدانست که برگشت به معنای ادامهی جنگ است. با اینحال، آن لحظات را غنیمت شمرد.
در آخرین شب، کنار ساحل نشسته بود و به افق نگاه میکرد. یونا آمد و کنارش نشست و گفت: به چی فکر میکنی؟
جونگکوک دستش را گرفت و گفت: به اینکه همهی این جنگها ارزشش رو داشت، چون تو رو پیدا کردم.
یونا لبخند زد و در آغوشش خوابید. جونگکوک به ستارهها خیره شد و با خودش گفت: تایسون، آماده باش. من برمیگردم.
---
حمایتت🥺🥺
🪭🪭🪭🪭🪭
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
(تعداد پارتشو یاپم رفت🤣)
سه روز بعد، جونگکوک و تهیونگ به یک کازینوی بزرگ در مرکز شهر رفتند. تایسون آنجا منتظر بود. مردی با کت سفید، سیگار برگ به دست، و لبخندی که هیچوقت از روی صورتش پاک نمیشد.
تایسون با صدای آرام و انگلیسی مخلوط گفت: جونگکوک، شنیدم شجاعی. ولی شجاعت بدون احمق بودن فرق داره. تو داری با من حرف میزنی، کسی که نیمی از باندهای آسیا رو کنترل میکنه.
جونگکوک روبرویش نشست و با خونسردی گفت: پس چرا به من نیاز داری؟ اگه اینقدر قدرتمندی، چرا منو تهدید میکنی؟
تایسون خندید و گفت: چون تو یه چیزی داری که من ندارم. یه خانواده. یه عشق واقعی. من فقط پول و قدرت دارم. ولی تو... تو میتونی بهم یاد بدی چطور آدم باشم. بیا به من بپیوند، جونگکوک. همه چی رو داری، هیچکس بهت تعرض نمیکنه.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت و گفت: من به کسی نمیپیوندم. من رئیس خودم هستم. اگه میخوای جنگ کنی، بجنگ. ولی بدون که خانوادم رو نمیذارم.
تایسون سیگارش را خاموش کرد و گفت: جالبه. ولی یه روز پشیمون میشی. به حرفم برس.
و جلسه تمام شد.
جونگکوک به خانه برگشت و یونا را با جونهو در آغوش دید. یونا پرسید: چی شد؟ جونگکوک با لبخندی گفت: هیچی، فقط یه دیوانه که فکر میکنه میتونه من رو بترسونه.
یونا با نگرانی گفت: جونگکوک... من از این اسم تایسون میترسم. بیا بریم یه جای دور، جایی که هیچکس پیدامون نکنه.
جونگکوک موهایش را نوازش کرد و گفت: اگه بریم، یعنی ترسیدیم. من نمیترسم. ولی برات یه پیشنهاد دارم: بیا بریم به یه سفر، به یه جزیرهی دور، فقط من و تو و جونهو. چند روزی آرامش داشته باشیم. بعد برمیگردیم و با تایسون روبرو میشیم.
یونا با خوشحالی گفت: واقعاً؟ چه عالی!
و همان هفته، جونگکوک و خانوادهاش به یک جزیرهی خلوت در جنوب رفتند. پنج روز آرامش مطلق، با شنهای سفید و آب آبی و خندههای جونهو. اما جونگکوک میدانست که برگشت به معنای ادامهی جنگ است. با اینحال، آن لحظات را غنیمت شمرد.
در آخرین شب، کنار ساحل نشسته بود و به افق نگاه میکرد. یونا آمد و کنارش نشست و گفت: به چی فکر میکنی؟
جونگکوک دستش را گرفت و گفت: به اینکه همهی این جنگها ارزشش رو داشت، چون تو رو پیدا کردم.
یونا لبخند زد و در آغوشش خوابید. جونگکوک به ستارهها خیره شد و با خودش گفت: تایسون، آماده باش. من برمیگردم.
---
حمایتت🥺🥺
🪭🪭🪭🪭🪭
- ۱۶۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط