Chapter Seven, S², Part ¹²

Chapter Seven, S², Part ¹²
؛ ا-افسر کیم.. حالتون...
< فقط پشتم بمون باشه؟ هیچ کار دیگه ای لازم نیست بکنی، فقط بی حرکت پشت من بمون
؛ اگه آسیب ببینید چی..
< خیر سرم افسر ارتشم اگه آسیبی ببینم اولین نفری که قصد جونمو میکنه فرمانده امه! فقط پشتم بمون!

با حمله گارد سلطنتی که مشخص بود با هدف دستگیریه اون دو شخصه، تهیونگ پاشو جلو گذاشت و تصمیم گرفت تیغه ی بزرگی که دستشه رو با آموزش هایی که دیده ترکیب کنه.
بدون از دست دادن هیچ حرکتی از سربازای مقابل، از پسری که پشتش پناه گرفته بود محافظت میکرد. براش مهم نبود خونی ریخته بشه یا که کسی حتی بمیره، تنها چیزی که براش روشن بود نجات پسرکش بود!

؛ افسر کیم!

درست زمانی که نزدیک بود شمشیر نزدیک تنه ی افسر بشه، شمشیری مهارش کرد. شمشیری که دسته اش تو دست جونگ کوک بود!
با انداختن نگاهی به چهره ی پسرک کنارش، حالا هر دو باهم گروهی شدن تا برای جون خودشون و همدیگه بجنگن. با زور ناگهانی ای که از پهلوش بهش وارد شد، محکم به ستون خونه برخورد کرد. جونگ کوک با دیدن این صحنه خواست اقدامی کنه که سربازای دیگه ای بهش حمله ور شدن و سرش رو مشغول نگه داشتن.

< چیه؟...

خونی که تو دهنش اومده بود رو با بی احترامی ای که لیاقت اون به ظاهر فرمانده میدونست، تف کرد روی زمین.

< مهم نیست کی انتخابت کرده یا افسری یا که فرمانده... ارزش و قدرتت فقط برای الآنه.. وقتی فرمانده ام برگرده، تو رو مثل کاهی که به دام میدن، میندازنت گوشه زندون!
... میبینم که فرار روی افسر سابق تاثیر گذاشته، بی پروا حرف میزنی کیم. لقبت واگذار شده به من این یعنی تو سرباز عادی هم حساب نمیشی، چطور میتونی بهم بی احترامی کنی؟ با اینکه الآن افسر نیستی ولی فک میکنم بدونی حکم بی احترامی به گارد سلطنتی چیه نه؟ مرگ. پس نکنه دلت میخوادش؟
< دلم؟ صد در صد که میخوادش! ولی نه برا من، برا تو
... میگن آدما وقتی قراره بمیرن پررو تر میشن راسته. حرفی بزن که باعث نشه آدم کر هم خنده اش بگیره! به هر حال، اینکه چی میگی مهم نیست چون واقعیتو تغییر نمیده، علاوه بر این آزادی هر چی میخوای بگی، این لطف و در حقت میکنم که آخرای عمرت از دهنت استفاده بیشتری بکنی

مرد شمشیرش رو با یه دست عمود روی سینه افسر کیم نگه داشت و درست وقتی که چیزی نمونده بود تا لباس رو بشکافه و به گوشت برسه، شمشیری از پشت وارد قفسه سینه ی خودش شد.
تهیونگ کمی خودش رو روی زمین به عقب کشید تا خون کثیف اون عوضی کثیفش نکنه. وقتی که جسم کم جون تر شد، جونگ کوکی که باعث بانیه این شاهکار بود، به کنار هلش داد.
بعد از نفس نفس زدناش جلوی تهیونگ افتاد و صورتش رو بین دستاش گرفت.

؛ حالت خوبه؟... تهیونگ.. م-متاسفم.. حتما به خاطر من اومدن.. آره به خاطر من بود.. ن-نباید صدا میدادم.. باید بیشتر مواظب میبودم تا کسی صورتمو نبینه.. متاسفم.. باعث تمامیه این جریانات منم..

حالا صورت پسر جوون تر بعد از خلق چنین حرکت شجاعانه ای تبدیل شده بود به ترس و ناامیدی ای که با به وجود آوردن اشک هایی خفیف باعث درخشش چشم هاش میشدن. چشم هایی که بدون مکث مدام بین اجزای صورت پسر بزرگتر میچرخیدن.

< ششش، ف-فکر میکنم تاسف خوردن و عذرخواهی برای کاری که نکردی و اتفاقی که به خاطر تو نبوده کافی باشه.. من خوبم، فقط بیا.. زودتر از اینجا بریم...

با حرکت سر جونگ کوک به بالا و پایین و تاییدش، صورت افسر کیم رو رها کرد و کمکش کرد بلند شه. با گرفتن شمشیر و کیسه وسایلی که به خاطرش اومده بودن، به سمت جایی که اسب بسته شده بود دویدن...
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, S², Part ¹¹کلاه گرچه که نقابش توری بود اما سا...

Chapter Seven, S², Part ¹⁰وقتی که جیمین از اتاق خارج شد انگا...

Chapter Seven, The Final Part of Season Oneجیمین ترسیده و گم...

Chapter Seven‌پارک جیمین: +شمن افسانه ایدر سن ۳۰ سالگیِ خود‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط