پارت چهارم

پارت چهارم...

یکی دو ساعت بود که اینجا بودیم. سوزی برامون شربت و میوه آورده بود.
چند دقیقه بعد اون دختر که حالا فهمیده بودم اسمش باران و اون خانم مسن بیرون اومدن.
باران آروم با خانم صحبت میکرد.
دختر به من و میتسویا نگاه میکرد. تقریبا پشت اون خانم پناه گرفته بود و آروم دستش و بغل کرده بود. انگار تنها چیز ارزشمند توی اون کشور غریب بود.
خانم نازش میکرد. اومدن سمتمون و روی مبل نشستند
باران سرش و پایین انداخته بود.
خانم: ممنونم ازتون. فکر نکنم دیگه نیاز باشه باران پیشتون بمونه. خودم مواظبش هستم.
مایکی:بعدش قراره چی بشه؟ کمکی از دست ما بر میاد؟
خانم: بارانو می‌فرستیم ایران.
بعد یکم دیگه موندن خداحافظی کردیم و از خونه رفتیم بیرون.
میتسویا و شینا چان رفتند به طرف خونه شینا چان.
منم راه افتادم طرف خونه.
اِما منو که دید به طرفم دوید.
با نگرانی درمورد باران پرسید که براش همه چیز و تعریف کردم.‌رفته بود تو فکر، پیدا بود اونم نگرانِ.
نمی‌دونم چرا الکی الکی نگران اون دختر کوچولو بودم.
چند روزی می‌گذشت.
بعد از یه عالمه کلنجار رفتن با خودم به میتسویا گفته بودم یه خبر از باران برام بگیره.
میتسویا گفت شینا گفته باران خوبه، اما چیز دیگه ای نگفت. نگرانش بودم.

دو ماه بعد.
نگاه عصبیمو دوختم به باران.
مایکی: فکر کردم قراره برگردی ایران.
یهو یادم اومد اون زیونه منو نمی‌فهمه. من چه جوری میخواستم باهاش حرف بزنم؟
در کمال ناباوری صداش و شنیدم.
باران: متاسفم. نمیتونم برم ایران. تا ۱۸سالم نشه سفارت کشورتون اجازه خروج بهم نمیده.
با بهت گفتم: تو مگه ژاپنی میفهمی؟
باران: قبلا نه، ولی حالا چرا.
لبخند تلخی زد و گفت: اگه قرار باشه دو سال اینجا بمونم نیاز پیدا میکنم بهش.
همون لحظه سر و کلهٔ اِما پیدا شد. باران و که دید پرید بغلش.
وقتی اما فهمید باران حرفامون و می‌فهمه خوشحال شد.
مایکی: خب پس تو اون کوچه، تنها چیکار میکردی؟
باران: مریم جون و خانواده اش مجبور شدند برای یه کاری برند یوکوهاما. چیکار میکردم؟ خب مجبور شدم برم خرید که اونجوری شد...
اِما برگشت طرفش.
اما: دو سال ژاپن می مونی؟
باران: اومم،اره!
اِما: خب کجا میمونی؟
باران: نمی‌دونم احتمالا خونهٔ مریم جون تا یه خونه بخرم.
اما: باران سان میشه پیش ما بمونی؟
باران: لطفا بهم نگو سان. عادی صدام بزن.
با لبخند گفت: دوست ندارم دوستام باهام احساس غریبی کنند. البته اگه مشکلی نداشته باشی دوستت باشم. نه ممنون دوست ندارم مزاحمتون بشم.
اِما چشماش قلبی شده بود. پرید بغلش.
گفتم: نه چه مزاحمتی. ماهم خوشحال میشیم.
بالاخره با هزار ضرب و زور راضیش کردم. شمارهٔ اون خانم که حالا فهمیده بودم اسمش مریمِ رو گرفتم و بهش خبر دادم باران پیشمون میمونه.
اِما هم باران و فرستاد تا بخوابه.
تا باران رفت تو اتاق پرید رو سرم.
اِما: هوی مایکی مشکوک میزنیا.
مایکی: کم چرت و پرت بگو اِما.
اما: باشه. ولی میتونی مخش و بزنیا!
مایکی: لازم نکرده.
اما: هوممم. خب پس بیخیالش پسرای دیگه مخشو می‌زنند.
مایکی: غلط کردن.
اما غش غش می‌خندید.
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
دیدگاه ها (۱)

پارت پنجم...اِماغش غش میخندیدم که یهو مایکی لب بر چید.اما: ع...

پارت سوم...مایکی: تو میفهمی این دختر چی میگه؟ دختر(شاگرد): آ...

پارت دوم...به زور تا خونه رسوندمش. دختر لجبازی بود.چشمش که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط