هنرمند زندانی
هنرمند زندانی
پارت ۲
*ویو رمی*
اما هرچقدر به دنبال گو وون گشتم اونو ندیدم قرار بود بره واسه تولد بابا کیک بگیره اما نمیدونم چرا هنوز نیومده بهش زنگ زدم اما جواب نداد دیگه داشتم دلشوره میگرفتم که مامانم دستش را روی شونه او گذاشت و گفت
علامت مامان رمی+
+: دخترم حالت خوبه
رمی: آره خوبم مامان فقد یکم نگران گو وونم چون قرار بود بره کیک بگیره اما نمیدونم چرا هنوز نیومده بهش زنگ میزنم اما جوابمو نمیده
+: دخترم نگران نباش گو وونو که میشناسی خیلی شوخه حتما میخواد باهات شوخی کنه
رمی: امیدوارم همینطور باشه
+: خب دیگه بریم سر اصل مطلب قراره رویایی ترین جشن تولد رو واسه شوهرم بگیریم
رمی: 😂
+: چیه چرا میخندی دختریه شیطون😅
رمی: هیچی فقد یکم بامزس
+: هعی بزودی نوبت توهم میشه باید یه مرد خوشتیپ برا خودت پیدا کنی
رمی:(دیگه نخندیدو با لهن جدی گفت)آاااا مامان
+: مامانو یامان پاشو مسخره بازیو تموم کن یکم جدی شو الاناس که شوهرم برسه
رمی: باش
و هردو رفتن پی کاراشون
*ویو رمی*
داشتم توی اتاقم موهای بلندم و مشکیمو شونه میزدم که یهو در باز شد با سریع باز شدن در ترسیدم یهو داداشم پرید تو اتاق و گفت سوپرایز مغزم داشت منفجر میشد صدبار به این مردیکه گفته بودم وقتی میخواد بیاد تو اتاقم در بزنه
گو وون: هه ترسی.....
رمی:(نزاشتم حرفشو تموم کنه و با مشت زدم تو شکمش)
خماری🤭
شرط:
۵لایک
۵بازنشر
۷کامنت
بچه ها لطفا میشه پیج منو به فالووراتون معرفی کنید تا زیاد بشیم اگر این کارو کنید بهتون قول میدم بازم از اینجور داستانا بنویسم دوستون دارم خداحافظ🎀
پارت ۲
*ویو رمی*
اما هرچقدر به دنبال گو وون گشتم اونو ندیدم قرار بود بره واسه تولد بابا کیک بگیره اما نمیدونم چرا هنوز نیومده بهش زنگ زدم اما جواب نداد دیگه داشتم دلشوره میگرفتم که مامانم دستش را روی شونه او گذاشت و گفت
علامت مامان رمی+
+: دخترم حالت خوبه
رمی: آره خوبم مامان فقد یکم نگران گو وونم چون قرار بود بره کیک بگیره اما نمیدونم چرا هنوز نیومده بهش زنگ میزنم اما جوابمو نمیده
+: دخترم نگران نباش گو وونو که میشناسی خیلی شوخه حتما میخواد باهات شوخی کنه
رمی: امیدوارم همینطور باشه
+: خب دیگه بریم سر اصل مطلب قراره رویایی ترین جشن تولد رو واسه شوهرم بگیریم
رمی: 😂
+: چیه چرا میخندی دختریه شیطون😅
رمی: هیچی فقد یکم بامزس
+: هعی بزودی نوبت توهم میشه باید یه مرد خوشتیپ برا خودت پیدا کنی
رمی:(دیگه نخندیدو با لهن جدی گفت)آاااا مامان
+: مامانو یامان پاشو مسخره بازیو تموم کن یکم جدی شو الاناس که شوهرم برسه
رمی: باش
و هردو رفتن پی کاراشون
*ویو رمی*
داشتم توی اتاقم موهای بلندم و مشکیمو شونه میزدم که یهو در باز شد با سریع باز شدن در ترسیدم یهو داداشم پرید تو اتاق و گفت سوپرایز مغزم داشت منفجر میشد صدبار به این مردیکه گفته بودم وقتی میخواد بیاد تو اتاقم در بزنه
گو وون: هه ترسی.....
رمی:(نزاشتم حرفشو تموم کنه و با مشت زدم تو شکمش)
خماری🤭
شرط:
۵لایک
۵بازنشر
۷کامنت
بچه ها لطفا میشه پیج منو به فالووراتون معرفی کنید تا زیاد بشیم اگر این کارو کنید بهتون قول میدم بازم از اینجور داستانا بنویسم دوستون دارم خداحافظ🎀
- ۶۲
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط