رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۹
گوشم سوت میکشید و حرفهاي مهرداد رو نمی
شنیدم.
فقط حس میکردم که داره دستهامو باز میکنه.
به سختی صدایی از خودم درآوردم: قرصم... ببین...
توي جی... بمه؟
با حس اینکه دستهام باز شدند روي سرم گذاشتم
و سرمو فشردم.
اشکهام تند تند پایین میومدند.
از درد دوست داشتم که بمیرم و راحت بشم؛ دیگه
خسته شده بودم.
دستشو کنار پام حس میکردم.
"-اوکی شدي خانم پررو؟
-دارند شوخی میکنند نه؟"
یه چیزیو روي لبم حس کردم که دستشو پس زدم
و خواستم بلند بشم اما بدنم هنوز به تاج بسته شده
بود.
یه دفعه فکمو گرفت و یه چیزي توي دهنم گذاشت
که با حس کردن قرص خیالم راحت شد.
خواستم همینطوري قورتش بدم که با سردي آب
توي دهنم به کمک آب خوردمش.
از گریه و درد به سکسکه افتاده بودم.
یه دستم روي سرم بود و یه دستمم مانتومو تو
مشتم گرفته بودم.
زیاد نگذشت که یه دفعه درد به یکباره خوابید و
سوت کشیدن گوشم از بین رفت که چشمهامو باز
کردم و به سرفه افتادم.
دست مهرداد دور شونم حلقه شد و با ترس گفت:
بهتري؟
با دست تقربیا لرزونم دستشو پایین انداختم و تن
کم جونمو به تاج تکیه دادم و چشمهایی که انگار
ماهها باز بودند رو روي هم گذاشتم.
سعی میکردم نفس بگیرم و قدرتمو جمع کنم.
با عجله گفت: میرم واست آب قند بیارم.
بعدم صداي باز شدن در رو شنیدم.
لب خشک شدمو با زبون تر کردم و آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
با یادآوري اینکه دستهام بازند سریع چشمهامو باز
کردم.
یه نگاه به بیرون که با باز بودن در مشخص بود
انداختم و بعد نیرومو جمع کردم و مشغول باز کردن
طنابهاي دورم شدم اما هنوز گرهی رو باز نکرده
بودم که با ورودش نفس تو سینم حبس شد و سریع
سرمو بالا آوردم.
در رو بست و قفل کرد.
-تا من نخوام جایی نمیري.
بعدم کلیدشو برداشت و به سمتم اومد.
کنارم نشست و لیوانشو روي میز گذاشت.
خواست دستهامو ببنده که تند گفتم: بذار
دستهام باز باشند، خودت که اینجایی پس نمی
تونم فرار کنم.
با تردید به چشمهام زل زد که مظلوم نگاهش کردم.
-آره، این همون نگاه اصلیه توعه، بیرحمی بهت
نمیاد خانمم.
خواست موي ریخته شده توي صورتمو کنار بزنه اما
عقب کشیدم.
ناامید دستشو انداخت.
لیوانو برداشت و به سمتم گرفت که ازش گرفتم و تا
آخرشو خوردم.
لیوانو کنارم انداختم.
-ادامه بده.
سرشو تکون داد.
-نه، ادامه نمیدم.
اخمهام درهم رفت.
-میگم ادامه بده.
-نمیدم چون طاقت ندارم که دوباره تو اون حال
ببینمت.
بستهی قرصمو بالا گرفت.
-فقط یه دونه دیگه مونده، اینجاهم اونقدر دور از
تهرانه که زود نمیتونم برم بخرمو بیام.
با اخم گفتم: مگه اینجا کجاست؟
-وسط جنگلی که اون نیما حتی فکرشم نمیتونه بکنه.
با یادآوریش نگران شدم.
-حتما داره دنبالم میگرده، ولم کن بذار برم.
مصمم به چشمهام زل زد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۰مصمم به چشمهام زل زد.-اونقدر اینج...

شرطی شد ۲۰ لایک❤️ ۴۰ کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۱اخمهام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۸دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۷-ببخشید که مجبور شدم ببندمت چون ا...

پارت سی و یکم

p12✂✂بیو مارسل صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شدم با اون ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط