ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
دیدگاه ها (۱)

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرایار تویی غار تویی خواجه نگهدا...

اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مراچون مهره...

شکر ایزد را که دیدم روی تویافتم ناگه، رهی من سوی توچشم گریان...

چیـزی ویرانگـرتر از ایـن نیسـت کـه دریابیـمفریـب همـان کسـان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط