در پرتگاهی عمیق ز غم اندوه شدم

در پرتگاهی عمیق ز غم اندوه شدم
خواب مرگ روحم را با عشق رنجور شدم
در قلب تیکه پارم عشق فریاد می‌زد
بر عشقی جاودانه میتپید و داد میزد
یار ندانست دل من در وصال او می‌تپد
بر دیواره ی جناقم ساز عشق میزند
در سفر روحم به یارم نگریستم
ندیدم هیچ ندامت ز کرده ی خود گریستم
در خلوتٍ ندامت نشستم و خموش گریستم
تا نباشد تقدیر عشق ز هر باطلی
زنده ام به نفس رب تا جان دارم گریستم
دیدگاه ها (۰)

مثل یک رقصنده در تاریکی بهر قتل قاتلان دل می‌رقصم.با چاقو به...

در کوهسار خیال گم گشت دل از جاندر وجود عشقی محال گشت دل از ج...

در غروب دلنگیزم غم رفتن تو باقیستدر واپسین روز های تنهایی ام...

توی بعد جهان غرق شده ایمقافل از آنکه بی نشان شده ایمدر پس جه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط