Part: 9
Part: 9
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
گفتم:
سلام، پدر(همون پدرشوهر)
بلند شد و ایستاد و گفت:
سلام، عزیزم!
دست دادیم و من رفتم پشت میزم نشستم.......
گفتم:
خب، برنامه چیه؟!
گفت:
برنامه اینه که بعد از گفت و گو باهم، اون سرمایه گذاره میاد اینجا برای بستن قرار داد دو طرفه.......
گفتم:
آها، قرار گذاشته چه ساعتی؟
به ساعته روی دستش نگاهی انداخت و گفت:
یه نیم ساعته دیگه میاد، تا اون موقع هم میتونیم کلی حرف بزنیم!
گفتم:
خب، راجبه چی؟!
گفت:
هیونجین......
با نگرانی پرسیدم:
مگه چیشده، پدر؟!
گفت:
شنیدم که باز رفته کلاب با وجود اینکه این همه بهش توصیه میکنم، نکنه قمار هم کرده؟!
گفتم:
انتظار نداشته باشید مست کرده و قمار نکنه!
گفت:
تو اونجا بودی، درسته؟!
گفتم:
آره، فقط از کجا فهمیدی؟!
گفت:
رومن!
گفتم:
آها.......
هرچند منم کلی تهدیدش کردم و بهش توصیه کردم ولی کو گوشه شنوا......
الانم حالش به شدت بده!
گفت:
حالا چند تا بطری نوشیده؟!
گفتم:
نمیدونم ولی طبیعتا با این حالی که من ازش دیدم بالای بیست تا باشه چون دیگه عادی شده!
هووفی کشید و گفت:
من موندم چرا انقدر خر بودم که اداره این گردان رو دادم به اون......
گفتم:
پدر جان، این دفعه میشینم و باهاش صحبت میکنم!
سریع گفت:
نه، نیاز نیست تو خودتو درگیره این موضوع بکنی.......
خودم حلش میکنم!
فقط باید از خدا ممنونم باشم که یه عروس با عقل دارم برای اداره این مافیا.......
گفتم:
منظورتون؟!
گفت:
شاید...هیونجین رو از درجه رئیس مافیا در آوردم و تورو قرار دادم!
با تندی بیان گفتم:
نه!
اصلا...همون خودشو بزارید، من آدمش میکنم.......
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
گفتم:
سلام، پدر(همون پدرشوهر)
بلند شد و ایستاد و گفت:
سلام، عزیزم!
دست دادیم و من رفتم پشت میزم نشستم.......
گفتم:
خب، برنامه چیه؟!
گفت:
برنامه اینه که بعد از گفت و گو باهم، اون سرمایه گذاره میاد اینجا برای بستن قرار داد دو طرفه.......
گفتم:
آها، قرار گذاشته چه ساعتی؟
به ساعته روی دستش نگاهی انداخت و گفت:
یه نیم ساعته دیگه میاد، تا اون موقع هم میتونیم کلی حرف بزنیم!
گفتم:
خب، راجبه چی؟!
گفت:
هیونجین......
با نگرانی پرسیدم:
مگه چیشده، پدر؟!
گفت:
شنیدم که باز رفته کلاب با وجود اینکه این همه بهش توصیه میکنم، نکنه قمار هم کرده؟!
گفتم:
انتظار نداشته باشید مست کرده و قمار نکنه!
گفت:
تو اونجا بودی، درسته؟!
گفتم:
آره، فقط از کجا فهمیدی؟!
گفت:
رومن!
گفتم:
آها.......
هرچند منم کلی تهدیدش کردم و بهش توصیه کردم ولی کو گوشه شنوا......
الانم حالش به شدت بده!
گفت:
حالا چند تا بطری نوشیده؟!
گفتم:
نمیدونم ولی طبیعتا با این حالی که من ازش دیدم بالای بیست تا باشه چون دیگه عادی شده!
هووفی کشید و گفت:
من موندم چرا انقدر خر بودم که اداره این گردان رو دادم به اون......
گفتم:
پدر جان، این دفعه میشینم و باهاش صحبت میکنم!
سریع گفت:
نه، نیاز نیست تو خودتو درگیره این موضوع بکنی.......
خودم حلش میکنم!
فقط باید از خدا ممنونم باشم که یه عروس با عقل دارم برای اداره این مافیا.......
گفتم:
منظورتون؟!
گفت:
شاید...هیونجین رو از درجه رئیس مافیا در آوردم و تورو قرار دادم!
با تندی بیان گفتم:
نه!
اصلا...همون خودشو بزارید، من آدمش میکنم.......
- ۳۶۵
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط