پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفت

پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفتم و با عصبانیت گفتم: این چه کاری بود کردی؟... اشک چشمانش سرازیر شد... سرش را بالا آورد و گفت: حاجی من سید هستم.. می خواهم مثل مادرم زهرا گمنام بمانم
دیدگاه ها (۳)

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

پارت چهارم نماد مرگ

ارباب خشن من ۱۹

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

پدرخواندهp³ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.+ا.ت، پاکت رو...

وقتی میاین ایران ولی تحریک میشه...با تعجب خییلییی زیاد نگاشو...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط