p21
p21
جنا از زیرزمین بالا آمد و نامه را در ذهنش مرور میکرد.
سویون در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود.
× بیا عزیزم، بشین.
جنا کنار او نشست.
+ خاله، یه سؤال...
× جانم؟
+ تو از گذشتهی ماریا چیزای زیادی میدونی؟
دست سویون برای لحظهای متوقف شد.
× چرا اینو میپرسی؟
+ هیچی... فقط دیشب که دربارهی اون پسر گفتی، کنجکاو شدم.
سویون لبخند آرامی زد.
× ماریا خاطرات زیادی داشت. بعضیهاشون قشنگ بودن و بعضیهاشون...
کمی مکث کرد.
× بعضیهاشون بهتره همونجا بمونن.
جنا چیزی نگفت.
---
در بیمارستان، تهیونگ پروندهی قدیمی را دوباره روی میز گذاشته بود.
جیمین روبهرویش ایستاده بود.
= میخوای دربارهی جنا تحقیق کنی؟
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
_ نه.
= چرا؟
_ چون جنا هیچ تقصیری نداره.
جیمین سر تکان داد.
= پس دنبال چی هستی؟
تهیونگ نگاهش را به پرونده دوخت.
_ حقیقت دربارهی اون شب.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
این بار فقط یک پیام آمده بود:
«اگر واقعاً میخواهی حقیقت را بدانی، به گذشتهی ماریا نگاه کن؛ نه به مرگش.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
جیمین پرسید:
= چی شده؟
تهیونگ گوشی را خاموش کرد.
_ دوباره شروع شد.
= چی؟
تهیونگ آرام گفت:
_ بازیِ کسی که نمیخواد من حقیقت رو بفهمم.
---
شب...
جنا در اتاقش نشسته بود.
نامهای که در زیرزمین پیدا کرده بود، روی میز قرار داشت.
حرف T هنوز ذهنش را مشغول کرده بود.
او نمیدانست این حرف متعلق به چه کسی است.
اما یک چیز عجیبتر بود...
همان روز، وقتی اسم ماریا را جلوی تهیونگ گفته بود، واکنش او اصلاً شبیه واکنش یک غریبه نبود.
جنا آرام زیر لب گفت:
+ تو ماریا رو میشناختی... مگه نه؟
اما جوابی وجود نداشت.
فقط سکوت اتاق...
و رازی که هر روز بیشتر به جنا نزدیک میشد.
حمایت✨️
جنا از زیرزمین بالا آمد و نامه را در ذهنش مرور میکرد.
سویون در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود.
× بیا عزیزم، بشین.
جنا کنار او نشست.
+ خاله، یه سؤال...
× جانم؟
+ تو از گذشتهی ماریا چیزای زیادی میدونی؟
دست سویون برای لحظهای متوقف شد.
× چرا اینو میپرسی؟
+ هیچی... فقط دیشب که دربارهی اون پسر گفتی، کنجکاو شدم.
سویون لبخند آرامی زد.
× ماریا خاطرات زیادی داشت. بعضیهاشون قشنگ بودن و بعضیهاشون...
کمی مکث کرد.
× بعضیهاشون بهتره همونجا بمونن.
جنا چیزی نگفت.
---
در بیمارستان، تهیونگ پروندهی قدیمی را دوباره روی میز گذاشته بود.
جیمین روبهرویش ایستاده بود.
= میخوای دربارهی جنا تحقیق کنی؟
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
_ نه.
= چرا؟
_ چون جنا هیچ تقصیری نداره.
جیمین سر تکان داد.
= پس دنبال چی هستی؟
تهیونگ نگاهش را به پرونده دوخت.
_ حقیقت دربارهی اون شب.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
این بار فقط یک پیام آمده بود:
«اگر واقعاً میخواهی حقیقت را بدانی، به گذشتهی ماریا نگاه کن؛ نه به مرگش.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
جیمین پرسید:
= چی شده؟
تهیونگ گوشی را خاموش کرد.
_ دوباره شروع شد.
= چی؟
تهیونگ آرام گفت:
_ بازیِ کسی که نمیخواد من حقیقت رو بفهمم.
---
شب...
جنا در اتاقش نشسته بود.
نامهای که در زیرزمین پیدا کرده بود، روی میز قرار داشت.
حرف T هنوز ذهنش را مشغول کرده بود.
او نمیدانست این حرف متعلق به چه کسی است.
اما یک چیز عجیبتر بود...
همان روز، وقتی اسم ماریا را جلوی تهیونگ گفته بود، واکنش او اصلاً شبیه واکنش یک غریبه نبود.
جنا آرام زیر لب گفت:
+ تو ماریا رو میشناختی... مگه نه؟
اما جوابی وجود نداشت.
فقط سکوت اتاق...
و رازی که هر روز بیشتر به جنا نزدیک میشد.
حمایت✨️
- ۱۱۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط