رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
نیمه تاریک حقیقت | part70
که زنگ خونه به صدا دراومد ..
÷ کیهه
× نمیدونم
.......................
ویو خونه جئون
♡ سلاممم داداشی خسته نباشی
چهره کوک سرد بود ...
خسته بود...
آشفته بود ...
با همون حال گفت
- نیلا یه دقیقه بیا کارت دارم
و به سمت اتاق نیلا رفت
نیلا هم پشت سرش دنبالش رفت
کنجکاو بود و همچنین متعجب
به اتاق نیلا که رسیدن جونگ کوک در رو بست و رو کرد به سمت نیلا
نیلا با چشمایی که داد میزدن منتظر حرف جونگ کوکه گفت
+ خب .. باهام چکار داشتی
- میگم خبب ... یادته حالت بد شد رفتیم بیمارستان
چشمای نیلا نگران بود
میتونست بفهمه اتفاق مهمی افتاده ولی نمیتونست بفهمه چیه ...
+ اره ... خب ... چیشده
جونگ کوک مضطرب بود و کمی دست واشو گم کرده بود ..
به دیوار کنار پنجره تکیه داد
انگار که زبونش از شدت سنگینی کلمات توانایی تکون خوردن نداشت ...
همه ی جرعت و شجاعتش رو جمع کرد و با مِن و مِن گفت
- خ خب .. ب ببین .. یه چی میخوام بهت بگم قول بده هول نکنی
+ چییی خب بگو دیگههه
- خب میدونی ....
...............
ویو خونه جیمین
& سلاممم .. میتونم بیام تو
× اره حتما بیاا
همونجور که تهیونگ داشت میرفت داخل یونا جلو اومد و سلامی کرد و تهیونگ هم متقابلا سلام کرد
نسشتن روی کاناپه همونجور داشتن همدیگرو نگاه میکردن تا اینکه جیمین سکون بینشون رو شکست
× میگممم کاری داشتی ؟
& آ آره به موضوعی پیش اومده که میخوان باهاتون درمیون بزارم
× خب ..
& خب راستش رو بگم خودمم دقیقا نمیدونم ماجرا از چه قراره ... ازتون میخوام کمکم کنید .. یه سری مسائل هست که ازشون سر درنمیارم
× خب ما الان باید چکار کنیم ... اصلا موضوع چیه
& فکر کنم مربوط به پدر جونگ کوک میشه ...
× دقیقا بگو داستان چیه خب
& گفتم که دقیقا نمیدونم ... یونا
یونا که تا اون لحضه به زمین زل زده بود و توی فکر بود با شنیدن اسمش رو کرد به سمت تهیونگ
÷ امممم ... بله؟
& تو از کینه قدیمی بین پدرت و پدر کوک چیزی میدونی
÷ نه دقیقا فقط میدونم پدرم در به در پی این بود یه جوری به خانوادشون آسیب برسونه
& ببین یه سری کارا میخوام که واسم انجام بدی
نپرس .. فقط همراهی کن ... باشه ؟
÷ اوممم .. بااشهه
& مرسی .. و اینکه تو جیمین .. ببینم تو هیچی از گذشته یادت نمیاد .. از بچگیت ... از زندگیت با آقای کیم
× امممم .. نه هیچی یادم نمیاد ... میشه دقیقا به توضیح بدی راجب گذشته ... اینکه چرا از خانوادم جدا شدم ... اینکه چرا پدرم دنبال من نیومد یا اینکه تو اینا رو از کجا میدونی ...
& خبب ببین الان وقت فهمیدن اینا نیست بعدا بهت توضیح نیدم به وقتش ... باشه ؟
.................
ویو اتاق نیلا
+ چییی خب بگو دیگههه
- خب میدونی ....
خمارییییییی.....
خببب
حتما نظرتون رو بگین
کامنت الکی نیاز نیست بزارید فقط نظرتون رو راجب فیک بگید تا دیدگاهتون رو راجب به فیک بدونم
و اینکه شما از کشف حقایق تهیونگ سر در میارید؟
مرسی بابت حمایتاتون
شرط
لایک ۵۰
کامنت ۴۵
بازنشر ۱۸
نیمه تاریک حقیقت | part70
که زنگ خونه به صدا دراومد ..
÷ کیهه
× نمیدونم
.......................
ویو خونه جئون
♡ سلاممم داداشی خسته نباشی
چهره کوک سرد بود ...
خسته بود...
آشفته بود ...
با همون حال گفت
- نیلا یه دقیقه بیا کارت دارم
و به سمت اتاق نیلا رفت
نیلا هم پشت سرش دنبالش رفت
کنجکاو بود و همچنین متعجب
به اتاق نیلا که رسیدن جونگ کوک در رو بست و رو کرد به سمت نیلا
نیلا با چشمایی که داد میزدن منتظر حرف جونگ کوکه گفت
+ خب .. باهام چکار داشتی
- میگم خبب ... یادته حالت بد شد رفتیم بیمارستان
چشمای نیلا نگران بود
میتونست بفهمه اتفاق مهمی افتاده ولی نمیتونست بفهمه چیه ...
+ اره ... خب ... چیشده
جونگ کوک مضطرب بود و کمی دست واشو گم کرده بود ..
به دیوار کنار پنجره تکیه داد
انگار که زبونش از شدت سنگینی کلمات توانایی تکون خوردن نداشت ...
همه ی جرعت و شجاعتش رو جمع کرد و با مِن و مِن گفت
- خ خب .. ب ببین .. یه چی میخوام بهت بگم قول بده هول نکنی
+ چییی خب بگو دیگههه
- خب میدونی ....
...............
ویو خونه جیمین
& سلاممم .. میتونم بیام تو
× اره حتما بیاا
همونجور که تهیونگ داشت میرفت داخل یونا جلو اومد و سلامی کرد و تهیونگ هم متقابلا سلام کرد
نسشتن روی کاناپه همونجور داشتن همدیگرو نگاه میکردن تا اینکه جیمین سکون بینشون رو شکست
× میگممم کاری داشتی ؟
& آ آره به موضوعی پیش اومده که میخوان باهاتون درمیون بزارم
× خب ..
& خب راستش رو بگم خودمم دقیقا نمیدونم ماجرا از چه قراره ... ازتون میخوام کمکم کنید .. یه سری مسائل هست که ازشون سر درنمیارم
× خب ما الان باید چکار کنیم ... اصلا موضوع چیه
& فکر کنم مربوط به پدر جونگ کوک میشه ...
× دقیقا بگو داستان چیه خب
& گفتم که دقیقا نمیدونم ... یونا
یونا که تا اون لحضه به زمین زل زده بود و توی فکر بود با شنیدن اسمش رو کرد به سمت تهیونگ
÷ امممم ... بله؟
& تو از کینه قدیمی بین پدرت و پدر کوک چیزی میدونی
÷ نه دقیقا فقط میدونم پدرم در به در پی این بود یه جوری به خانوادشون آسیب برسونه
& ببین یه سری کارا میخوام که واسم انجام بدی
نپرس .. فقط همراهی کن ... باشه ؟
÷ اوممم .. بااشهه
& مرسی .. و اینکه تو جیمین .. ببینم تو هیچی از گذشته یادت نمیاد .. از بچگیت ... از زندگیت با آقای کیم
× امممم .. نه هیچی یادم نمیاد ... میشه دقیقا به توضیح بدی راجب گذشته ... اینکه چرا از خانوادم جدا شدم ... اینکه چرا پدرم دنبال من نیومد یا اینکه تو اینا رو از کجا میدونی ...
& خبب ببین الان وقت فهمیدن اینا نیست بعدا بهت توضیح نیدم به وقتش ... باشه ؟
.................
ویو اتاق نیلا
+ چییی خب بگو دیگههه
- خب میدونی ....
خمارییییییی.....
خببب
حتما نظرتون رو بگین
کامنت الکی نیاز نیست بزارید فقط نظرتون رو راجب فیک بگید تا دیدگاهتون رو راجب به فیک بدونم
و اینکه شما از کشف حقایق تهیونگ سر در میارید؟
مرسی بابت حمایتاتون
شرط
لایک ۵۰
کامنت ۴۵
بازنشر ۱۸
- ۴.۵k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط