𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟖

𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢

> "بعضی آدم‌ها نمی‌گن که می‌ترسن... اما چشم‌هاشون همه‌چیز رو لو می‌ده."




---

همه داشتن درباره‌ی نقشه حرف می‌زدن...

ولی من اصلاً حواسم به نقشه نبود.

تمام مدت فقط حواسم به ویل بود.

از وقتی توی استارکورت برق رفت...

یه لحظه هم شبیه قبل نشده بود.

گاهی وسط حرف زدن یهو ساکت می‌شد.

گاهی انگار به یه چیزی خیره می‌شد که هیچ‌کدوم از ما نمی‌دیدیم.

و این...

منو می‌ترسوند.


---

ادی خودشو روی مبل پرت کرد.

ـ خب کارآگاها، برنامه چیه؟

داستین با هیجان گفت:

ـ امشب میریم همون جنگل.

استیو تقریباً پرید.

ـ امشب؟!

داداش، آدم عاقل شب نمی‌ره جنگل!

ادی خندید.

ـ چون ما عاقل نیستیم.

همه زدن زیر خنده.

حتی ویل هم یه لبخند کوچولو زد.

همون لبخند...

باعث شد خیالم یه ذره راحت‌تر بشه.


---

مایک به ساعتش نگاه کرد.

ـ تا غروب چند ساعت مونده.

فعلاً وسایلمونو جمع کنیم.

چراغ‌قوه...

باتری...

طناب...

بی‌سیم...

داستین همون لحظه گفت:

ـ اسنک هم لازم داریم.

لوکاس زد پس کله‌ش.

ـ شکموت مهم‌تره یا جونمون؟

ـ هردوش!


---

همه از خونه‌ی مایک بیرون اومدیم.

من آروم کنار ویل راه می‌رفتم.

هیچ‌کدوممون چیزی نمی‌گفتیم.

آخرش خودم سکوت رو شکستم.

ـ ویل...

ـ هوم؟

ـ هنوزم حالت خوب نیست، نه؟

چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد یه لبخند خیلی کمرنگ زد.

ـ معلومه؟

ـ خیلی.

سرشو انداخت پایین.

ـ نمی‌خواستم نگران بشی.

ـ خب... شدم.

ویل یه لحظه نگام کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

ـ ممنون...


---

به دوچرخه‌هامون رسیدیم.

همه سوار شدن.

ادی داد زد:

ـ هرکی آخر برسه، فردا بستنی مهمونه!

استیو گفت:

ـ تو اصلاً پول داری؟

ـ نه...

برای همین گفتم مهمون!

همه از خنده منفجر شدن.


---

راه افتادیم.

باد به صورتمون می‌خورد.

خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد.

همه جلوتر بودن.

فقط من و ویل عقب‌تر رکاب می‌زدیم.

یهو...

ویل ترمز کرد.

منم وایسادم.

ـ چی شد؟

به جنگل نگاه می‌کرد.

اخماش تو هم رفته بود.

ـ دوباره حسش کردم...

همون سرما...

همون بو...

بدون اینکه فکر کنم، از دوچرخه پیاده شدم و کنارش وایسادم.

ـ هرچی باشه...

این دفعه تنها نیستی.

ویل چند ثانیه فقط نگام کرد.

بعد خیلی آروم...

لبخند زد.

لبخندی که این بار واقعی بود.


---

اما...

همون لحظه...

از عمق جنگل...

یه نور آبی خیلی ضعیف بین درخت‌ها روشن شد.

یه لحظه...

دو لحظه...

بعد خاموش شد.

همه همزمان ترمز کردن.

مایک با تعجب گفت:

ـ شما هم دیدین؟

ال بدون اینکه پلک بزنه، به جنگل خیره شد.

ـ اون... اینجا نیست...

ولی...

راهشو پیدا کرده...

باد دوباره بین درخت‌ها پیچید.

و هیچ‌کس دیگه حرفی نزد.

چون همه فهمیده بودن...

این ماجرا تازه شروع شده...

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟗𝐏𝐎𝐕 :: 𝐌𝐢𝐤𝐞𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟎𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟕𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢𝐏𝐎𝐕 :: 𝐖𝐢𝐥𝐥...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟔𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---همه چند ...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟒𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ـ هی! را...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟓𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢ـ ویل! وایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط