پارت 6

پارت 6

جیمین چند لحظه به انگشتر خیره موند. انگار اون تکه‌ی کوچیک فلز، تمام سنگینی این دو سال رو روی خودش جمع کرده بود. یه حلقه‌ی ساده که قرار بود نشونه‌ی تعهد باشه، ولی حالا فقط یادآور فاصله بود.

با تردید، دستش رو جلو برد. انگشتر رو برداشت. سرد بود، مثل رابطه‌ی بین خودش و میونگ. انگشتر رو توی مشت گرفت و چند ثانیه همون‌طور ایستاد. بعد با قدم‌هایی آهسته به سمت اتاق خواب برگشت.

در رو این بار خیلی آروم‌تر باز کرد. میونگ هنوز گوشه‌ی تخت نشسته بود. صدای باز شدن در باعث شد سرش رو کمی بچرخونه، اما نگاهش پایین موند.

جیمین چند قدم جلو اومد. توی سکوت کنار تخت ایستاد. دستش رو بالا آورد و آروم، انگشتر رو سمتش گرفت.

بدون اینکه چیزی بگه.

میونگ با تعجب به دستش نگاه کرد. چشم‌هاش هنوز از گریه خیس بودن. سرش رو بلند کرد و با تردید به چشم‌های جیمین خیره شد.

جیمین هیچی نگفت، فقط انگشتر رو جلوتر برد. نه نگاهش گرم بود، نه صداش همراه. ولی توی سکوتش یه حس پنهان بود… شاید یه قدم کوچیک، شاید هم فقط یه نشونه‌ی پشیمونی بی‌کلام.

میونگ انگشتر رو گرفت. صداش لرزید، ولی این بار از ترس نبود، از حس گم‌شده‌ای بود که بالاخره یک نشونه‌ی کوچیک ازش دیده بود.

– "چرا؟"
جیمین جواب نداد. فقط نگاهش کرد، بعد به‌آرومی گفت:

– "نمی‌دونم... ولی شاید... باید از یه‌جایی شروع کنیم."

بعد بدون اینکه منتظر واکنش باشه، برگشت سمت در. ولی این بار، درو نبست. باز گذاشت... شاید برای اولین بار، یه راهی برای برگشتن باقی گذاشته بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت 7نور ظهر کم‌کم از پنجره‌های اتاق خواب رد می‌شد و روی زم...

پارت 8 میونگ آروم کف دستش رو روی درِ شیشه‌ای حیاط گذاشت. از ...

پارت 5جیمین با قدم‌هایی آهسته از اتاق خارج شد. هنوز توی سرش ...

پارت 4چند دقیقه گذشت. سکوت اتاق نجاری مثل پتویی سنگین روی شو...

سایه ای میان ما

با خنده جواب دادی: “داشتم فکر می‌کردم چطور می‌تونیم «شروع کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط