شب به سحر نمیرسد ، گر نکنم خیال تو....

شب به سحر نمیرسد ، گر نکنم خیال تو....
این دل بیقرار من ، رشک برد ، به حال تو.....
زلف به باد میدهی ، عطر بهار و یاس من....
شعر کنم هر قدمت ، وصف تو و جلال تو.....
سجده کنم بخاک تو ، چون تو شدی مراد دل....
فانی به حکم قهر تو ، زنده از آن جمال تو.....
چون همه عاشقان همی ، جان بدهم بناز تو....
تا دل شب دعا به لب ، چشم ولی به خال تو.....
از دم چون مسیح تو ، سوسن و لاله میدمد....
زنده کند مرده دلم ، هر نفس زلال تو.....
عاشق عشق تو منم ، ای مه شب فروز من....
کاش رسد شبی و من ، دست کشم به بال تو.....
بوسه زنم به دست تو ، تا که کنی شفاعتم....
روز جزا اگر فزون ، جرم من از کمال تو.....
دیده ی اشکبار من ، خون بچکد ز هجر تو....
در هوست زنم به جان ، نقش تو و خیال تو
دیدگاه ها (۶)

پاییزشاید عاشقیست بی قرارغمهایش را آغشته به رنگهای کهربایی م...

باید تورا تصور کنمدر قابی که چشمانت راقیطانی کشیده ام و با د...

شانه بالا کردنت را دوست دارم عشق مننازِ آن خندیدنت را دوست د...

ای عشق ! نگهت مستیِ صد جامِ شراب استعمرم ، پیِ نوشیدنِ این ب...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط