پارت 46:
پارت 46:
آخرین خواهش
مایکی لبخند غمگینی زد : لطفاً منو میکشی ؟
مایکی تفنگ کلت کوچکی رو به سمت تاکه میچی پرت کرد
تاکه میچی بغض کرده بود باورش نمیشد که مایکی این رو ازش میخواد
مایکی اروم از اون تپه تشکیل شده از اهن های تیکه تیکه شده پایین اومد
مایکی: ازت میخوام همینجا تمومش کنی...
تاکه میچی : ولی...ولی چرا من تازه پیدات کردم من فقط میخواستم ببینمت !!!
مایکی: من برای همه خطرناکم...اولین باری که کسی رو کشتم هیچ احساسی نداشتم ...هیچی بعد متوجه شدم با کشتن دیگران مشکلات زود تر حل میشن و اینجوری شد که همه مشکل هامو خیلی زود حل کردم
تاکه میچی نمیتونست باور کنه اگه جلوی اعصاب و فکر هاشو نمیگرفت مطمئن حمله اعصبی بهش دست میداد : نه مایکی تو اشتباه میکنی!!!تو اصلا عوض نشدی مایکی...
مایکی : بسه...
تاکه میچی: نه تو تغییر نکردی
مایکی: بسه...
تاکه میچی : تو چشمام نگاه کن و بگو تغییر نکردی
مایکی محکم تاکه میچی رو زمین زد و اومد بالای سرش : دارم میگم تمومش کن !!!
مایکی تفنگ رو به سمت تاکه میچی گرفت : تفنگت رو بردار تاکه میچی!!! یا منو میکشی یا من تو رو میکشم
مایکی با وجود حرف های تهدید وارش داشت گریه میکرد ...قطره های داغ اشک روی صورت تاکه میچی میریخت
مایکی تفنگ رو محکم گرفت سمت سر تاکه میچی
ولی
قبل از اینکه مایکی شلیک کنه یک نفر به سر مایکی شلیک کرد ...نایوتو اون رو کشت
∆=∆=∆=∆=∆
دوازده سال قبل
سال ۲۰۰۶:
بارون شدیدی می بارید و هوا خیلی سرد بود چیفویو چتر به دست به سمت خونه حرکت میکرد و زیر لب از سردی هوا غر میزد که صدای تاکه میچی رو شنید به سمت صدا رفت و تاکه میچی رو دید که به یه لاستیک مشت میزنه و بهش ناسزا میگه
چیفویو رفت پشت سر تاکه میچی:ببینم چه غلطی میکنی ؟!
تاکه میچی از شوک بالا پرید و سریع برگشتم : ببینیم تو اینجا چی کار میکنی؟!
قبل از اینکه چیفویو جواب بده یه صدا از بالای تاب توی پارکی که تاکه میچی داخلش بود اومد
صدا : از ظهر همین جاست...به صورت افتضاحی تو مشت زدن داغونه
چیفویو و تاکه میچی بالا رو نگاه کردن روی میله اهنی تاب زیر بارون یک دختر نشسته بود با سویشرت و یه چتر مشکی و یه شلوار سیاه دخترک موهاشو بافته بود و چشم های زرشکیش توی نور کم هم برق میزد
چیفویو: سوزومه ؟
تاکه میچی که از خجالت سرخ شده بود ( چون تمرین هاش لو رفته بود ) : تـ...تو از کی اینجایی ؟
سوزومه چهرش رو به چهره ای متفکر تغییر داد : باید فکر کنم...
بعد بشکن زد : اها یادم اومد من از اول اینجا بودم
تاکه میچی سرش رو به سمت چیفویو برگردوندن: تو اینجا چی کار میکنی ؟!
چیفویو: مشخصه داشتم میومدم خونه تو که دیدیم داری لاستیک کتک میزنی
تاکه میچی: این چه حرفیه !!!
چیفویو: میدونی حرف زدن و کتک زدن لاستیک ماشین اونم تو همچین هوایی چندان عاقلانه نیست
تاکه میچی: برو گمشو
چیفویو: این چه ترز حرف زدن با منههه!!!
تاکه میچی: دارم تمرین میکنم نمیبینی
سوزومه سرش رو از روی گوشی بلند کرد و چند لحظه به تاکه میچی خیره شد بعد از میله تاب پایین پرید و دست تاکه میچی رو گرفت
سوزومه با لحن جدی : داری اشتباه مشت میزنی
تاکه میچی : چی..
سوزومه دستش رو مشت کرد و به لاستیک مشت زد
سوزومه : نگا اینجوری مشتت بابد مستقیم باشه کجش نکن
لحنش چنان جدی بود که جای سوال نمیگذاشت بعد هم با ارامش و گام های بی صدا بدون هیچ حرفی در باران به سمت مقصدی نامشخص رفت
=×=×=×=
بعد از رفتن بی صدای سوزومه تاکه میچی همه چیز رو برای چیفویو تعریف کرد چیفویو با شنیدن اتفاق های اینده خشکش زد و چترش از دستش افتاد
چیفویو: امکان نداره !!! همه مردن؟ مایکی همه رو کشته ؟
تاکه میچی: اره... برای همین باید قوی تر بشم تا بتونم آینده رو تغییر بدم
چیفویو خندید: حالا چرا با لاستیک دعوا میکنی مگه بچه شدی ؟
تاکه میچی دوباره از خجالت سرخ شد : ببند چیفویو!!!!
صدای خنده های چیفویو توی پارک خالی پیجید هیچ کسی نمیدونست چه مقدار غم رو پشت این خنده پنهان میکنه
آخرین خواهش
مایکی لبخند غمگینی زد : لطفاً منو میکشی ؟
مایکی تفنگ کلت کوچکی رو به سمت تاکه میچی پرت کرد
تاکه میچی بغض کرده بود باورش نمیشد که مایکی این رو ازش میخواد
مایکی اروم از اون تپه تشکیل شده از اهن های تیکه تیکه شده پایین اومد
مایکی: ازت میخوام همینجا تمومش کنی...
تاکه میچی : ولی...ولی چرا من تازه پیدات کردم من فقط میخواستم ببینمت !!!
مایکی: من برای همه خطرناکم...اولین باری که کسی رو کشتم هیچ احساسی نداشتم ...هیچی بعد متوجه شدم با کشتن دیگران مشکلات زود تر حل میشن و اینجوری شد که همه مشکل هامو خیلی زود حل کردم
تاکه میچی نمیتونست باور کنه اگه جلوی اعصاب و فکر هاشو نمیگرفت مطمئن حمله اعصبی بهش دست میداد : نه مایکی تو اشتباه میکنی!!!تو اصلا عوض نشدی مایکی...
مایکی : بسه...
تاکه میچی: نه تو تغییر نکردی
مایکی: بسه...
تاکه میچی : تو چشمام نگاه کن و بگو تغییر نکردی
مایکی محکم تاکه میچی رو زمین زد و اومد بالای سرش : دارم میگم تمومش کن !!!
مایکی تفنگ رو به سمت تاکه میچی گرفت : تفنگت رو بردار تاکه میچی!!! یا منو میکشی یا من تو رو میکشم
مایکی با وجود حرف های تهدید وارش داشت گریه میکرد ...قطره های داغ اشک روی صورت تاکه میچی میریخت
مایکی تفنگ رو محکم گرفت سمت سر تاکه میچی
ولی
قبل از اینکه مایکی شلیک کنه یک نفر به سر مایکی شلیک کرد ...نایوتو اون رو کشت
∆=∆=∆=∆=∆
دوازده سال قبل
سال ۲۰۰۶:
بارون شدیدی می بارید و هوا خیلی سرد بود چیفویو چتر به دست به سمت خونه حرکت میکرد و زیر لب از سردی هوا غر میزد که صدای تاکه میچی رو شنید به سمت صدا رفت و تاکه میچی رو دید که به یه لاستیک مشت میزنه و بهش ناسزا میگه
چیفویو رفت پشت سر تاکه میچی:ببینم چه غلطی میکنی ؟!
تاکه میچی از شوک بالا پرید و سریع برگشتم : ببینیم تو اینجا چی کار میکنی؟!
قبل از اینکه چیفویو جواب بده یه صدا از بالای تاب توی پارکی که تاکه میچی داخلش بود اومد
صدا : از ظهر همین جاست...به صورت افتضاحی تو مشت زدن داغونه
چیفویو و تاکه میچی بالا رو نگاه کردن روی میله اهنی تاب زیر بارون یک دختر نشسته بود با سویشرت و یه چتر مشکی و یه شلوار سیاه دخترک موهاشو بافته بود و چشم های زرشکیش توی نور کم هم برق میزد
چیفویو: سوزومه ؟
تاکه میچی که از خجالت سرخ شده بود ( چون تمرین هاش لو رفته بود ) : تـ...تو از کی اینجایی ؟
سوزومه چهرش رو به چهره ای متفکر تغییر داد : باید فکر کنم...
بعد بشکن زد : اها یادم اومد من از اول اینجا بودم
تاکه میچی سرش رو به سمت چیفویو برگردوندن: تو اینجا چی کار میکنی ؟!
چیفویو: مشخصه داشتم میومدم خونه تو که دیدیم داری لاستیک کتک میزنی
تاکه میچی: این چه حرفیه !!!
چیفویو: میدونی حرف زدن و کتک زدن لاستیک ماشین اونم تو همچین هوایی چندان عاقلانه نیست
تاکه میچی: برو گمشو
چیفویو: این چه ترز حرف زدن با منههه!!!
تاکه میچی: دارم تمرین میکنم نمیبینی
سوزومه سرش رو از روی گوشی بلند کرد و چند لحظه به تاکه میچی خیره شد بعد از میله تاب پایین پرید و دست تاکه میچی رو گرفت
سوزومه با لحن جدی : داری اشتباه مشت میزنی
تاکه میچی : چی..
سوزومه دستش رو مشت کرد و به لاستیک مشت زد
سوزومه : نگا اینجوری مشتت بابد مستقیم باشه کجش نکن
لحنش چنان جدی بود که جای سوال نمیگذاشت بعد هم با ارامش و گام های بی صدا بدون هیچ حرفی در باران به سمت مقصدی نامشخص رفت
=×=×=×=
بعد از رفتن بی صدای سوزومه تاکه میچی همه چیز رو برای چیفویو تعریف کرد چیفویو با شنیدن اتفاق های اینده خشکش زد و چترش از دستش افتاد
چیفویو: امکان نداره !!! همه مردن؟ مایکی همه رو کشته ؟
تاکه میچی: اره... برای همین باید قوی تر بشم تا بتونم آینده رو تغییر بدم
چیفویو خندید: حالا چرا با لاستیک دعوا میکنی مگه بچه شدی ؟
تاکه میچی دوباره از خجالت سرخ شد : ببند چیفویو!!!!
صدای خنده های چیفویو توی پارک خالی پیجید هیچ کسی نمیدونست چه مقدار غم رو پشت این خنده پنهان میکنه
- ۷۶۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط