به خودم آمدم انگار تویی در من بود

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
دیدگاه ها (۱)

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته امپیش چشمان تو اما سپر انداخت...

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادمآنقدر سرد شدم،از دهنت افتاد...

تو نباشی من از اینده خود پیرترماز خر زخمی ابلیس زمین گیرترمت...

تو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیرِ بی رحم ترین زاویه‌یِ ساط...

تو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بی رحم ترین زاویه ی ساطور...

.تو نباشی من از اینده خود پیرترم از خر زخمی ابلیس زمین گیر ت...

تو نباشی من از آینده ی خود پیـرترماز خرِ زخمیِ ابلیس زمین گی...

چای داغی که دلم بود به دستت دادم انقدر سرد شدم از دهنت افتاد...

.به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط