「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93
✦.................................
سکوت، آیلین پلک زد بعد دوباره پلک زد. بعد از روی مبل پرید.
+ چییییی؟!
لینا همان لحظه دستش را روی صورتش کوبید
لینا: عالی شد.
+ دوست پسر داری؟!
لینا: نه
+ خودت گفتی!
لینا بالش روی مبل را برداشت و سمتش پرت کرد؛ بالش مستقیم به صورت آیلین خورد چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد...
+ جرئت کردی؟
لینا: آره
+ خیلی خب.. خودتو مرده بدون!
سه ثانیه بعد جنگ رسماً شروع شد؛ بالشها یکی پس از دیگری پرواز میکردند صدای خنده هر دو کل هال را پر کرده بود لینا از روی مبل پرید، آیلین هم دنبالش دوید.
چند ثانیه بعد هر دو دوباره روی مبل افتادند. موهای مرتبشان کاملاً به هم ریخته بود چند تار مو جلوی صورت آیلین افتاده بود. لینا هم وضعیت بهتری نداشت.
+ باورم نمیشه
لینا: چیو؟
+ تو دوست پسر داری
لینا: انگار خودم باورم میشه
+ چرا به من نگفتی؟
لینا: چون الان دقیقاً همین اتفاق میافتاد!
آیلین از خنده خم شد بعد دوباره خودش را روی لینا انداخت.
لینا جیغ کشید
لینا: برو کنار!
+ اول همه چیزو تعریف کن
لینا: نه
+ واو چه شجاع
درگیر کشمکش بچگانهای شده بودند. لینا برای خلاص شدن از دستش چند تار از موهای آیلین را گرفت.
+ آخ!
لینا: تسلیم شو
+ هرگز
در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی عمارت آمد. اما هیچکدام متوجه نشدند.
چند ثانیه بعد صدای قدمهای آرامی در هال پیچید هر دو همزمان سرشان را چرخاندند.
و خشکشان زد.
تهیونگ کنار ورودی ایستاده بود کت مشکیاش هنوز روی تنش بود نگاهش بین آن دو جابهجا شد؛ اول موهای بههمریخته آیلین بعد دست لینا که هنوز لای موهای او گیر کرده بود.
بعد بالشهای پخش شده روی زمین سکوت؛ یک ثانیه.. دو ثانیه.. سه ثانیه
لینا هنوز موهای آیلین را ول نکرده بود بعد خیلی آرام لبخند ضایعی زد
لینا: سلام داداش جونم...
آیلین فوراً از روی او بلند شد.
+ یا خدا...
با عجله شروع کرد موهایش را مرتب کردن بعد صاف نشست انگار از اول همینطور مودب و آرام روی مبل نشسته بوده.
لینا هم موهای خودش را مرتب کرد یقه لباسش را صاف کردبعد خیلی خانمانه نشست.
تهیونگ چند ثانیه به هر دو نگاه کرد؛ بعد نگاهش روی بالشهای کف زمین افتاد.
بعد دوباره به صورتشان.
_ مزاحم شدم؟
لینا فوری گفت:
لینا: نه.
هر دو همزمان به هم نگاه کردندو دوباره خندهشان گرفت
تهیونگ آه کوتاهی کشید
_ پنج دقیقه نبودم...
نگاهش روی هال بههمریخته چرخید
_ انگار جنگ جهانی راه افتاده
لینا با قیافهای کاملاً جدی گفت:
لینا: مقصر من نبودم.
+ دروغگو
لینا: تو شروع کردی
+ تو سوتی دادی
همان لحظه چشمهای تهیونگ ریز شد
_ چه سوتیای؟
لینا و آیلین همزمان ساکت شدند و این بار رنگ از صورت لینا پرید
تهیونگ چشمهایش را باریک کرد نگاهش بین صورت لینا و آیلین جابهجا شد؛ چیزی در رفتار هر دویشان طبیعی نبود خیلی هم طبیعی نبود
چند قدم آرام جلو آمد.
_ گفتم چه سوتیای؟
همان لحظه آیلین دهانش را باز کرد.
+ لینا دو-
اما قبل از اینکه جمله کامل شود، لینا مثل برق خودش را روی او انداخت و کف دستش را روی دهان آیلین گذاشت؛ چشمهای آیلین از تعجب گرد شد
لینا با لبخند عصبی سرش را تکان داد
لینا: هیچی.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت، لینا محکمتر دهان آیلین را گرفت.
لینا: هیچی مهمی نبود
تهیونگ حالا کاملاً شک کرده بود نگاهش روی آیلین ثابت ماند.؛ دختری که داشت تقلا میکرد دست لینا را از روی دهانش بردارد
_ ولش کن
لینا فوری گفت:
لینا: نه.
این بار حتی خود آیلین هم از وسط تقلاهایش خندید.
تهیونگ چند ثانیه به آن دو خیره ماندبعد خیلی آرام گفت:
_ لینا!
لینا لبخند بیگناهی زد
لینا: نمیتونم
_ چرا؟
لینا: چون به ضرر منه
تهیونگ چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد بعد نگاهش به آیلین افتاد؛ موهایش کاملاً بههم ریخته بود چند تار مو روی صورتش افتاده بود. گونههایش از خنده قرمز شده بودند و هنوز داشت تلاش میکرد دست لینا را کنار بزند.
تهیونگ خیلی آرام نفسش را بیرون داد
_ هرچی هست به خودت مربوطه.
این بار لینا واقعاً نفس راحتی کشید دستش را از روی دهان آیلین برداشت
آیلین همان لحظه نفس عمیقی کشید.
+ داشتم خفه میشدم زنیکه!
لینا: ارزششو داشت
+ روانی
لینا: ممنون
آیلین بالش را برداشت و محکم کوبید توی شکمش
لینا جیغ کوتاهی کشید
لینا: وحشی!
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93
✦.................................
سکوت، آیلین پلک زد بعد دوباره پلک زد. بعد از روی مبل پرید.
+ چییییی؟!
لینا همان لحظه دستش را روی صورتش کوبید
لینا: عالی شد.
+ دوست پسر داری؟!
لینا: نه
+ خودت گفتی!
لینا بالش روی مبل را برداشت و سمتش پرت کرد؛ بالش مستقیم به صورت آیلین خورد چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد...
+ جرئت کردی؟
لینا: آره
+ خیلی خب.. خودتو مرده بدون!
سه ثانیه بعد جنگ رسماً شروع شد؛ بالشها یکی پس از دیگری پرواز میکردند صدای خنده هر دو کل هال را پر کرده بود لینا از روی مبل پرید، آیلین هم دنبالش دوید.
چند ثانیه بعد هر دو دوباره روی مبل افتادند. موهای مرتبشان کاملاً به هم ریخته بود چند تار مو جلوی صورت آیلین افتاده بود. لینا هم وضعیت بهتری نداشت.
+ باورم نمیشه
لینا: چیو؟
+ تو دوست پسر داری
لینا: انگار خودم باورم میشه
+ چرا به من نگفتی؟
لینا: چون الان دقیقاً همین اتفاق میافتاد!
آیلین از خنده خم شد بعد دوباره خودش را روی لینا انداخت.
لینا جیغ کشید
لینا: برو کنار!
+ اول همه چیزو تعریف کن
لینا: نه
+ واو چه شجاع
درگیر کشمکش بچگانهای شده بودند. لینا برای خلاص شدن از دستش چند تار از موهای آیلین را گرفت.
+ آخ!
لینا: تسلیم شو
+ هرگز
در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی عمارت آمد. اما هیچکدام متوجه نشدند.
چند ثانیه بعد صدای قدمهای آرامی در هال پیچید هر دو همزمان سرشان را چرخاندند.
و خشکشان زد.
تهیونگ کنار ورودی ایستاده بود کت مشکیاش هنوز روی تنش بود نگاهش بین آن دو جابهجا شد؛ اول موهای بههمریخته آیلین بعد دست لینا که هنوز لای موهای او گیر کرده بود.
بعد بالشهای پخش شده روی زمین سکوت؛ یک ثانیه.. دو ثانیه.. سه ثانیه
لینا هنوز موهای آیلین را ول نکرده بود بعد خیلی آرام لبخند ضایعی زد
لینا: سلام داداش جونم...
آیلین فوراً از روی او بلند شد.
+ یا خدا...
با عجله شروع کرد موهایش را مرتب کردن بعد صاف نشست انگار از اول همینطور مودب و آرام روی مبل نشسته بوده.
لینا هم موهای خودش را مرتب کرد یقه لباسش را صاف کردبعد خیلی خانمانه نشست.
تهیونگ چند ثانیه به هر دو نگاه کرد؛ بعد نگاهش روی بالشهای کف زمین افتاد.
بعد دوباره به صورتشان.
_ مزاحم شدم؟
لینا فوری گفت:
لینا: نه.
هر دو همزمان به هم نگاه کردندو دوباره خندهشان گرفت
تهیونگ آه کوتاهی کشید
_ پنج دقیقه نبودم...
نگاهش روی هال بههمریخته چرخید
_ انگار جنگ جهانی راه افتاده
لینا با قیافهای کاملاً جدی گفت:
لینا: مقصر من نبودم.
+ دروغگو
لینا: تو شروع کردی
+ تو سوتی دادی
همان لحظه چشمهای تهیونگ ریز شد
_ چه سوتیای؟
لینا و آیلین همزمان ساکت شدند و این بار رنگ از صورت لینا پرید
تهیونگ چشمهایش را باریک کرد نگاهش بین صورت لینا و آیلین جابهجا شد؛ چیزی در رفتار هر دویشان طبیعی نبود خیلی هم طبیعی نبود
چند قدم آرام جلو آمد.
_ گفتم چه سوتیای؟
همان لحظه آیلین دهانش را باز کرد.
+ لینا دو-
اما قبل از اینکه جمله کامل شود، لینا مثل برق خودش را روی او انداخت و کف دستش را روی دهان آیلین گذاشت؛ چشمهای آیلین از تعجب گرد شد
لینا با لبخند عصبی سرش را تکان داد
لینا: هیچی.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت، لینا محکمتر دهان آیلین را گرفت.
لینا: هیچی مهمی نبود
تهیونگ حالا کاملاً شک کرده بود نگاهش روی آیلین ثابت ماند.؛ دختری که داشت تقلا میکرد دست لینا را از روی دهانش بردارد
_ ولش کن
لینا فوری گفت:
لینا: نه.
این بار حتی خود آیلین هم از وسط تقلاهایش خندید.
تهیونگ چند ثانیه به آن دو خیره ماندبعد خیلی آرام گفت:
_ لینا!
لینا لبخند بیگناهی زد
لینا: نمیتونم
_ چرا؟
لینا: چون به ضرر منه
تهیونگ چند لحظه به صورت خواهرش نگاه کرد بعد نگاهش به آیلین افتاد؛ موهایش کاملاً بههم ریخته بود چند تار مو روی صورتش افتاده بود. گونههایش از خنده قرمز شده بودند و هنوز داشت تلاش میکرد دست لینا را کنار بزند.
تهیونگ خیلی آرام نفسش را بیرون داد
_ هرچی هست به خودت مربوطه.
این بار لینا واقعاً نفس راحتی کشید دستش را از روی دهان آیلین برداشت
آیلین همان لحظه نفس عمیقی کشید.
+ داشتم خفه میشدم زنیکه!
لینا: ارزششو داشت
+ روانی
لینا: ممنون
آیلین بالش را برداشت و محکم کوبید توی شکمش
لینا جیغ کوتاهی کشید
لینا: وحشی!
- ۷۸۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط