د‌وست دارم با شما در مورد این مستی صحبت کنم تا سکرترم در

د‌وست دارم با شما در مورد این مستی صحبت کنم تا سکرترم در استکهلم
از مستی برایم بگویید البته ساپورت سرمه ای بسیار به من جلوه میدهد . اگر مایل باشید برایتان می پوشم
شما از مستی بگویید پلیز ...
همراهش زنگ خورد با خونسردی از کیف دستی اش در آورد و گفت و درست حدس زدی از استکهلم است ولی به احترام شما پاسخ نمیدهم . رد تماس داد و گفت بیشتر ازین مرا منتظر نگذارید ...
چشمان به شهوت نشسته ام دستم را رو کرده بود و من مات او شده بودم
فکر میکردم با این تمرکز و بیان انچه چند دقیقه دیگر در حال رخ دادن است . انچنان بر او مسلط میشوم که تمام عقاید و نظراتم را می پذیرد ولی
مادمازل بر خلاف انسانهای شکست خورده بود
انسانهای افسرده ناموفق همیشه در حاشیه زندگی میکنند
یا اصلا هدفی ندارند یا به اندازه کافی بر هدفشان تمرکز ندارند تاجایی که مسائل و مشکلات پیش پا افتاده به راحتی انها را از نقطه ای که میخواهند به آن دست یابند دور میکند . (فلانی چه گفت چه کرد و دنبال دلیل گشتن برای رفتار دیگران از خصوصیت بارزشان است )

تمام تمرکزش بر هدفش بود انگار نه انگار که اتفاق دیگری در حال رخ دادن است
انقدر به خودش به راهش به هدفش
اعتماد داشت که تمام اتفاقات مخالف را نیز با خودش همراه میکرد
بارها به دوستانم گفته ام
شما یا مدیر موفق زندگی خودت هستی
یا کارمند دون پایه برای زندگی دیگران


با صدایی که همه چیز داشت جز اعتماد به نفس گفتم
از شما پوزش میخواهم
اگر پاسخ تلفن مستی یا خواهرم را ندهم بخاطر بیماری که دارم نگران میشوند . اگر احازه دهید و حمل بر لی ادبی و گستاخیم نمیکنید
پیش دستی کنم و ابتدا به ساکن تماس بگیرم .
گفت نو پرابلم ... .
با خواهرم تماس گرفتم
از فشارم پرسید و اصرار کرد تنها در خانه ننشینم . و با سرهنگ به ببمارستان بروم . نپذیرفتم .
دعوتم کرد و گفت اقا محسن و اقا روح الله هستند شما هم بیا گفتم تنها نیستم .و میهمان دارم
از نگرانی و دلواپسی و دعوتش سپاس گزاری کردم و گفتم اگر تماس گرفت و گوشی خاموش بود نگران نشود یا خوابیده ام یا با دوستانم هستم ...

طعم مادر و دلنگرانی های مادرانه را هیچ وقت نچشیدم نه ساله بودم که مادرم مرحوم شد . در تصادف سال ۶۵ در پیش چشمانم جان داد و من به علت شکستگی سر و خونریزی شدید مدتی در کما بودم
ولی
دلنگرانی آبجی احساس بودن را در من زنده میکرد ...
سرمایه ای بود دعا و نگرانی اش گران قیمت...
منتظر تماس مستی بودم دوساعتی میشد که نماس نگرفته بود . پیامی نداده بود حتی یک استیکر . کاش تماس میگرفت . یاد مستی و دلتنگی اش تمام ان حسی که بر مادمازل داشتم را گرفت . تمرکز کردم مستی نه در اتاقش بود نه خانه مامان ‌ نه در بیمارستان . مادمازل متوجه شد خندید و گفت
یایان قسمت یازده
دیدگاه ها (۲)

تمرکز کردم نه در اتاقش بود نه خانه مامان ‌ نه در بیمارستان م...

از مستی بگویید ببشتر ازین منتظرم نگذارید این مستی کیست که بر...

یادم آمد شش ماه پیش که دکتر از سوئد تماس گرفت در آن حالت سرخ...

...دکتر زرین کوب در دو قرن سکوت به زیبایی بررسی میکند که خل...

part 2 _هوممم.. چی میگی.. این وقت شب موقع زنگ زدنه(عصبی و بی...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۵یک هفته از روز تست گ...

آینه 39

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط