آوای شب
آوای شب
پارت ۲۲
ویو نویسنده
انیا و دامیان بیدار شدن و صبحانه رو خوردن
دامیان : خدمتکارر...
خدمتکار: چشم قربان
خدمتکار یک جواهرات زیبا نقش زیبا داشت را برای انیا اورد
دامیان: انیا عزیزم این برای توعه
انیا : ارباب...من..لیاقت...این...جواهرو...ندارم
دامیان: چرا داری ، تو فراتر از جواهری قشنگم
انیا 🍅🍅🍅
، انیا دامیان بدرقه کرد که بره سرکار از اون روز دامیان دیر میامد یا خسته بود انیا هم همیشه کمی ناراحت میشد
موقعیت : فردای آن روز
ویو انیا
چرا ارباب انقدر توی اتاقشه و چرا دیر از سر کار میاد چرا انقدر سخت کار میکنه ؟
ارباب خیلی خودشونو ازار میدن
-بانوی من ، بانوی من شما نمیدونید توی قصر چه اتفاقی افتاده ؟
انیا: نه چیزی شده ؟
- بانو توی قصر یک دختر محبوب وجود داره که خیلی اجتماعی و گرم میگیره ولی بجز اون دختر میگن توی قصر اتفاقات عجیب میفته اسم دختره هم کاساندرا لیرویی هستند
انیا: واقعا ؟ من ندیدمش
- اوم اگر باهاش روبرو شدید اروم حرف بزنید
انیا: باشه
چند دقیقه بعد
توی فکر اون دختر زیبا بودم که یادم اومد از کتابخانه چند تا دیگه کتاب بردارم
رفتم سمت کتابخانه که فهمیدم نردبان کتابخانه می لنگد باید گزارش بدهم که صدای جیغ امد
- اااااا ، ایی سوختم ( ارام گفت)
انیا: حالت خ-
- ببینم دستت چیزی شده ؟
انیا تعجب کرد 😲 ، اون نفر کسی نبود جز عمو ی دامیان که نامش مکس دزموند است و اون دختر ( گفت ایی سوختم) با گفته میاء اون کاساندرا __ ساما هستند
کاساندرا : من خوبم ولی این کتاب داغون شده
عموی دامیان : این کتاب مال کی بوده ؟
کاساندرا : نمی-
انیا : برای من هستش
کاساندرا : من معذر-
عموی دامیان : نه اشکالی نداره تقصیر اون بود که کتاب شو اینجا گذاشت ( سرد)
انیا : ام بله من معذرت میخوام دیگه کتا بمو میزارم سره جاش
عموی دامیان : خوبه ، کاساندرا میتونی بری من جمعش میکنم ( لبخند )
کاساندرا رفت
انیا : من معذرت میخوام ولی یکی از نردبان های کتابخانه کمی می لنگه و ممکنه کسی بیفته زمین
عموی دامیان : باشه رسیدگی میکنم ( سرد)
امروز رفتم توی قسمت هوا خوری قصر
انیا : ای کاش الان ارباب اینجا بودند
ولی نیست
امروزم ارباب دیر اومد قصر و اخرین کلمه ای که گفت : انیا عمه ات مریضه برو به عیادتش انیا : چشم ارباب
موقعيت : فردا
اون جواهرات رو روی گردنم گذاشتم خیلی زیبا بودند اما درشون اوردم چون من لیاقتشو نداشتم میخواستم قبل از اینکه برم پیش عمه ام این جواهراتو بس میدادم یک نگهبان جلوی در بود
تا منو دید تعجب کرد و انگار کمی استرس گرفت ، که ناگهان در باز شد و جیوز اومد بیرون ، اونم منو دید ترسید در کامل باز بود هرکی بود میتونست از داخل ببینه و منم اون صحنه که هرگز نیابد میدیدمو دیدم ، ارباب داشت با یک...با....کاساندرا میخندید ولی درحالیکه توی قصر خسته اس
رفتم داخل
دامیان : کی- ا...ا...نیا...تو...اینجا...چیکار...میکنی؟(استرس)
انیا: من معذرت میخوام که سرزده به اینجا اومدم ( سرد)
دامیان : ن..ه...اشکال...ندار...ه
انیا : یک کاری داشتم که باید رسیدگی میکردم
دامیان: چه ...کاری؟
انیا: اربا..ب..من این جواهرات به من نمیاد بدید برای کسی دیگه
دامیان خوشکش زد
دامیان: چی...یعنی چی؟
انیا: معذرت میخوام ولی باید برم
انیا رفت بیرون
انیا : من...من...تازه..فهمیدم...که...عاشق...ارباب...شده...بودم...نه...ولش...کن...ارباب....یک....نفریو...دوست...داره...که...لایقشه.... چرا...من.....انقدر.....ساده....دل.....بودم
با گریه میره به سمت قصر عمه اش
......
💕🎀
پارت ۲۲
ویو نویسنده
انیا و دامیان بیدار شدن و صبحانه رو خوردن
دامیان : خدمتکارر...
خدمتکار: چشم قربان
خدمتکار یک جواهرات زیبا نقش زیبا داشت را برای انیا اورد
دامیان: انیا عزیزم این برای توعه
انیا : ارباب...من..لیاقت...این...جواهرو...ندارم
دامیان: چرا داری ، تو فراتر از جواهری قشنگم
انیا 🍅🍅🍅
، انیا دامیان بدرقه کرد که بره سرکار از اون روز دامیان دیر میامد یا خسته بود انیا هم همیشه کمی ناراحت میشد
موقعیت : فردای آن روز
ویو انیا
چرا ارباب انقدر توی اتاقشه و چرا دیر از سر کار میاد چرا انقدر سخت کار میکنه ؟
ارباب خیلی خودشونو ازار میدن
-بانوی من ، بانوی من شما نمیدونید توی قصر چه اتفاقی افتاده ؟
انیا: نه چیزی شده ؟
- بانو توی قصر یک دختر محبوب وجود داره که خیلی اجتماعی و گرم میگیره ولی بجز اون دختر میگن توی قصر اتفاقات عجیب میفته اسم دختره هم کاساندرا لیرویی هستند
انیا: واقعا ؟ من ندیدمش
- اوم اگر باهاش روبرو شدید اروم حرف بزنید
انیا: باشه
چند دقیقه بعد
توی فکر اون دختر زیبا بودم که یادم اومد از کتابخانه چند تا دیگه کتاب بردارم
رفتم سمت کتابخانه که فهمیدم نردبان کتابخانه می لنگد باید گزارش بدهم که صدای جیغ امد
- اااااا ، ایی سوختم ( ارام گفت)
انیا: حالت خ-
- ببینم دستت چیزی شده ؟
انیا تعجب کرد 😲 ، اون نفر کسی نبود جز عمو ی دامیان که نامش مکس دزموند است و اون دختر ( گفت ایی سوختم) با گفته میاء اون کاساندرا __ ساما هستند
کاساندرا : من خوبم ولی این کتاب داغون شده
عموی دامیان : این کتاب مال کی بوده ؟
کاساندرا : نمی-
انیا : برای من هستش
کاساندرا : من معذر-
عموی دامیان : نه اشکالی نداره تقصیر اون بود که کتاب شو اینجا گذاشت ( سرد)
انیا : ام بله من معذرت میخوام دیگه کتا بمو میزارم سره جاش
عموی دامیان : خوبه ، کاساندرا میتونی بری من جمعش میکنم ( لبخند )
کاساندرا رفت
انیا : من معذرت میخوام ولی یکی از نردبان های کتابخانه کمی می لنگه و ممکنه کسی بیفته زمین
عموی دامیان : باشه رسیدگی میکنم ( سرد)
امروز رفتم توی قسمت هوا خوری قصر
انیا : ای کاش الان ارباب اینجا بودند
ولی نیست
امروزم ارباب دیر اومد قصر و اخرین کلمه ای که گفت : انیا عمه ات مریضه برو به عیادتش انیا : چشم ارباب
موقعيت : فردا
اون جواهرات رو روی گردنم گذاشتم خیلی زیبا بودند اما درشون اوردم چون من لیاقتشو نداشتم میخواستم قبل از اینکه برم پیش عمه ام این جواهراتو بس میدادم یک نگهبان جلوی در بود
تا منو دید تعجب کرد و انگار کمی استرس گرفت ، که ناگهان در باز شد و جیوز اومد بیرون ، اونم منو دید ترسید در کامل باز بود هرکی بود میتونست از داخل ببینه و منم اون صحنه که هرگز نیابد میدیدمو دیدم ، ارباب داشت با یک...با....کاساندرا میخندید ولی درحالیکه توی قصر خسته اس
رفتم داخل
دامیان : کی- ا...ا...نیا...تو...اینجا...چیکار...میکنی؟(استرس)
انیا: من معذرت میخوام که سرزده به اینجا اومدم ( سرد)
دامیان : ن..ه...اشکال...ندار...ه
انیا : یک کاری داشتم که باید رسیدگی میکردم
دامیان: چه ...کاری؟
انیا: اربا..ب..من این جواهرات به من نمیاد بدید برای کسی دیگه
دامیان خوشکش زد
دامیان: چی...یعنی چی؟
انیا: معذرت میخوام ولی باید برم
انیا رفت بیرون
انیا : من...من...تازه..فهمیدم...که...عاشق...ارباب...شده...بودم...نه...ولش...کن...ارباب....یک....نفریو...دوست...داره...که...لایقشه.... چرا...من.....انقدر.....ساده....دل.....بودم
با گریه میره به سمت قصر عمه اش
......
💕🎀
- ۱.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط