رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۲۵
ویلیام: با لبخند میگم.. من بهش پیشنهاد دادمو.. اون هم قبول کرد.. بزور که نفرستادمش... پوزخندی میزنمو میگم... رسیدیم پیاده شو خانم کوچولو...لیدیا: خیلی رومخی میدونستی؟ ویلیام: نه ممنون که گفتی
لیدیا:.. میشه ساکت شی؟
ویلیام: نه میتونی تحمل کنی؟
لیدیا:.... اصلا نمیخوام صداتو بشنوم..
ویلیام: در ماشینو براش باز میکنم که با شونش میزنه به شونم... میخندمو میگم... لیام چی گفته که انقدر از من بدت میاد؟ ..لیدیا: بهم گفته تو یک بیشعور دخترباز چشم چرون احمقی که هی شب با یکی هستی.. ویلیام:... دروغ گفته
پارت بعد رو بنویسیم؟
ویلیام: با لبخند میگم.. من بهش پیشنهاد دادمو.. اون هم قبول کرد.. بزور که نفرستادمش... پوزخندی میزنمو میگم... رسیدیم پیاده شو خانم کوچولو...لیدیا: خیلی رومخی میدونستی؟ ویلیام: نه ممنون که گفتی
لیدیا:.. میشه ساکت شی؟
ویلیام: نه میتونی تحمل کنی؟
لیدیا:.... اصلا نمیخوام صداتو بشنوم..
ویلیام: در ماشینو براش باز میکنم که با شونش میزنه به شونم... میخندمو میگم... لیام چی گفته که انقدر از من بدت میاد؟ ..لیدیا: بهم گفته تو یک بیشعور دخترباز چشم چرون احمقی که هی شب با یکی هستی.. ویلیام:... دروغ گفته
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط