🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
#پارت_اول
#اوسی
فعلا عکس خوبی براش سراغ ندارم پس یه دختر کپی ایزانا رو فقط یکم با موهای بلند و یه بافت کنار گوش سمت راست رو تصور کنید بعدا عکس نقاشیامو میزارم چون بلد نیستم آرت بکشم(داستان بره جلوتر یکم ظاهرش تغییر میکنه...)
سوالی داشتید کامنت بگید
ویو (راوی)
میساکی تو سن ۶ سالگی با پدرش باهم توی یه خونه زندگی میکردن اما مادر میساکی خارج از کشور بود...
مادرش توی فیلیپین ساکن بود و یکروز پدرش همهی وسایل های خونه رو جمع کرد اما هیچی به دخترش نگفت...
دخترک که هیچی از قضیه نمیدونست سرگردان بدنبال پدرش که وسایلش رو دنبال خودش به یه مکان نامشخص میکشوند میاومد..
پدرش بعد پیاده روی های طولانی مدت به یه یتیم خونه رسید..
میساکی که نمیدونست قضیه چیه از پدرش پرسید که:
چرا منو آوردی اینجا...
پدرش هم گفت:
از این به بعد اینجا خونهی توعه..
من دیگه دختری ندارم و توهم دیگه پدری نداری فهمیدی؟
میساکی که نمیدونست در این لحظه چه احساسی باید داشته باشه (از بچگی دوقطبی بوده) شاهد دور شدن پدرش بود...
هنوز شوک بهش وارد نشده بود که یکی از مستخدم های یتیم خونه میساکی رو به داخل فراخوند...
^^فلش بک به چن هفته بعد^^
همهی کارکنان یتیم خونه دنبال بچه ای که تازه به اونجا اومده بود و همون زمان گم شده بود میگشتند...
میساکی از یتیم خونه فرار کرده بود(فوبیای اسیری داره) و سرگردان تو کوچه و خیابون پرسه میزد که با دوتا پسر روبرو شد...بنظر برادر هم میاومدن...
یکی از اون پسر ها موهاش بافته بود و بلوند و اونیکی موهاش رو گوجهای بسته بودو...بلوند بود(😂👈👉)...
میساکی کنجکاو از اینکه اونها کی هستند ازشون پرسید که:
شما کی هستید و با من چیکار دارین؟
پسر مو بافته: هیچی فقط بنظر تنها میای...
جایی برای موندن داری؟
میخوای شب رو پیش ما بمونی؟..
پسر مو گوجهای: آره اینطوری بهتره...
نگران نباش ما بهت آسیب نمیزنیم...
میساکی هم از خدا بیخبر باهاشون به خونهشون رفت...
آره دیگه😂🤏
حالا بنظرتون اون دوتا پسر کی بودن؟
تو انیمه هستن...
و راستی بعدا بیوی میساکی رو میزارم🤏
#پارت_اول
#اوسی
فعلا عکس خوبی براش سراغ ندارم پس یه دختر کپی ایزانا رو فقط یکم با موهای بلند و یه بافت کنار گوش سمت راست رو تصور کنید بعدا عکس نقاشیامو میزارم چون بلد نیستم آرت بکشم(داستان بره جلوتر یکم ظاهرش تغییر میکنه...)
سوالی داشتید کامنت بگید
ویو (راوی)
میساکی تو سن ۶ سالگی با پدرش باهم توی یه خونه زندگی میکردن اما مادر میساکی خارج از کشور بود...
مادرش توی فیلیپین ساکن بود و یکروز پدرش همهی وسایل های خونه رو جمع کرد اما هیچی به دخترش نگفت...
دخترک که هیچی از قضیه نمیدونست سرگردان بدنبال پدرش که وسایلش رو دنبال خودش به یه مکان نامشخص میکشوند میاومد..
پدرش بعد پیاده روی های طولانی مدت به یه یتیم خونه رسید..
میساکی که نمیدونست قضیه چیه از پدرش پرسید که:
چرا منو آوردی اینجا...
پدرش هم گفت:
از این به بعد اینجا خونهی توعه..
من دیگه دختری ندارم و توهم دیگه پدری نداری فهمیدی؟
میساکی که نمیدونست در این لحظه چه احساسی باید داشته باشه (از بچگی دوقطبی بوده) شاهد دور شدن پدرش بود...
هنوز شوک بهش وارد نشده بود که یکی از مستخدم های یتیم خونه میساکی رو به داخل فراخوند...
^^فلش بک به چن هفته بعد^^
همهی کارکنان یتیم خونه دنبال بچه ای که تازه به اونجا اومده بود و همون زمان گم شده بود میگشتند...
میساکی از یتیم خونه فرار کرده بود(فوبیای اسیری داره) و سرگردان تو کوچه و خیابون پرسه میزد که با دوتا پسر روبرو شد...بنظر برادر هم میاومدن...
یکی از اون پسر ها موهاش بافته بود و بلوند و اونیکی موهاش رو گوجهای بسته بودو...بلوند بود(😂👈👉)...
میساکی کنجکاو از اینکه اونها کی هستند ازشون پرسید که:
شما کی هستید و با من چیکار دارین؟
پسر مو بافته: هیچی فقط بنظر تنها میای...
جایی برای موندن داری؟
میخوای شب رو پیش ما بمونی؟..
پسر مو گوجهای: آره اینطوری بهتره...
نگران نباش ما بهت آسیب نمیزنیم...
میساکی هم از خدا بیخبر باهاشون به خونهشون رفت...
آره دیگه😂🤏
حالا بنظرتون اون دوتا پسر کی بودن؟
تو انیمه هستن...
و راستی بعدا بیوی میساکی رو میزارم🤏
- ۵.۶k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط