پارت ۶ – سؤال‌هایی که بی‌جواب ماندند

پارت ۶ – سؤال‌هایی که بی‌جواب ماندند

زمان: ساعت ۱۰:۴۵ شب

مکان: مقابل بار "نایت استار"

هوای شب خنک شده بود.

چهار نفر در سکوت از بار خارج شدند.

نه جولی جرئت حرف زدن داشت...

نه تریسا.

تهیونگ و جونگ‌کوک هم با فاصله‌ای چند قدمی از دخترهایشان راه می‌رفتند.

هر چهار نفر درگیر افکار خودشان بودند.

---

جلوی بار...

جونگ‌کوک بالاخره سکوت را شکست.

ـ جولی... سوار ماشین شو.

دختر آرام سرش را پایین انداخت.

ـ چشم...

تهیونگ هم به تریسا نگاه کرد.

ـ تو هم.

اما قبل از اینکه دخترها سوار شوند، جولی ناگهان برگشت.

ـ بابا...

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ اون آقا رو از کجا می‌شناسی؟

سکوت...

تهیونگ هم منتظر جواب ماند.

جونگ‌کوک چند ثانیه به دوست قدیمی‌اش نگاه کرد.

بعد گفت:

ـ یه آشنای قدیمیه.

جولی اخم کرد.

ـ فقط آشنا؟

ـ آره.

تهیونگ هم همان جواب را به تریسا داد.

ـ فقط یه دوست قدیمی.

اما هر دو دختر فهمیدند...

این جواب، حقیقت نبود.

---

چند دقیقه بعد...

ماشین تهیونگ در خیابان‌های خلوت شهر حرکت می‌کرد.

تریسا تمام راه ساکت بود.

تهیونگ نگاه کوتاهی به آینه انداخت.

ـ از دستم ناراحتی؟

ـ نه...

ـ پس چرا حرف نمی‌زنی؟

تریسا نفس عمیقی کشید.

ـ چون نمی‌دونم باید از اینکه رفتم بار خجالت بکشم...

یا از اینکه فهمیدم تو یه عالمه چیز ازم قایم کردی.

تهیونگ آرام ماشین را کنار خیابان نگه داشت.

موتور را خاموش کرد.

ـ تریسا...

ـ هوم؟

ـ بعضی حقیقتا، وقتی زود گفته بشن، فقط آدمو به خطر میندازن.

ـ یعنی اون آقا واقعاً فقط یه دوست قدیمی بود؟

تهیونگ لبخند تلخی زد.

ـ یه روز همه‌چیز رو برات تعریف می‌کنم...

ولی هنوز نه.

تریسا دیگر چیزی نپرسید.

اما کنجکاوی‌اش بیشتر از قبل شده بود.

---

در سوی دیگر شهر...

جونگ‌کوک و جولی هم در راه خانه بودند.

جولی شیشه‌ی ماشین را پایین داده بود و باد، موهایش را به هم می‌ریخت.

ـ بابا...

ـ جانم؟

ـ تا حالا دروغ گفتی؟

جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.

ـ همه‌ی آدما یه وقتایی مجبور میشن.

ـ الانم مجبور شدی؟

جونگ‌کوک پاسخی نداد.

همین سکوت...

برای جولی کافی بود.

---

آن شب...

بعد از اینکه دخترها خوابیدند...

تهیونگ به بالکن رفت.

چند لحظه بعد، تلفنش زنگ خورد.

روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد.

جونگ‌کوک

تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

بعد تماس را پاسخ داد.

ـ ...

چند ثانیه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بالاخره جونگ‌کوک گفت:

ـ هنوزم مثل قبل، اول سلام نمی‌کنی؟

تهیونگ خندید.

ـ تو هم هنوز دست از غر زدنت برنداشتی.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

هر دو لبخند زدند.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ دخترت...

خیلی شبیه خودته.

ـ دختر تو هم همین‌طور.

سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

بعد جونگ‌کوک جدی شد.

ـ باید همدیگه رو ببینیم.

ـ می‌دونم.

ـ بدون دخترها.

ـ موافقم.

ـ فردا شب؟

ـ همون کافه‌ی قدیمی.

جونگ‌کوک آهسته گفت:

ـ فکر نمی‌کردم هنوز یادت باشه.

ـ بعضی جاها فراموش نمی‌شن.

تماس قطع شد.

---

روز بعد...

مدرسه‌ی رویال.

جولی از همان اول صبح خودش را به تریسا رساند.

ـ دیشب دعوات کرد؟

تریسا خندید.

ـ نه، فقط یه سخنرانی یک ساعته شنیدم.

ـ خوش به حالت.

ـ تو چی؟

ـ بابام گوشی‌مو یه روز گرفت.

هر دو خندیدند.

اما چند لحظه بعد، جولی آرام گفت:

ـ تریسا...

ـ جانم؟

ـ به نظرت باباهامون واقعاً فقط دوست قدیمی بودن؟

تریسا سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد.

ـ نه...

اون نگاهشون...

اون سکوتشون...

انگار یه دنیا خاطره بینشون بود.

جولی با هیجان گفت:

ـ پس باید بفهمیم.

ـ چیو؟

ـ گذشته‌شونو.

تریسا با تردید نگاهش کرد.

ـ فضولی نیست؟

ـ شاید...

ولی حس می‌کنم یه راز خیلی بزرگ پشتشه.

تریسا چند لحظه فکر کرد...

بعد آرام لبخند زد.

ـ باشه...

با هم پیداش می‌کنیم.

بی‌خبر از اینکه...

در همان لحظه، تهیونگ و جونگ‌کوک قرار ملاقاتی گذاشته بودند که می‌توانست تمام حقیقت پانزده سال گذشته را آشکار کند...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ – حقیقتی که زیر خاکستر مانده بودزمان: ساعت ۹:۳۰ شبمکا...

پارت ۸ – تعقیب در تاریکیزمان: ساعت ۸:۱۰ شبمکان: خیابان‌های ا...

مامی فالو شه @sugaaaaaaa

پارت ۵ – گذشته‌ای که هنوز زنده است۱۵ سال قبل...باران شدیدی م...

پارت ۴ – دیداری که هیچ‌کس انتظارش را نداشتسکوت...تمام فضای ب...

پارت ۲ – رازهایی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد...نور خورشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط