به تعداد اشک هایمان میخندیم

به تعداد اشک هایمان میخندیم

دیانا

(من)چرا....دوس....دوست......دار....رم
دست از قلقلک برداشت و با خنده پرسید
(ارسلان)چی گفتی؟
خندی کردم و گفتم
(من)به شما ربطی نداره
(ارسلان)اع باش که به من ربطی نداره خودت خواستی ها
تا خواست دوباره قلقلک بده سری گفتم .
(من)اع گفتم منم دوست دارم.نفسم بند میاد میمیرم میمونم رو دستت ها.
ضربی به دماغم زد و گفت
(ارسلان)خدا نکنه کوچولو
تهدید وار گفتم
(من)یه بار دیگه بگی کوچولو من میدونم و تو
(ارسلان)مثلا یه خانوم کوچولو میتونه چیکار کنه.
با جیغ گفتم
(من)ارسلانننننننن
قهقهی زد و کنارم دراز گشید و بغلم کرد
(ارسلان)جان ارسلان

[پایان]

ممنون که تا پایان رمان با ما همراه بودید.
دیدگاه ها (۲)

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_1ارسلان:حوصله ماشین نداشتم برای همین ...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯پارت اول به دلیل محدودیت ادامی پارت اول رو...

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان با نک انگشت ضربی به بینیش...

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان چشام بسته بود ولی بهوش بو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_308خندیدم و خودمم شروع...

پارت 47

《اولین قرار》pt8به قدری خسته و مریض بودم که دقیقا نمیدونم چجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط