E1

..درخانه را امروز کسی میکوبید که قراره بود من بگویم او بنویسد .به واسطه نسرین قبول کردم تا بیاید خدا را چه دیدی شاید شدم اینه عبرت. برایش چای بردم مهناز را میگویم نسرین میگفت ذوق هنری مهناز را کور نکنم و هر چه میخواهد در اختیارش بگذارم. یا به عبارتی کل جیکو پوک و بدبختی های بی نظیر زندگی ام را باز کنم برایش تا داستانی بشود پرفروش و نشریه ها قرار داد میلیونی ببندند. مهناز:" اماده ای اهو خانم؟ "حتی نمیدانستم از کجا شروع کنم از روز به دنیا اومدنم که مادرم لیلا سر زا مرد، و پدرم عباس که 5 سال بعد مالاریا گرفت و رفت؟ یا اولین باری که نصرت را در صف کوپن گوشت دیدم؟ سال 56 اسمم بین پذیرفتگان دانشگاه ملی در رشته تاریخ علوم انسانی بود علی رغم میل باطنیم نمیخواستم اسمم باشد و به اجبار ابوذر برادرم قبول کردم هدیه محمد ،پسر عموی مادرم روان نویس آبی رنگی بود. یکی دوسال بعد ابوذر با زهرا دختر همسایه مان ازدواج کرد. مراسم ازواجشان مصادف با بازگشت امام و شروع انقلاب بود یادم است همان روز ابوذر را با کمک محمد در فرودگاه مهرآباد بابدبختی پیدا کردیم و سر سفره عقد نشاديمش. شام عروسیاش کلم پلو بود مردانه خانه ما و زن و بچه ها خانه زهرا. هنوز جوهر روان نویس تمام نشده بود که انقلاب شروع شد قبل ان یادم است 19 18 ساله بودم دست زهرا را گرفتیم و با ابوذر به میدان بهارستان رفتیم دانشجویان مجسمه شاه را با بکسل پایین کشیدند و یکی یکی جای شاه میاستند و فیگور و ادایش را در میآوردند . حالا دیگر مردم قدرت و نقش دانشجویان را جدی گرفته بودند ،محمد و برادرش محمود را بین جمعیت دیدیم اسکناسی بالا گرفته بودند ولی بدون عکس شاه ،منو زهرا شعار میدادیم (خمینی بت شکن ریشه شاهو بشکن) . تنها 18 روز از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود که دگر شیر و خورشید شاهِ بی شین مهمان پرچم هایمان نبود و مردم از واج اوایی شین فارغ شده بودند. حرف از تغییر اسکناس ها بود قرار بود ارم شاهنشاهی به اسلامی تغییر کند...
دیدگاه ها (۰)

سلام همیشه دوست داشتم چیزی ازم باقی بمونه میدونم که قرار نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط