پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بود
پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بود
جونگکوک هنوز برگه را در دست داشت.
چند بار متن را خواند، اما انگار ذهنش نمیتوانست آنچه را میدید باور کند.
— یعنی تمام این مدت... تو فکر میکردی تقصیر تو بوده؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
— آره.
سوهیون آهسته گفت:
— اما واقعیت این نبود.
تهیونگ با ناراحتی به او نگاه کرد.
— لازم نیست دوباره شروعش کنی.
— چرا؟ چون هنوز نمیخوای قبول کنی که اون شب چه اتفاقی افتاد؟
جونگکوک میان حرفشان گفت:
— یکییکی توضیح بدین. من چیزی نمیفهمم.
سوهیون نفس عمیقی کشید.
— سالها پیش، یک نفر اطلاعات مهمی دربارهی تهیونگ پخش کرد. همه فکر کردند این اطلاعات از طرف تهیونگ منتشر شده، اما...
او مکث کرد.
— کسی که واقعاً این کار رو کرده بود، من بودم.
تهیونگ با تعجب به او نگاه کرد.
— چی؟
سوهیون ادامه داد:
— اون موقع اشتباه بزرگی کردم. از روی عصبانیت کاری کردم که نباید میکردم. وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، خیلی دیر شده بود.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— پس تو بیگناه بودی؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
— نمیدونستم. سالها فکر میکردم شاید خودم باعث همهچیز شدم.
سوهیون پاکت دیگری از کیفش بیرون آورد.
— این دلیل پیامهایی بود که فرستادم. میخواستم قبل از اینکه دیر بشه، حقیقت رو بهت بگم.
تهیونگ پاکت را گرفت.
داخل آن چند مدرک قدیمی و یک نامه بود.
جونگکوک گفت:
— چرا الان؟
سوهیون لحظهای سکوت کرد.
— چون فردی که اون موقع همهچیز رو شروع کرد، دوباره پیداش شده.
تهیونگ فوراً جدی شد.
— مطمئنی؟
— بله.
جونگکوک پرسید:
— یعنی اون شخص میدونه شما اینجایید؟
سوهیون جواب نداد.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
یک شمارهی ناشناس بود.
تهیونگ تماس را جواب داد.
چند ثانیه فقط گوش کرد.
بعد صورتش تغییر کرد.
— تو کی هستی؟
هیچ جوابی شنیده نمیشد.
تهیونگ دوباره گفت:
— چرا دوباره برگشتی؟
چند لحظه بعد تماس قطع شد.
جونگکوک با نگرانی پرسید:
— چی گفت؟
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
— هیچچیز.
اما این بار، جونگکوک میدانست که تهیونگ حقیقت را پنهان میکند.
بیرون کافه، باران دوباره شروع شده بود.
و در آن سوی خیابان، کسی از داخل یک ماشین، به پنجرهی کافه خیره شده بود.
ماجرا تازه داشت وارد مرحلهای میشد که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
#بیتیاس
#ارمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
جونگکوک هنوز برگه را در دست داشت.
چند بار متن را خواند، اما انگار ذهنش نمیتوانست آنچه را میدید باور کند.
— یعنی تمام این مدت... تو فکر میکردی تقصیر تو بوده؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
— آره.
سوهیون آهسته گفت:
— اما واقعیت این نبود.
تهیونگ با ناراحتی به او نگاه کرد.
— لازم نیست دوباره شروعش کنی.
— چرا؟ چون هنوز نمیخوای قبول کنی که اون شب چه اتفاقی افتاد؟
جونگکوک میان حرفشان گفت:
— یکییکی توضیح بدین. من چیزی نمیفهمم.
سوهیون نفس عمیقی کشید.
— سالها پیش، یک نفر اطلاعات مهمی دربارهی تهیونگ پخش کرد. همه فکر کردند این اطلاعات از طرف تهیونگ منتشر شده، اما...
او مکث کرد.
— کسی که واقعاً این کار رو کرده بود، من بودم.
تهیونگ با تعجب به او نگاه کرد.
— چی؟
سوهیون ادامه داد:
— اون موقع اشتباه بزرگی کردم. از روی عصبانیت کاری کردم که نباید میکردم. وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، خیلی دیر شده بود.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— پس تو بیگناه بودی؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
— نمیدونستم. سالها فکر میکردم شاید خودم باعث همهچیز شدم.
سوهیون پاکت دیگری از کیفش بیرون آورد.
— این دلیل پیامهایی بود که فرستادم. میخواستم قبل از اینکه دیر بشه، حقیقت رو بهت بگم.
تهیونگ پاکت را گرفت.
داخل آن چند مدرک قدیمی و یک نامه بود.
جونگکوک گفت:
— چرا الان؟
سوهیون لحظهای سکوت کرد.
— چون فردی که اون موقع همهچیز رو شروع کرد، دوباره پیداش شده.
تهیونگ فوراً جدی شد.
— مطمئنی؟
— بله.
جونگکوک پرسید:
— یعنی اون شخص میدونه شما اینجایید؟
سوهیون جواب نداد.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
یک شمارهی ناشناس بود.
تهیونگ تماس را جواب داد.
چند ثانیه فقط گوش کرد.
بعد صورتش تغییر کرد.
— تو کی هستی؟
هیچ جوابی شنیده نمیشد.
تهیونگ دوباره گفت:
— چرا دوباره برگشتی؟
چند لحظه بعد تماس قطع شد.
جونگکوک با نگرانی پرسید:
— چی گفت؟
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
— هیچچیز.
اما این بار، جونگکوک میدانست که تهیونگ حقیقت را پنهان میکند.
بیرون کافه، باران دوباره شروع شده بود.
و در آن سوی خیابان، کسی از داخل یک ماشین، به پنجرهی کافه خیره شده بود.
ماجرا تازه داشت وارد مرحلهای میشد که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
#بیتیاس
#ارمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
- ۸۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط