بازی عاشقانه قسمت هشتم

(بازی عاشقانه قسمت هشتم)
میگما زنگ بزن پسرا فردا بیان نهار اینجا.گفتم لازم نیست.عصر شده بود.موبایلمو روشن کردم کلی پیام و تماس بی پاسخ وپیغام داشتم.تماس های بی پاسخ از جونگهه و یونی و...چند تای دیگشو هم پسرا زنگ زده بودن.پیام هام هم یونی وپسرا بودن و جونگهه...کاش جونی بهم زنگ زده بود.... چه فکرها....مگه اون منو دوست داره که بخواد بهم زنگ بزنه..فکرام خییییلی مسخره ان...پیغام هام 25 بود 20تاش از یونی بود 2تا جونگهه ویکیشو جونگمین گذاشته بود ویکی دیگشو هم هیون جونگ ویکی دیگشو....جونی گذاشته بود...یونی همون موقع اومد پیشم وگفت موبایلتو روشن کردی؟به صفحه موبایل خیره شده بودم.جواب یونی رو هم ندادم.یونی گفت چی شده خله...بازم جوابی ازم نشنید.موبایلو از توی دستم کشید.ونگاهش کرد.وسریع پیغام رو پلی کرد.صدای جونی پیچید توی گوشم.که میگفت:سلام نارشا...امیدوارم حالت خوب باشه...وهمه چیز برات روشن شده باشه من واقعا معذرت میخوام...اشتباه بزرگی کردم..صداش یهو گرفت ودوباره ادامه داد:نارشا من فکر نمیکردم اینطوری بشه..من بدون اینکه بخوام عاشقت شدم....اولش یه بازی بود...یه اشتباه ولی...من الان عاشقت شدم...نمیتونم ازت بخوام منو ببخشی....ولی منتظر اون روز هستم...لطفا مواظب خودت باش...وصدای بوق های ممتدد...اشک از چشمام سرازیر شد چیزی رو که شنیده بودم باورم نمیشد.یعنی جونی هم منو دوست داشته...پس چرا رفت؟یونی اشکامو پاک کرد وگفت اوهوی خله پسره داره خودشو میکشه..اونم دوست داره...منتظره ببخشیش اه چقدر رومانتیک میگفتن جونی بچه اس...گفتم یونی بسه! گفت اوهو بهش برخورد...میگما نارشا...گفتم بگو گفت بهش زنگ بزن وبگو بخشیدیش.گفتم نه مگه خل شدم؟گفت نه تو خل نشدی. بالش های روتخت رو برداشتم وزدم تو سرش .اونم عین خیالش نیومد.گفت پس زنگ بزن از پسرا ازش خبر بگیر...گفتم حتما هیون جونگ ...با نیش باز گفت اره بعدشم بزن روی بلندگو تا صداشو بشنوم. گفتم غیر ممکنه.چند روز گذشت از بعد از شنیدن.اون پیغام حالم بهتر بود.تو کافه یه دوست دیگه هم پیدا کرده بودم دختر باحالی بود. اندامش عین مدلا بود و قدشم اندازه من بود.موهای کوتاهی داشت ولی با نمک بوداسمش تینابود.سرکار بودم اون روز عصر تعطیل بود و صبح خیییلی شلوغ بود.بخاطر همین یونی وتینا هم بودن.وسط کار بودم که موبایلم زنگ خورد .هیون جونگ بود برداشتم گفتم سلام ...خوب هستین؟ گفت سلام ممنون توخوبی؟ گفتم ممنون گفت تو کافه ای؟ گفتم اره گفت باشه فعلا. تلفن رو قطع کرد شونه ای بالا انداختم وموبایلو گذاشتم توی جیبم.ودوباره مشغول شدم .یونی گفت کی بود؟گفتم هیون جونگ..گفت خجالت بکش.گفتم چرا؟ گفت شمارشو داری؟ گفتم اره.دیگه باهام حرف نزد.مشتری اومده بود سفارش بوده.رفتم وگفتم بله بفرمایید..چی میل دارید؟گفت وقت داری؟صدای هیون بود.سرمو بلند کردم.هیون جونگ بود که یه کلاه بیس بالی روی سرش گذاشته بود.وهی کلاه رو میکشید پایین تر.یکی دوتا دخترای که اونجا بودن انگار بهش شک کرده بودن.سرتا پای هیون رو رصد میکردن.کار رو سپردم به تینا و هیون جونگ رو بردم توی اتاق استراحت کارمندا.چند دقیقه دیگه هم کارمون تموم بود ودیگه سفارش نمیگرفتیم.هیون جونگ نشست وبهش گفتم چیزی میخوری بیارم؟گفت نه نمیخوام.میخوام باهات حرف بزنم....یکم نگران شدم.رو به روش نشستم وگفتم بفرمایید.گفت راستش دلیل اومدن من به اینجا اینه که....که یهو یونی اومد داخل.پشتش به ما بود.وبا صدای بلند داد زد:اوهوی نارشای گور به گور شده تنها تنها میای استراحت؟ یهو برگشت تا هیون رو دید سرجاش خشک شد وبا لکنت گفت نمیدونستم تنها نیستی شرمنده...رو به هیون گفتم این دوستمه اسمش یونیه..بعد رو به یونی گفتم یونی شرمنده میشه چند دقیقه بیرون بمونی...هیون گفت مشکلی نیست من فقط اومدم شمارو برای یه مهمونی که فرداشبه دعوتتون کنم. گفتم فرداشب؟ گفت اره .برنامه ای دارین؟ گفتم نه! گفت پس منتظرتم...اگه میخوای دوستات رو هم بیار.گفتم باشه ممنونم.هیون جونگ رفت و یونی همراه با تینا یهو اومدن داخل وسرمن خراب شدن.یونی بعد از کمی نفس کشیدن بی حال نشست روی یکی از صندلیا وگفت دیدی؟وااای چقدر خوش قیافه...اوف صداشووو.لباشو دیدی؟وایییی چقدر چشاش خوشگله درشته وبرق میزنه خدا این بشر چقدر ماهه.فداشششش چقدرم خوش تیپه سرتاپاش مارک بودموهاشوووو اوف چقدر خوش رنگ بود...من وتینا با تعجب نگاهش میکردیم....گفتم توی یه ثانیه این همه چیز دیدی وفهمیدی؟ گفت خوب معلومه...تینا گفت من فقط از پشت دیدمش نامردا...ولی خوش تیپ بود وقدشم بلند بودا عکساشو هم دیدم عالیههههه اهنگ هاشو هم شنیدم .چرا به من نگفتین بیام ببینمش من یکی از طرفداراشم....یکی از طرفدارای دابل در گوش خودم بوده ومن بی خبر بودم...تینا هم بغل یونی نشست.منم نشستم وگفتم اره خیییلی خوشگله...یونی گفت
دیدگاه ها (۷)

عاشقشم

دوتا از داداشام +کل زندگیم

#چند پارتی #هیونجین#درخواستی.وقتی باهاش قهریم.اسماتی هم داره...

پارت۳۸

هیچ وقت یادم نمیره که چقدر درد کشیدیم چقدر غم خوردم چقدر نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط