کاش چرخِ روزگار برای یکبار هم که شده طوری می‌‌چرخید،

کاش چرخِ روزگار برای یکبار هم که شده طوری می‌‌چرخید،

که هر کسی‌، دیگری را فقط به خاطرِ خودش دوست می‌‌داشت.

تنها اگر یکبار تجربه می‌‌کردیم دلهامان بی‌ هیچ توقعی بتپد

و دست هامان بی‌ هیچ احتیاطی

در دست‌های دیگری آرام بگیرد ...

تنها اگر یکبار می‌توانستیم دنیا را به قشنگی‌،

به لطافت از زاویهِ چشمِ هم ببینیم ...

آنوقت شاید با گفتنِ چندِ فعل ساده،

چنان ملالت بار، بی‌ هیچ دلواپسی،

از روز‌های خوبِ خوب عبور نمی‌‌کردیم.

شاید آرزو نمی‌‌کردیم گوشه ای، فرسنگ‌ها دور از هم،

بی‌ کرامتِ عشق، خاموش بگیریم ...

و در یک زمستانِ سرد،

پلک هامان را به روی انعکاسِ نگاهِ یکدیگر ببندیم

و بی‌ خبر و تنها بمیریم...
دیدگاه ها (۲)

دنیای این خانهپر شده از عکس‌های تودر کافه‌های شلوغ شهربا دوس...

برایت خواهم نوشتاز ابهام لحظه ها،از تردید،از حجم مرگ آور نبو...

برهوتِ بی کسییعنی همین جاجایی که من ایستاده امجایی که شما ای...

بعد از تو ...نازنینم !عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط