بخشی از کتاب دوستش داشتم

«بخشی از کتاب دوستش داشتم»

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟»

آنا گاوالدا
دیدگاه ها (۶)

من که نابینا هستم، شما بینایان را پند می دهم:از چشمان خود آن...

«فراموشی» بیماری نیست، طبیعت آدمی‌ست، ذات آدمْ فراموشکار است...

بخشی از کتاب بار هستیچگونه بار هستی را به دوش می کشیم؟آیا سن...

در سکوت نیمه شبی دم کرده دراز کشیده ام. دوست ندارم دلگرفته ب...

#part10هانا روی تختش نشسته بود، زانوهاش را بغل کرده و نگاهش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط