Part
Part⁴⁵
آسیه: دوروک برو دیگه
دوروک: آسیه چرا میخوای منو انقدر از خودت دور کنی من فقط میخوام یه شانس دوباره بهم بدی من هنوزم دوستت دارم آسیه
آسیه: نمیخوام نمیخوام چرا نمیفهمی نمیییخواااممم
دوروک: از این حرفش ناراحت شدم نخواستم چیزی بگم تا اونو ناراحت کنم دروغ چرا از این همه نمیخوامت دلم شکست برای همین گفتم
باشه دیگه مجبورت نمی کنم هرجور دوست داری
آسیه: دوروک من نمیخواستم ناراحتت کنم من این روزا حالم خوب نیست برای همین یهو عصبانی میشم معذرت میخوام
دوروک: مشکلی نیست آسیه.. ولی یه چیزی بهت بگم
من انقدر دارم بهت توجه میکنم اما تو نمیبینی چرا... نمیبینی هنوز مص سگ عاشقتم
اما دیگه اجبارت نمی کنم هرجور راحتی
آسیه: دوروک میشه منو برسونی
نمیخوام ایبیکه و برک این حالمو ببینن لطفاً
دوروک: باشه
رسیدیم خونه
نویسنده: دوتاییشون از ماشین پیاده میشن و باهم دیگه حرف میزنن
آسیه: دوروک ممنونم که منو رسوندی
دوروک: خواهش میکنم
چرا برقای خونتون خاموشه
آسیه: عمر امشب قرار بود پیش سوسن بمونه آنیسام خونه عمو اورهانه پیش اگولجان و اموت جان
دوروک: اموت جان! آها اموت جان
آسیه: دوروک میدونم داری به چی فکر میکنی آخه رو بچه 3 ساله به خدا که غیرتی نمیشن
دوروک: نه جونم غیرتی چی بود آخه فقط اسمشو دوبار تکرار کردم همین
آسیه: آها باشه😑 (جون عمت)
دوروک: پس یعنی تو الان خونه تنهایی؟؟
آسیه: مص اینکه
دوروک: میخوام بگم بیا پیش من و از اونجایی که تو حتی منو نمیخوای فایدهای نداره
باشه شبت بخیر آسیه ارن
آسیه: دوروک
من منظورم این نبود که تورو نمیخوامت
دوروک: یعنی چی🙂
آسیه: یعنی اینکه منظورم این نبود که تورو نمیخوامت منظورم این بود که یکم به زمان نیاز دارم تا بتونم اتفاقای گذشته رو حذف کنم
دوروک: یعنی اگه اتفاقای گذشته رو حذف کنی بعد میتونی بهم یه شانس دوباره بدی
آسیه: نمیدونم شاید
ممنونم که منو رسوندی شبت بخیر دوروک اتاکول (میره)
دوروک: شبت بخیر آسیه ارن 😘
ایشالا که بتونی به ما یه شانس دوباره بدی
آسیه: دوروک برو دیگه
دوروک: آسیه چرا میخوای منو انقدر از خودت دور کنی من فقط میخوام یه شانس دوباره بهم بدی من هنوزم دوستت دارم آسیه
آسیه: نمیخوام نمیخوام چرا نمیفهمی نمیییخواااممم
دوروک: از این حرفش ناراحت شدم نخواستم چیزی بگم تا اونو ناراحت کنم دروغ چرا از این همه نمیخوامت دلم شکست برای همین گفتم
باشه دیگه مجبورت نمی کنم هرجور دوست داری
آسیه: دوروک من نمیخواستم ناراحتت کنم من این روزا حالم خوب نیست برای همین یهو عصبانی میشم معذرت میخوام
دوروک: مشکلی نیست آسیه.. ولی یه چیزی بهت بگم
من انقدر دارم بهت توجه میکنم اما تو نمیبینی چرا... نمیبینی هنوز مص سگ عاشقتم
اما دیگه اجبارت نمی کنم هرجور راحتی
آسیه: دوروک میشه منو برسونی
نمیخوام ایبیکه و برک این حالمو ببینن لطفاً
دوروک: باشه
رسیدیم خونه
نویسنده: دوتاییشون از ماشین پیاده میشن و باهم دیگه حرف میزنن
آسیه: دوروک ممنونم که منو رسوندی
دوروک: خواهش میکنم
چرا برقای خونتون خاموشه
آسیه: عمر امشب قرار بود پیش سوسن بمونه آنیسام خونه عمو اورهانه پیش اگولجان و اموت جان
دوروک: اموت جان! آها اموت جان
آسیه: دوروک میدونم داری به چی فکر میکنی آخه رو بچه 3 ساله به خدا که غیرتی نمیشن
دوروک: نه جونم غیرتی چی بود آخه فقط اسمشو دوبار تکرار کردم همین
آسیه: آها باشه😑 (جون عمت)
دوروک: پس یعنی تو الان خونه تنهایی؟؟
آسیه: مص اینکه
دوروک: میخوام بگم بیا پیش من و از اونجایی که تو حتی منو نمیخوای فایدهای نداره
باشه شبت بخیر آسیه ارن
آسیه: دوروک
من منظورم این نبود که تورو نمیخوامت
دوروک: یعنی چی🙂
آسیه: یعنی اینکه منظورم این نبود که تورو نمیخوامت منظورم این بود که یکم به زمان نیاز دارم تا بتونم اتفاقای گذشته رو حذف کنم
دوروک: یعنی اگه اتفاقای گذشته رو حذف کنی بعد میتونی بهم یه شانس دوباره بدی
آسیه: نمیدونم شاید
ممنونم که منو رسوندی شبت بخیر دوروک اتاکول (میره)
دوروک: شبت بخیر آسیه ارن 😘
ایشالا که بتونی به ما یه شانس دوباره بدی
- ۲.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط